۱۳۸۵ اسفند ۲۳, چهارشنبه

گلي پرچونه

ميگم هان ، اگه يه چي بپرسم شاكي نميشي ؟
تو چطور تونستي مظهر عشق باشي وقتي
هيچ وقت نمي توني يكي مث خودت و پيدا كني تا بفهمي عشق چيه ؟

مگه نباهس خدا همه چيزان و بلد باشه و بدونه ؟
تو چطوري مي خواي عاشقي رو بفهمي،  هان . من الانه گريه‌ام مي گيره
حالا اگه اينكه فكر مي كني خدايي اشتيباني بود و فقط فكر خودت بوده ،  پس تكليف چيزاني كه ياد نگرفتي چي مي‌شه ؟
چطور مي‌شه بگيم : يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچي نبود ؟
به نظر شما ايي عوضي نيست؟
اگه يكي بوده حتمني اون يكي ديگه هم بوده چون همه چيزان و خودت گفتي جفتي درست كردي

بعدم مگه مي‌شه غير از خدا هيچي نبوده باشه
ولي خدا، خدان يه چيزاني هم باشه ؟


خدايا،  نمي شد تو كه همه چيزان و در گوش آدم ياد دادي   اين
خوشبختي و عشق هم ياد مي دادي تا ما هي دنبال چيزان آشغالي نگرديم؟
ما كه تا حالا خوشبخت نبوديم كه بدونيم چه
شكليه و از كجاهاني مي‌شه پيداش كرد ؟

خدايا
ممكنه همه اش اينا كلك هاي شيطون باشه تا ما تو رو نبينيم ؟





۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه

گلی در جهنم

از صبح که چشم باز کرده اخم و قیافه‌ رو هم ازجهان رویا باخودش آورده . شاید رویا نه و کابوس دیده ؟
فرستادم رفت حموم که دوش بگیره و اثر رویای شب گذشته رو از تنش پاک کنه
حالا هم که اومده بیرون هم‌چنان با خودش درگیره
گلی : نخیرم خانوم تو و این خونه دیگه حوصله‌ام رو سر بردید
می‌خوام برم یه جاهانی که همه خوش‌بختند
به سلامتی تشریف می‌برید اون‌ دنیا
گلی : می‌خوام برم دیگه واسته خودم عشق دارم . تازشم قراره بریم ایفل نشونم بده
ایی دخترا هی هادی هادی می‌کنن، آخرعشقم‌و می‌دزدن می‌خوام اصن برم پیش خاله آزاده
- گلی بازعاشق شدی ؟
گلی : چیه ؟ می‌خوای دعوام کنی ؟
خال‌ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه آزاده کجایی ؟ این همه‌اش منو دعوا می‌کنه ، از زندگی سیرم
- پدر سوخته من‌که هنوز چیزی نگفت ؟ اگه نتونی اینجا خوشبخت باشی ، هیچ‌کجای دنیا احساس خوشبختی نمی‌کنی
تو با مرز و کشور که مشکل نداری . مشکلت توی ذهنته. آدمی که نتونه خوشحال باشه و احساس خوشبختی کنه ،
حتما مشکل داره که احساس ناراحتی می‌کنه
گلی : پس این‌ها که همه‌شون رفتن خارج بعد و هی واسه اینجا دل‌شون تنگ می‌شه رفتن چی‌کار ؟
- اون‌ها به‌خاطره خیلی چیزها ممکنه رفته باشند ؛ از کار تا آزادی‌های سیاسی و اجتماعی . تو می‌خواهی دنبال خوشبختی بری
گلی : آدم عاشق همیشه تهناست. منم عاشیقم دیگه
توهم که نمی‌ذاری اصن هیچ‌کاری بکنم
 یا گردش برم و عشق بگیرم. همه‌اش داری دعوام می‌کنی . منم باهاس از دست تو برم دیگه ؟ نمی‌خوام همیشه مثل تو غصه بخورم که چرا تهنام ؟ می‌خوام نفس بکشم و عشق داشته باشم ، خانوم
تازشم تو خودت هیچی نداری خوبه که تازه قلبتم درآوردی که کسی‌رو دوست نداشته باشی
من‌که نباهس مثل تو باشم ؟
شماها به آدم می‌گید
چه‌جوری فکر کنه ، به چی فکر کنه ، چی حق داره ؟ چی نداره ؟
آدم اصن آدم هست یا نه ؟
خدا توی آدم هست یا نه ؟
اصن عشق و خدا ساخته یا شیطون ؟
اصن خدا شرطم می‌بنده؟
اصن سیب و ساخت که مارو بیندازه بیرون ؟
یا ما رو ساخت که سیب نخوریم ؟
اصن ایی خدا گفت شیطون گولمون بماله ؟
اصن خداهست ، یا نه ؟
اون آقای روسری که خوبش شد! حالا خود آقا گندهه قراره منو بخونه ؛ خانوم
واسه‌ایی‌که خدام منو که عشق‌رو دوست دارم دوست داره
اما تو فقط چیزان خطرناک و دوست داری که همه آدم‌رو واسه‌اش دعوا می‌کنن و اخم می‌کنن
میگن : بچه جون ایی فضولی‌ها به‌تو نیومده ؟




۱۳۸۵ دی ۲۳, شنبه

شما شاهد


از در رفتم تو پای تلفن بود . باید سریع نمازم رو می خوندم , نشد کاوش کنم با کی حرف میزنه ؟ بعد هم هر چی گوش و رادار داشتم به کار انداختم باز نفهمیدم این داره در گوشی چی میگه ؟
فقط زیر لب خودم رو سپردم به خدا و رفتم اتاقم .
چند دقیقه بعد صدای زنگ در بلند شد تا برسم گلی باز کرده بود . دلآرام بود .خب اون هم که به من مربوط نبود . نمی دونم چطور خوابم برد
با صدای زنگ در از خواب پریدم , رفتم بیرون یکه خوردم از در و دیوار خونه کاغذ رنگی و بادکنک آویزون بود . گفتم : چه خبره باز گلی ؟
گلی : عوض دستت درد نکنه است ؟ همه اش تقصیره من و ایی دل آرامه که گفتیم پرویزت کنیم ؟
مرده بودم از خنده اصطلاح جدید مواظب باشید پرویز نشید
خب این مهمونی بیشتر از خودمون که نمیشه ؟
گلی : نه اصن هیچکی نیست فقط شاید دای دای نادر اینا باشن .
شایدم بچه های ساختمون
گفتم : ببخشید تولد برای خودت گرفتی ؟
نه خب برا جفتمون . این بچه ها که همه جغله اند مگه مغز اضافی دارم بیان خونه رو بذارند سرشون
گلی : اه باز من خواستم یه کارانی بکنم هان
یک لیست از مهمونات اول درست کن من ببینم لباس زره باید بپوشم یا از ساختمون برم بیرون ؟
گلی : اکی خانوم و باش ما واسته تو تولد گرفتیم تازشم کی شام بپزه ؟ -
تا لیست رو نبینم دیگه هیچ چی نمی شنوم
یک ساعت بعد لیستی به اندازه طومار داریوش هخامنشی تشریف آوردند
جمع مهمون ها بیست نفر
, ده نفر همراه شون میاد سی نفر
از این سی نفر بیستا پسر بود .
چشم هام گرد شده بود . بترکی گلی من تو همه عمرم انقدر پسر نمی شناسم که تو می شناسی
گلی : خب بچه های ساختمون و فامیلانشونند
تو فکر می کنی من پنج تا دختر رو وسط این ها ول می کنم ؟
همه تون و می کنم توی اتاق خودم هم مثل بادی گارد باید وایستم پشت اتاق ؟
گلی : پس دیگه ایی مهمونی فایده نداره . میشه نونم به این روغن که
گفتیم یخورده برقصیم دلمون وابشه هان
بعد فردا رفیقاش نریزید سرم که چرا واسته اش تولد نگرفتم هان





۱۳۸۵ مرداد ۲۹, یکشنبه

چاکرا درمانی


خدا نگهداره این مدهای رنگ و وارنگ و کلاس‌های هفتاد و هفت رنگ
زمان ما اگه می خواستی خیلی فیس بیای مامان جون علاوه بر دیپلم متوسطه، دیپلم خونه داری هم داشت.
خانوم گلی تشریف می‌برن، کلاس چاکرا شناسی.
فکر کن؛ نه که همه مشکلات زندگی ما حل بود، فقط خداد تومان تو جیب این کلاس‌های مد روز ریختنم واجب بود که ریختم.
که مبادا زبونم لال، یک وقت گلی عقده‌ای بشه
روز اول وقتی اومدم خونه یه ظرف آب به چه گندگی که خودش چند تای گلی می‌شد وسط اتاق گذاشت تا پاهاش رو در آب
و نمک بذاره نمی دونم چاکرای چی چیش گرفته بود بلکه این‌طوری باز بشه
گفتم: گلی این چاکرا درمانی آتش سوزی که نداره انشالله؟
اومدم بیرون دیدم کلی سبزی خشک و چمی‌دونم عود و کندر و از این اسباب آسایش هم خریده روی میز آشپزخونه قطار شده بود
وای که چقدر خوش می گذره
فکر کن ما تو خونه آهسته راه می‌ریم،‌ آهسته حرف می‌زنیم
بلند نمی خندیم و خلاصه همه اش اسباب خنده. راه به راه جوشونده‌های مختلف می‌خوره و سنگ‌های جور واجور رو سر و کله‌اش می ذاره تا چاکراهاش باز بشه
یک روز گفتم گلی اون‌وقت این چاکراهایی که می‌گی کجا هستند ؟؟
مثل بز نگاهم کرد و گفت « سر جاشون »
گفتم مثلا یکی‌ش رو بگو
گلی : یکی رو گلو . تازشم استادمون گفت: من باهاس رو این چاکرام کار کنم
چند روزی خونه‌مون کمدی کلاسیک
بود
دل آرام هم که از بازی عقب نبود مثل گلی عو د روشن می‌کرد و نفس عمیق می کشیدند.
یک ربع بعد از نفس تنگه به حال مرگ می افتادند خلاصه فیلمی بود این چاکرا بازی گلی
خلاصه که هرچی چاکرا ماکرای بسته و نیمه بسته داشتیم باز شد






چرا عشق نه ؟

کیمیان! ا
چیرا می ترسی من یه وقتی عاشیق بشم ؟ مگه عشق از کاران خطرناکه , مثل قیامت و اینا گناه داره ؟
نه عزیز دلم کی چنین چیزی گفته . عشق اگه عشق باشه مقدس , مقدس
گلی : پس چرا من نباهس داشته باشم ؟
هیچ وقت نمی گم عاشق نشو فقط مواظب خودت باش . من که نمی تونم برای همه تعریف کنم چه خون دلی خوردم تا تو شدی این
اون ها مثل گل هایی که تو مراسم و جشن ها زیر پا له می کنند تو رو هم له خواهند کرد
گلی : پس چیور میشه یه ادم له بکن و دوست داشت ؟
یاد بگیر مردم اول خودشون , منافع خودشون رو دوست دارند . مثل همه ما
ولی ما نژادمون یه کم نازک نارنجی از آب دراومده تا هر کی هر چی میگه زودی باور می کنیم
برای خودمون خواب و خیال یک سفر رنگین کمونی رو می بینیم
ولی عزیزم رنگین کمون فقط دقایقی بعد از بارون می مونه. عمرش مثل عشق کوتاهه
گلی : خب نباهس منم میث اونای دیگه یه بار ایمتحانش کنم ؟
ا-چه قیمتی رو حاضری براش بدی ؟
گلی : چی بامزه ؟؟ مگه بقالیه ؟ خب شاید هر چی دارم
این هر چی داری یعنی چیزهایی که وقتی ترکت کرد از دادنشون هیچ وقت پشیمون نشی؟-
گلی : حالا کی گفته همه عشقا باید یه روزی برن ؟
شاهدم نرفتن ؟
میرن گلی
عشق گل شب بویی است که شب ها مستت می کنه ولی عمرش خیلی کوتاهه
اصلا معنی عشق همینه
بیمه عمر که نیست !یه روز حادث میشه یک روز هم آخرشه . ولی دعا کن به آخرش برسی که یه جوری ازش دل بکنی . وای به حالت اگه وسط رویا بین زمین و هوا ببینی
همه چیز یک خواب کوتاه بود که به خاطرش بهترین هات رو دادی
هروقت یکی بود که حاضر بودی براش این طور باشی بسم الله
گلی : یعنی اینا که همه هم دیگرو هی دوس دارن با هم پارک و سینما میرن و فکر می کنن واسته هم می میرن الکی پلکیه ؟
نه گلی این اول فیلم
دو تا ادم که با فاصله تو خیابون راه میرن ,نگاه کردن نداره که تو ببینی ؟
ولی چون اون ها چسبیدن به هم و کوپن های عقب مونده رو جبران می کنند نه تنها تو همه می بینند
هیچ معلوم نیست یک هفته بعد هر کدوم کجا باشند
ولی تو دختری و نباید اجازه بدی کسی به شعورت بی احترامی بکنه و احمق فرضت کنه
باید همیشه یادت باشه این مردها در آن واحد می تونن دو حس متفاوت پیدا کنند
زمانی مجنون و خالی بندی ها که دیگه تکراری میشه و شکل دوم الفرار , دیگه زیر سنگم نمی تونی پیداشون کنی
گلی پس طیفلی ما دختر خانوم ها
البته قربونت دخترای این دوره هم از نیش همین ها
دیگه از کلاس پنجم افعی میشن



۱۳۸۵ تیر ۲۶, دوشنبه

من كيميا







سلامي با طعم شاه توت وحشي :ا
به مهرباني و كودكي , كه جهان آزادي است و رهايي از , قيد و بند الفاظ و ما و مني !ا
من , كيميا هستم .ا
فرزند عصر و دوره شب هاي هزار و يك شب و فرو رفته در روياي فيلم هاي هندي , هميشه ناتمام !ا
زماني كه شروع به شناخت خود و جهانم كردم ,‌دوره ي سينماي داغ فارسي و هندي بود كه :ا
همه را به را ,عاشق مي شدند و به هم مي رسيدند , يا مد فرار و از خونه و جيم فنگ كه از آرتيست اول فيلم هاي روز چيزي كم نداشته باشيم !ا
گاهي هم به سبك همون فيلم ها دور درختهاي پارك چرخي مي زدند و به هر شكل جماعت جوان جامعه ي من, از مد عقب نبودند .ا
در مرحله ي بلوغ دخترها ,يكي يكي روانه ي خانه ي بخت و مادرها در تدارك جهيزيه دم بخت ها , من هم مثل همه دخترهاي هم سن و سالم , به انتظار آقاي شوهر فكر و ذكرم از درس بر دفتر مشق آقاي شوهر نشست .ا
البته به سبك فيلم هندي : ا

يا بايد يك شاهزاده با اسب سفيد پيدا مي شد , يا من شاهزاده مي شدم كه عاشق پسر فقير باشم . به فراخور حال يكي از اين سناريوها انتخاب شد و بعد از كلي مصيبت هاي تلخ و شيرين من زن , شوهرم شدم .ا

الظهرومن الشمس كه نتيجه مساوي بود با , افتضاح به توان دو,كه به يكش كه من باشم , ده بريك . بعد از جدايي از اولي آستين ها رو زدم بالا براي پيدا كردن دومي البته , با اجازه ي عمه پري !ا
والبته در كمال شرمندگي باز به همون , سبك فيلم هاي هندي. عجب رويي داشتم به خدا !!! ا
معادله و فرمول قديمي يك بار جواب نداد , ولي من اصرار داشتم فقط از همون راهي به نتيجه برسم كه دخترهاي شمسي خانم و نوه بانو ملاحت رسيده بودند !ا
اما اگر كسي من رو با يكي از آنها مقايسه مي كرد , بي شك چشمش را در مي آوردم كه, چه طور تونسته بين من با هر كدام از آنها قياسي قائل بشه ؟ !ا
در حاليكه در همين نقطه اشتراك ما معلوم بود ! من جز راه حل هاي آن ها راه دومي در ذهن نداشتم و بهتره بگم بلد نبودم .ا
باور داش
تم بايد حتما مردي وجود داشته باشه تا من رسميت پيدا كنم و ! به خودم بگم ( من ) هستم .ا
شايد به اين دليل بود كه شكست اول , باور جمعي رو از من گرفت و من دوباره در پي باور هايم بودم!ا
من هم تنها تر مي شدم ! در نتيجه بايد از غافله عقب نمي ماندم و خود را به آنهايي مي رساندم كه قرار نبود هيچ شباهتي در شعارهاي ( من ) با ( من ) داشته باشند و اصولا هميشه استاد خود فريبي بودم

در فاصله آن زمان تا اينك كانديداها يا لايقم
نبودند و من نمي خواستم, يا بهتر بگم كسي كه ( من) انتظارش رو مي كشيدم , بايد
از سياره اي دور دست مي آمد و حتما سر راه پنچر كرده بود كه نمي رسيد , وگرنه
من كه ماه بودم و بايد از خداش هم بود . ا
يا اينكه اسب سفيد شاهزاده , پشت چراغ قرمز پارك وي گير كرده !ا
با تمام پر رويي مي خواستم به همه ثابت كنم , من هنري از زناشويي مي دانم كه هيچ كدام از دختران شمسي خانم از آن خبر نداشتند !ا
هر روز به كلاس و شخصيت ظاهريم اضافه مي شد و از مد روز چيزي عقب نبودم اما كار از داخل ويران و خراب بود
انتخاب محدود به چند مد روز براي امثال من بود و بايد در اولين فرصت يكي را برمي گزيدم تا بعد از تلاق هويت جديدم را با آن پوشش بدم :ا
يا بايد عارف م
ي شدم , مولانا و شمس مي خوندم و حافظ بغل مي كردم و شمع هاي زيادي دورم بچينم كه شكل عرفاني پيدا كنم كه اسباب روشنفكري بود .ا
يا به يكي از اين كلاس هاي موسيقي مي رفتم و يك سه تار در بغل بگيرم و يا سفالگري كه خيلي هم مد روز بود !ا
يا اين كه مثل سيگار آتيش به آتيش , كتاب به كتاب غرق مطالعه بشم و دنيا را از نو تجربه كنم كه البته اين كمي زحمتش بيشتر و هزينه بر هم ,مي شد . ا
اما همه چيز فداي روشنفكري زن امروزي ازبند استثمار مرد عقب افتاده عصر قجري, كه در نهايت هميشه دنبال يكيش بودم تا به ظاهر خودم را نجات بدم .ا
تص
ميم داشتم جوهر ذاتيم رو پيدا كنم , تا به جناح رغيب نشان بدم , چي بودم وچي شدم !!! البته بيشتر از همه به خودم ثابت كنم كه ازسر راحت طلبي تصميم به تلاق نگرفتم , چون خواستار رشد , كمال و اثبات خودم به خودم بودم .ا
تا اينكه بعد از مدتها برآورد وتصميم گيري متوجه شدم من ديگه آدم قبلي نيستم كه با مدل هندي خوشحال بشم !ا
زمان, دوره فيلم هاي مرحوم حاتمي بود وخانم درخشنده , مد روز مدل روشنفكرانه زن با حقوق مساوي مردان و جدال حقيقي او در بودن و زندگي كردن اما , با حفظ شمعداني هاي كنار حوض لاجوردي و ترمه سوزن دوزي مادر بزرگ لب طاقچه گچبري خانه ي مادري .ا
كم كم فهميدم ديگه نبايد منتظر آقاي شوهري باشم كه از راه برسه و به سبك آقاي ملك مطيعي چتر امنيت و حمايتش را روي سرم باز كنه !ا
بلكه ديگه به آقاي شوهري نيازداشتم كه , هم بتواند من را درك و هم پا به پاي من آواره ي خانقاه و موزه , يا در سفر باشيم و من در كنار او به رشد ادامه دهم كه لابد بايد يك ارثيه ي هنگفت پدري مي داشت تا هزينه ي سفرهاي اكتشافي را بپردازه.ا
بعد از مدتي فهميدم ,بايد دنبال رستم بگردم كه جرات كنه به من بگه :ا
ا« كجا ميري ؟ يا , شام چي داريم ؟يا , حتي بگه خسته ام ! »
تقريبا پروژه آقاي شوهر باطل شد و تصميم گرفتم خيلي جدي زندگي كنم واجازه بدم چيزي كه لازمه رشد من است پيش بياد
از اينجا عصر الهه آناهيتا و زئوس به پايان رسيده و دوره جديدي شروع شد
بايد آرام به كار وزندگيم مي رسيدم و انتظار رشدمقدس را ياد مي گرفتم به عبارتي ُلنگ را انداختم و گفتم تسليم هنوز هيچي نمي دانم !ا
اما اين دل همه اش بهونه مي گرفت و يكي را مي خواست تا پرش كنه ,چون در لغتنامه اش تنهايي تعريف نشده بود !ا
درواقع تصور تنها و بي يار بودن را در باورم جاي نداده بودم ! دل من موجودي وابسته به بيرون از خود بود كه براي زندگي در خود هنر سراغ نداشت !ا
معمولا به خاطر وجود حجم فشرده كار , زمان براي فكر كردن به تنهايي را نداشتم . ولي اين دل احساساتي بي وقفه به گوشم مي خواند كه :ا
آخي طفلكي ! اچقدر زحمت مي كشي ! ا
چقده ماه شدي !!ا
آخه حيف تو نيست كه تنها بموني ؟
واقعا بي انصافي است يكي مثل تو ماه شب چهارده كه با همه هم فرق داره تنها بمونه !ا

خلاصه انواع و اقسام دل سوزي براي من بيچاره رايج بود وتدريجا كم مي آوردم .ا
ولي نمي شد هم به كارم برسم ,هم تا صبح به غرغرهاي دلم گوش بدم كه , دلش براي عادت هاي قديمي اش تنگ شده بود و ازمن هر طور كه هست عشق مي خواست اما نه به سبك من ! هنوز همچنان به دنبال مدل هايي كه در اين و آن ديده بود مي گشت !ا
يك دم صبح , در نبردي تنگا تنگ من به دل چيره شدم و تصميم گرفتم اين دل را از ريشه و بن كنده و خودم ر

راحت كنم .ا
رفتم پيش يكي ازاين جراحان لوس آنجلسي و دادم اين غده سرطاني را درآورد به جاش يك باطري شيك,بر اساس آخرين مد روز گذاشت .ا
دل به جا مانده از عصر رمانتيك , سيندرلا و سنگام را كه حيف بود دور بي اندازم, با تشريفات خاص به خانه آوردم و در گلداني گوشه اتاق كاشتم .ا
هر روز همه عشقي كه دلم مي خواست به معبود غايب بدم به گلدان مي دادم .ا
پشت پنجره , نور مناسب , آب و كود كافي خلاصه دردسرت ندم كه يك نيمه شب از سر و صداي مشكوكي كه در خانه بود بيدار شدم و ديدم يك دختر بچه بامزه و شيطون , لخت و عور به سبك ننه حوا
وسط اتاق ايستاده و زل زده بود توي چشمام . غلط نكنم اون از من بيشتر ترسيده بود تا من از او , البته ترس گلي رو
خيلي جدي نگير خدمتت ميگم .ا