۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

گلی و انتظار


همین‌طور که نگاهش از پنجره ماشین به بيرون چسبیده بود  با كمربند ايمني بازي مي‌كرد. 
بو بردم چيزي داره مغزش را مي‌جوه که  تركش كاتيوشاي گلي به سمتم پرواز کرد گفت:
گلی: چرا اين همه چراغوني كردن؟
-  جشن و شادي ديگه
گلي: جشن چي ؟ 
-  تولد سوشيان.
گلي:  سوشيشان يعني چي ؟
- سوشيان  يعني منجي.
گلي : منجي يعني چي اون‌وقت؟
- نجات دهنده. 
  برق چشمش مثل تيري كه از كمان پريده باشه خورد به من و زد توی به‌من.
گلي : منجی بياد اينا كه چراغ زدن نجات بده؟
- نمي دونم گلي مي‌آد به كمك و نجات كساني كه منتظر كمكش هستند.
گلي :  قراره فردا بياد كه چراغ زدن؟
- وقتش كه بشه خودش مي‌آد .اين چراغ ها براي جشن تولد نه اومدنش. 

گلي : بايد  كي ها رو نجات بده؟ اونا که مرغ گرون می‌فروشن یا اونا که مرغ گرون می‌خرن؟
- هر كسي كه اسيره ظلمی یا تفکری غلط درگوشه‌ای از  دنیاست.
گلي : نگفتی خدا تو همه  از روحش  فوت کرده؟ دروغ بود؟ 

 - بدبختی این صاحب‌خونه‌ی روح خدا راحت طلبه و ترجیح می‌ده به‌جای باور خودش جن چراغ جادو داشته باشه.   همیشه منتظره یکی از بیرون کمک‌ش کنه. شما هم بزار حواسم به رانندگی‌م باشه.
گلی: اگه  نیومد چی؟  هان ؟؟  
-   همگی فقط منتظرند یکی بیاد. یکی که مثل هیچ‌کس نیست. 
گلی: قراره از خارج  بياد ؟
-    سوشيان از مرزهاي معنوی وارد می‌شه.
گلي : واي پس باهاس خيلي مهم باشه !! هان ؟؟
- گلي بیرون رو نگاه كن.  تا آخر شب بايد از سوشيان بگم؟

گلي : بازخواستم چيز ياد بگيرم تو كم آوردي زدي تو ذوقم؟؟ معلومه فقط من زندوني نيستم ! همه یه زندونی دارن !
- نمي دونم والا،  ذهن‌مون اسیر گناه اول آدم شده.
  
گلي:   تو هم منتظری؟

-   فکر نمی‌کنم عمرم به منجی قد بده. ترجیح می‌دم به روح الهی خودم باور داشته باشم. 
 نگاهش رو ازم گرفت و به بيرون  فرستاد. روي شيشه بخار كرده با انگشتای كوچيكش مسير فكري كه در سر داشت دنبال كرد و گفت:
 گلی  :  چرا به اینا نمی‌گی خودشون خدا هستن؟
-   اگر بخوان خودشون را باور کنند،  سخت‌شون می‌شه. یه عمر عادت کردن منتظر یکی بیرون از خود باشند. فال گیر بگه فردا چی‌ می‌شه، رمال گره باز کنه، مفت خور زیاد بشه. منجی بیاد نجات‌شون بده، از خودشون.
  شما هم به عید فکر کن. وگرنه باز تا صبح خواب جهنم می‌بینی. گلی: اه پس اونم از فامیلان خداس و قراره پدرمون دربیاد؟
این‌که خیلی بد شد. هان؟؟
نه گلی ! می‌آد تا ما رو از شر حماقت‌ها و خرافات نجات بده. 
گلی: حالا تو مطمئنی راس راسی می‌آد و خودش دروغی نیس؟ 
منجی که کسی ندیده و نمی‌شناسه که می‌شه خدا؟
سرم داغ كرده بود و داشت مغزم از گوش‌هام ميزد بيرون
؟؟
-  تو الان كوچيكي نمي‌توني درك كني بزار بزرگتر كه شدي خودت همه چيز رو مي‌فهمي
اخمي كرد و گفت :
گلی : اون وقتم كه بزرگ شدم تو انقده چيزایي كه خودت باور داري تو كله‌ام كردي كه ديگه حتي يادمم نياد کی بودم و از کجا اومدم. اصلن واسه چی اومدم ؟
راستی واسته چی اومدیم وقتی قراره هیچ‌کاری نکنیم؟

۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

نوبت به‌ما که رسید، آسمون طپید


گلی: دیدی؟ نوبت به‌ما که رسید، آسمون طپید
اون‌وقتا که خودمون رو به درو دیوار می‌زدیم که آی عشق، آی عشق. ایی کیمیا خانوم خودش استاد بود و ما بچه کوچولو
حالا که این‌همه زور زدیم تا بزرگ شدیم ، شب‌ها توی کود خوابیدیم
صبحا دو سه تا لیوان شیر سرکشیدیم و...... تا بزرگ شدیم
خانوم خودش گشتاش رو زده
لاوهاش رو ترکونده و  حسابی حالش‌رو برده
دیگه عشق براش بی‌ارزش و بازی احمقاس
تازه به منم زوری می‌خواد حالی‌ کنه عشق خوب نیست. چون خودش اون‌وقتا که هنوز احمق بوده خوبش رو ندیده
مام نبینیم که نیست
می‌گم: کیمیان خانوم. تو خودت هی عشق دیدی. هی با مخ رفتی تو دیوار 
حالام می تونی بشینی تو ایوون و گل آب بدی
به منم بگی : گلی جون عشق فقط یک خواب جمعی است
از آغاز بشر تا هنوز تا هورمون‌ها بالا و پایین شده. اسمش رو گذاشتن عشق. دوری ، دلتنگی و سوز و گداز عاشقونه
ته عشق‌هم به رختخواب ختم می‌شه که بعدش یا بشی خانم همسر، آقای شوهر
یا بشید دو تا دشمن خونی که اگه یه روز اتفاقی تو خیابون هم رو دیدن راه‌شون را کج کنند
عشق فقط خودخواهی‌ست. 
یکی می‌خواد دیگری رو به اسارت دربیاره و قل و زنجیر کنه به‌نام عشق
بشه اسمش، عشق من، مال من، همسر من  ..... تا تهش من
اون وسطاشم بهم یادآوری می‌کنند:
 اگه بهم خیانت کنی، جنازه‌ای
نمی‌فهمم این چه عشقی‌ست که یا مال من باش یا چشات رو در می‌آرم؟
کجا بودی؟ 
چه‌کار کردی؟
 به کی خندیدی؟ 
چرا تلفن خاموش بود؟
 چرا جواب ندادی
چرا کج جواب دادی؟............................
عاشق همین‌که چشم‌ش به طرف بیفته یعنی، نگاهی سیری ناپذیر
قدر دانی از لحظه اکنون ، شکرانه‌ی پایان دلتنگی .................. دیگه به این راه نمی‌ده گلی جونم حال هم رو بگیرن و اسمش را بذارن عشق.
لابد منم باهاس عین بز سرم رو بندازم پایین و بگم :
اه !!! راس می‌گی؟؟؟؟؟ خوب شد گفتی. 
  منم خوب خوب فهمیدم منظورت چی‌سه؟
دیگه نه به عشق فکر می‌کنم.
 نه منتظرش می‌شینم. 
نه از ذوقش یه نقاشی خوب می‌کش.
نه به‌فکرش به ستاره‌ها نگا می‌کنم.
نه دیگه جلو آینه می‌رم، نه به ساعت نیگا می‌کنم.
 منتظر زنگ تلفن هیچکی نمی‌مونم.
 نقشه‌ی عاشقونه‌ای هم نمی‌کشم.
نه خوابش رو می‌بینم. 
نه به پسرا نگا می‌کنم.
 نه می‌ذارم باهام حرف بزنن.
 تازه اگه یکی پررو بود یه مشت محکم می‌زنم پای چشمش
یه زانو هم به اون‌جایی که خیلی درد می‌گیره
تا یادش باشه دیگه عاشق من نشه
اصلا‌ هم عیب نداره که رویایی نباشه. 
مهم نیست اگه وقتی آهنگ گوش می‌دم،  
هیچ‌کی نباشه که بهش فکر کنم
رو به قبله بخوابم و منتظر قیامت باشم؟
واسه همینه که فقط به قیامت و نوستراداموس فکر می‌کنی دیگه
چون عشق نداری!

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

داستان شب




ساعت دوازده و گلي همچین نیم بند تو مایه های چرت و اصرار داشت تا ته فیلم سینمایی رو ببینه، گفتم
این چه ستم‌یه به خودت روا داری؟ برو مثل بچه آدم بگیر سر جات بخواب و این وامونده رو خاموش کن
گلی : مگه نمی‌بنی هی چشمام رو به‌زور می‌بندم.   باز دوباره خودش باز می‌شه؟
- این بیچاره‌ها به‌زور باز موندن
تی ـ وی* را خاموش کردم و فرستادم بره بخوابه. چه سکوتی! گاهی مزه سکوت از یادم می‌ره. دو دقیقه نشد که از همه وجود فریاد زد : « کیمیان » نفهميدم كي به اتاق رسيدم.
گلي :  واسه‌ام قصه بگو خوابم ببره
مگه هر شب با قصه مي‌خوابی؟
گلي : عصریه باز خانم همساده از اون حرفای خطرناك زده،  از ترس خوابم نمي‌بره
- قصه‌ی چي  تعريف كنم؟
گلي : يه چيزایي كه شيطون و جهندم نداشته باشه.
- يكي بود يكي نبود
گلي : اون یکی كجا بود كه نبود؟
- اون یکی، اصلا نبود. فقط يكي بوده. که قصه شده. حالا اجازه مي‌دي بگم؟
گلی: خودت گفتی نبوده. اونی که اصلا نیست که دیگه نمی‌گن نبود؟
- خیلی خب. غير از خدا هيچ كس نبود
این د‌‌فعه كفري و كلافه نشست كه
گلي : تو كه همي الاني گفتي يكي بود؟
چرا هي قصه رو عوض مي‌كني؟
- قصه يعني، قصه. 
 گلی: آخه تو همیشه اولش می‌گی: یکی بوده یکی نبوده. نباهس بفهمم اون یکی که نبوده، کجا بوده که نبوده؟ اگرم هیچ کس نبوده، خب هیچ‌کی نبوده دیگه. پس خدانم نبوده که هیچ‌کی نبوده. اگه خدا بوده یعنی یه چیزانی ساخته که یکی دیده و فهمیده اون خداهه دیگه. نه ؟
-  تو  مي‌توني قصة خودت رو بسازی . قصه‌ايي كه كسي تا حالا نساخته باشه. قصه‌ی من همیشه این‌جوری شروع شده.
يكي بود يكي نبود
غير از خدا هيچ كس نبود
گلي : يعني تو هم نبودي؟
- منم نبودم
گلي : يعني نازيلا اينام نبودن؟
-  وقتي مي‌گم هيچ كس، يعني صفر مطلق
گلي : پس اگه هيچ چيزاني نبوده از كجا فهميدي اون روزي خدا  بوده؟  شايد هنوز اون‌وقتا خدا نشده بوده، هان؟
سرش را بالا گرفت و نگاهي معصوم و پر از سوال كرد. بايد كنترل نقطه جوشم را حفظ مي‌كردم . گفتم :
- خدا، هميشه خدا بوده
گلی: پس يكي ديگه هم بوده كه فهميده خداس ؟ وگرنه كه كسي تهنايي خدا نمي‌شه؟
تازشم خدا باهاس بنده داشته باشه تا هي براش نماز بخونن که خدا بشه؟
تا وقتي بنده نداشته كه نمي تونسته خدا شده باشه که اون وقت همه به هم بگن : نيگا كن خداس‌ها
- خدا جهان رو از هيچ ايجاد كرد. نیازی به بنده هم نداشت که ثابت کنه، خداونده.
گلي : چطور هيچ كه، ازش چيز دراومده؟
- كفر نگو.
گلي : يعني ايي گناس اگه بگم خدا ما رو ساخت كه هي بگيم به به چه خدای خوبي؟
یا ایی که می‌گم اونی که بوده کی بوده؟
اونی که نبود کی بود؟
کی فهمید یکی نیست؟
پس یعنی دوتا بودن که یکی فهمیده اون یکی نیست
- راجع به چيزهايي حرف بزن كه مي‌دوني. اين حرف‌ها به من و تو نيومده
گلي : خب اگه مي‌دونستم كه از تو نمي‌پرسيدم؟ حالا اگه اينم از او حرف خطرناكاس بگو تا نگم؟
هر چي دوست داري بپرس. فقط  تخيل به خرج نده
گلي : يعني‌، اون روزی، آدم و حوام نبودن؟
- نه نبودن.
گلي : يعني آسمون و ستاره‌ها هم نبود؟
- نمی‌دونم
گلي : يني شيطونم نبود؟
نمي دونم گلي از بس تو اصول دين پرسيدي هنوز يك خط قصه رو نگفتم.
گلي : پس يعني حتمني، مي‌خواي بگي: منم نبودم؟
اون كه ديگه شك نكن
گلي :  من كه هميشه بودم . تازشم اون روزي هي زور زدم فكر كردم كه قبل از گلي كجا بودم؟
ولي زورم نرسيد و يادم نيومد
مگه نمي‌گي خدا تو ماست؟ يعني از هميشه كه اون بوده منم بودم ديگه. من که يادمه هميشه بودم. 
 - گلی جان این‌که میلیون‌ها سال پیش کی بوده کی نبوده نه به ما ربطی داره نه به قصه‌ای که دارم می‌گم.
گلی: چطور سيب اون‌موقع به ما مربوطه؟ 
این‌که بابا آدم و مامان حوا رو با اردنگی انداختن بیرون و مام بیرون شدیم به من مربوطه. 
یا این‌که اون روزی خدا و شیطون با هم قرار گذاشتن هم به من مربوطه و باهاس مواظب کارانم باشم. 
ولی باقیش به من مربوط نیست؟ 
 موقع بودن كه مي‌شه،‌ ما نبوديم و مال ما نيست؟
نكنه ايي بهشت و جهندم‌هم همين‌طوري الكي پلكيه؟
که ما از ترس‌ هیچ کاری نکنیم؟ 
عشق نداشته باشیم.
همه‌اش گریه کنیم و بدبخت باشیم؟
هان؟
تونم شدی آقای ارشاد که می‌گه هیچی به هیچ‌کی مربوط نیست. فقط قرائتی همه چیزان رو می‌دونه؟








عشق خطرناک مثل قیامت

گلی:‌ کیمیان! 
 چرا می‌ترسی عاشق بشم ؟ 
نه که عشقم خطرناک  و مثل قیامت و اینا گناه داره ؟
- نه عزیز دلم . عشق اگه عشق باشه مقدس هم هست.
گلی : پس چرا من نباهس عشق داشته باشم ؟
- گلی عشق که بچه بازی نیست. اذیت می‌شی. تموم می‌شه. ناکامی داره، تلخی داره.
گلی :  نمی‌شه یه کاری کنم تموم نشه؟


- عشق مثل رنگین‌کمونی‌ست که بعد از بارون پیدا می‌شه و زود هم از بین می‌ره.  وقتی داری عاشق می‌شی، نمی‌فهمی. به خودت می‌آی می‌فهمی، شدی. ولی نمی‌دونی عاشق، کی!
گلی: یعنی هر کی عاشق بشه، حتمنی باهاس اول یارو رو بشناسه بعد عاشقش بشه؟
- تو هنوز نمی‌دونی عشق چیه؟ فکر کردی  برای همیشه عاشق می‌مونی و برای خودت نگهش می‌داری؟
گلی: خب عشق واسته همیشه خوبه دیگه. نه که واسته یه هفته؟
- گلی عشق چند حالت داره. تو فقط  عاشقی و خبر از اون‌طرف نداری.  نمی‌دونی اونم دوست داره؟ یا نداره. نمی‌دونی بذاری بفهمی که تو هم عاشقی؟ یا نه؟
گلی: شاید اونم عاشقم باشه. اونوقت چی؟
- اونم  دو حالت داره:یا بعد از یه مدت به هم عادت می‌کنین و عادت می‌شه. یا نه، وقتی خوب بشناسیش ممکنه اونی که روز اول فکر کردی ، نباشه.  و کار به جدایی برسه.
گلی:‌ نمی‌شه عاشق یکی بشیم که نخواد بره؟
-   عشق  ازدواج نیست که ابدی بشه. 
موقع ازدواج قول می‌دی تا آخر عمرت زن خوبی باشی. 
در عشق تا وقتی عاشقی که کار به دعوا و  اختلاف نظر نرسه.    تا وقتی که هنوز از دوریش نتونی آروم بگیری. روزی بیست دفعه به ساعت نگاه کنی. ده دفعه به تلفن زل بزنی که کی زنگ می‌زنه؟ ........ و از این مراسم. 
گلی:  خوبه دیگه . هی می‌رم جلو آینه خودم و خوکشل می‌کنم. هی بهش اس‌ام‌اس می‌دم : دوست دارم. اونم هی جواب می‌ده و ....کلی خوش می‌گذره دیگه.
- اگه اون هم پا به پات جواب نده چی؟ اگه اون هم مثل تو منتظر نباشه چی؟
گلی: یعنی دوسم نداشته باشه؟ 
- قرار نیست حال عاشقونه‌ی ما هم مثل طرف باشه.   شاید مدل عاشق اون مثل مال تو نباشه. اون‌وقت چی؟
گلی:  خب عاشقش نمی‌شم. این‌که غصه نداره! داره؟
-  مگه کلید برقه ، هر وقت نخواستی خاموشش کنی؟
گلی: نمی‌شه عاشق یکی بشم که اونم مث من عاشقم بشه؟
عشق گل شب بویی است که  مستت می کنه ولی عمرش خیلی کوتاهه. 
اما ارزشش رو داره که هر آدمی یک‌بار هم که شده در زندگی تجربه‌اش کنه. ولی ضمانت همیشگی نداره که عشق می‌شه.


گلی : یعنی اینا که همه هم دیگرو هی دوست دارن با هم پارک و سینما می‌رن و واسته هم می میرن الکی پلکیه ؟
-   دوستی با عشق فرق می‌کنه. اونی که تو می‌گی باهم دوست‌ند نه عاشق.  
عاشق اونیه که دستش به معشوق نمی‌رسه. زرد و زار می‌شه و از غذا می‌ره. 
مثل مجنون که سر از بیابون درآورد. 
 

۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

گلی و فرا رسیدن نوروز



اصنم به من چه که عید شده؟
شده که شده. واسته خودش شده. نه اصنم واسته خودش چیه؟
واسته آدمای خوشبخت شده. همونا که عشق و پیرهن نو دارنا. همونا
آدم وقتی حتی یه دونه عشق کوچول موچول نداشته باشه که صبح که پا می‌شه بهش فکر کنه و هی تا یادش بیفته تو دلش قند آب بشه نداشته باشه
خب آدم نیست که. اصنم بهش ربطی نداره که بهار اومده؟
بهار رفته؟
یا قراره بیاد؟
تازشم این کیمیان خانوم از اولش هی الکی پلکی گفته عید مال خودش تنا تناست. تازشم به منم هیچ مربوطی نیست. پس من چیکار کنم؟
نه عشق پیدا کردم؟
امسالم که اصن اصن هیچ کجا نرفتیم
تازه شمال‌مونم نرفتیم
همه‌اش یا خونه نشستیم
یا گلی بیچاره تهنا خونه نشسته
نه که کیمیان نبره‌ها.
ایی فامیلان‌شون تا آدم رو می‌بینن می‌خوان هی فشارت بدن
بچلوننت هی از لپم ماچان آبدار بکنن و بگن: ای گلی جون قربون قدت برم
تو هم بالاخره کتاب شدی؟
رفتی قاطی آدما؟
بعدم هی ایی کیمیان لباش و می‌جوه و ابرواش رو این‌جور این‌جوری بالا می‌ده که یه وقتی یه چی نگم
خب ایی چه فایده داره زندگی؟
از قدیمام که بدتر تهنا شدم؟

اصن می‌دونی چیه؟
نه که ایی خدا خودش نمی‌تونه عاشق بشه. هی جاهای عاشقی رو عوض بدلی می‌کنه تا هیچ‌کی به عشقش نرسه
پس ایی دیگه چه فایده داشت این‌همه شما زحمت کشیدی ما رو ساختی
تو مون فوت کردی
ما زنده شدیم
آدم شدیم

که به جای شما عاشق بشیم
تا شما بفهمی عشق چی چینه؟
ایی‌طوری که هیچ‌وقت خودتونم نمی‌فهمی. خب بهتر نیس یه فکری بکنید تا هم خود شما بالاخره بفهمی عشق چیه؟
هم ما بیچاره حیوونی‌ها این‌قده تهنایی غصه نخوریم
یکی باشه که باهاش غصه بخوریم، کمتر دردمون بیاد یا نه؟

یا اصن چرا غصه بخوریم؟ به نظر شما ایی طوری بهتر نیست که آدما اصن غصه نخورن؟
یه‌کم فکر کنید
من برمی‌گردم ازتون می‌پرسم
عجله نکنی یه وقتی‌ها
یواش فکر کنید که خوب فکر کرده باشی

مرسی خدا که همیشه به حرفانم فکر می‌کنی
اصنم عصبانی نمی‌شی
روز قیامتم به‌خاطرش منو نمی‌اندازی جهندم تا ایی کوکب خانوم خیت بشه هی الکی می‌گه تو همه رو می‌اندازی تو آتیشان جهندم
دل شیطونم بسوزه ماها عشق داریم
اون که همه‌اش از چیزان بده نمی‌تونه عشق داشته باشه
اه چه بامزه
هم خدا که خیلی خوبه نمی‌تونه از خوبی عشق پیدا کنه
هم ایی شیطون بلا گرفته که از بدی نمی تونه عشق پیدا کنه
پس کی می‌تونه، آخرش عاشق بشه
یه چی اون وسطا؟
حالا شما یه‌خورده خوب و حسابی دوباره فکر کنید
بعد بگید
یادتون نره‌ها
من آخه خیلی عجله دارم
همه‌اش می‌ترسم، دیر بشه

۱۳۹۰ آذر ۴, جمعه

گلي و شكر گذاري



زماني بود ، گلي از تنهايي سايه هاي خانه را مي شمرد و عنان از كف داده بود .اما ماجرایي باعث شد ، بی آنکه بفهمم خانه به محاصره دشمن درآيدو تقريبا هيچ كاره شدم .
خواهرم و شوهرش به سفري كوتاه رفتند ، دو دختر خواهرم از شمال شهر ميهمان ما شدند :
مانا و آنا كه هر دو، زير بيست سال  و با كمال شرمندگي ، با كلاس تر از گلي بيچاره ! گلي  فقط دو روز تو نخ رفتارشون بود كه :
چطور مي خوابند ؟
چطور مي خورند ،
حرف مي‌زنند يا ...... !
مي دونم عاقبت سقف اين ميهمان بازي  سر خودم آوار می‌شه!
اما چه مي‌شه كرد براي خودم هم بد نيست .
بعد از مدت ها همه‌ي چراغ هاي خونه روشن شده!
دور ميز غذا شلوغ و تا وقت خواب لحظه‌اي صداي هر هر و كركر خنده اين‌ها قطع نمي‌شه .
با اجازه بزرگترها و کوچکترها ديگر اسمش خونه نيست .
مي‌شه گفت يک کلاب   يا همان باشگاه خصوصي جوانان باحال  که يك نموره هم به اين تلويزيون های لوس آنجلسی مي‌زنه !
ديگه خيالم راحت شد چيزهايي  هم كه بلد نبود ، از اين‌ها ياد مي‌گره .
   


عصر ديروز برای خريد بايد مي‌رفتم بيرون که ،  گلی گفت :
منم بيام باهاس چيز بخرم .
گفتم:
- هر چی مي‌خوای بگو ، برات مي گيرم .

بيذار بيام ......  ؟
يک نگاه جگر سوز نثارم  کرد که چاره اي  نداشتم جز گفتن : 
- زود باش برو بپوش بيا .........
دردسرت ندم  رفتيم مرکز خريد ، عرض خيابان را طی مي کردم که  متوجه شدم دست گلي در دستم نيست ! برگشتم پشت سر نگاهي کردم ،نبود 
به پياده رو برگشتم .
پشت ويترين ايستاده بود و به بوقلمون بي نوايي که عريان سينه جلو داده و رانهای سفيدش را به رخ خلق الله ميکشد  با چشم هاي گرد شده نگاه مي كرد . گفتم :
- گلی ترسيدی ؟ بوقلمون که ترس نداره !
 از مرغ گنده تره و گرنه با مرغ فرقي نداره !
گلی :
 چرا چاخان می کنی ! اين کجان و مرغ کجان ؟؟ 
تازشم؛   اومدم از همينا بگيرم  ديگه .
- جانم !! هوس بوقلمون كردي ؟


اين جور غذاها ، مال من و تو نيست !  براي اون‌هايي خوبه كه يه تيكه بخورن و باقيش و بندازن دور .

گلی :
 خوب منم نمي‌خوام بخورم كه واسه تنيسی تاکسيدو مي خوام كه مانا اينا گفتن  .
ماتم برده بود ، جريان چيه !!!

- گلی منظورت همون کارتونه است ديگه ؟
گلی :
 نخيرم ! كارتونم نيست .  مانا امروزي  گفت : شما ، فردا از اينا مي گيريد كه عيده ؟
ما هر سال از اينا مي گيريم واسه همون که بش ميگن عيد ، مرسی متشکرم !
- منظورت تنکس گيوينه ؟ 
اين عيد شکر گذاری مال امريکايی هاست ! از كي تا به حال رسومات اجانب به فرهنگ ما اضافه شده ؟
گلي : 
تو فقط دوست داري من عقب افتاده بمونم و هي از همه خجالت بكشم ؟ بعدشم كه يكي بپرسه  :شب عيد كجا هستيي ؟از خجالت آب بشم برم زمين !

- اصولا" من با اين عيد هيچ رابطه خوبي ندارم .  مناسبت اين عيد ، فقط بيچاره و آواره كردن سرخپوستای بدبخت  بوده .
گلي : اه تو از كجان مي دوني ؟
- اگر  مي خواهي چيزي ياد بگيري از نزديك ترين نقطه به خودت شروع كن عزيزم .
تو جشن هاي ملي و باستاني ايران رو بلد نيستي .مي خواهي عيدي بگيري كه من باهاش مخالف كه هستم هيچي ، پدر كشتگي هم دارم و از مخالفين صد در صدش هستم ؟ خيلي از سرخپوستان كشه شدند تا تنشگیوین پا گرفت. تا حالا كسي آمده بگه چه به سر سرخپوست ها آمد؟

از هر آدم جديدي كه مي بيني ، هر چه مي شنوي ، مي خواهی انجام بدي
گلي : خوب عيبي نداره ما جلو مانا اينا آبرومون بره ؟
- گلي كار آبروي من و تو از اين حرف ها گذشته . به فكر حيثيت و شرف انساني باش .
گلي : اينا چيه ديگه ؟ اسمش كه خيلي سخته !
ايي تنسي تاكسيدون ، مگه عيد مرسي متشكريم خدا نيس؟
- گلی امريکايی ها بايد تشکر کنند که  که  سرخ‌پوست‌های مادر مرده رو آواره کردن نه تو .
گلی :
 چرا مگه چكارشون كردن ؟
- اين روزي است كه امريكايي ها به يادش جشن مي گيرند . چون توانستند ، هم غذا،را بخورند و هم پدر صاحب خانه را در آورند كه از شون پذيرايي كردن  .
گلي : 
حالام بذار از اينا درست کنيم تا من پيش مانا آنا خجالت نكشم بعد ديگه نمي گيرم .
- من كاري رو به خاطر ديگران انجام نمي‌دهم كه هيچ اعتقادي بهش نداشته باشم .
بذار مانا آنا يه چيز جديد از تو ياد بگيرن ، چرا تو از آنها تقليد كني ؟
گلي : چون روزه شکر گذاريه  بگير  !
- وقتي كه مي‌گم ظرفيت آزادي نداري ، ناراحت مي‌شي .
شكر گذاري شب و روز نداره ! هر لحظه بايد شاكر خداوند باشي .مگر فقط يك روز خاص خدا هست كه بشنوه ؟
گلي :ولي كيميان خانوم !
تونم همين جوری مثل آمريکايیا اومدي ، اول جام و تنگ كردي ! بعد هم خودم و بيرون كردي هان يادت هست، به روز قلبت بودم ؟! 

- كاش پيغمبر در عصر دوهزار به ما نازل مي‌شد ، كه اين‌قدر بچه هاي اين عصر و زمان زود تحت تاثير قرار مي گيرند و متحول مي‌شن!

 

۱۳۹۰ آبان ۱۷, سه‌شنبه

اسماعیل پسر ایمان یا ابراهیم، پدر ایمان


از اولین لحظه‌ای که گلی از مدار خارج می‌شه تو می‌تونی تایمر دردسر را فعال کنی. که از قرار ساعت‌ها از فعالیتش می‌گذشت . گفتم: گلی!
یک متر پرید.
گلی: داشتم می‌مردما. ایی چه جوری صدا زدن بود؟ مگه نمی‌بینی دارم حرف می‌زنم؟
- با کی؟ نکنه با دارو درخت؟
گلی: نخیرم با ایی گوفسند بی‌چاره. نگاهم رفت تا پایین پله‌های ورودی و گوسفندی که انتظار رسومات می‌کشید. جرات نکرده بود از این  نزدیک تر بره، پرسیدم : « تو از این‌جا می‌فهمی اون چی می‌گه؟»
- اه.....نیگاش کن. تو چشاش چقده عشق داره.
همه‌اش به من  می‌گه گلی منو نیگاه کن. ببین دلت میاد اینا سرم و .... وای ؟ تازه‌شم یه گوفسنده هست که عاشقه ایی گوفسند خانومه است.
دیدم بهش رو بدم رفتیم تا قابیل چرا هابیل را کشت:
گفتم:
    « بلند شو بریم خونه. این‌جا سرما می‌خوری. خدا گوسفندان را آفرید برای قربانی شدن. امروز هم  که عید قربان و این سنت مسلمانی‌ست. »
گلی:   یعنی ایی گوفسنده  اصلا گناه نداره؟ عشق نداره؟
بچه که داره؟
په اون بع‌بع‌‌ایی چیه؟ چرا گوفسندی که این‌همه چیزان داره باهاس بمیره ؟ که چی بشه اون‌وقت؟ هان؟ اگه ایی بیچاره رو نکشتونی مسلمونی قبول نمی‌شه؟
گفتم: 
 - گلی جون قربانی بلا را از زندگی دور می‌کنه
گلی: با مردن یه گوفسند طفلی؟
- سنت دیگه ، گیر ندهاز قدیم تر هم بوده. سنت ابراهیم، اسماعیل.
گلی: اوه همون کله ببره که خدا به موقع به داد پسرش رسید و بهش گوفسند داد؟
- گلی جون خدا خودش خواسته بود ابراهیم را امتحان کنه ، ازش خواست پسرش رو قربانی کنه.   پاشو بریم تو یخ کردم.
گلی: چرا خدا باهاس بخواد؟ مگه اسماعیل گناه نداره؟ مثل ایی گوفسند بیچاره. ببین چطوری ترسیده؟ نکنه  باهاس اسماعیل به‌جای باباش امتحان می‌داده ؟
- تو هر سال این موقع که می‌شه می‌خوای تاریخ پدر ایمان را ورق بزنی؟
گلی: نخیرم پسر،  ایمان.باباش که نباهس کله‌ی خودش رو می‌برید؟ می‌خواست  کله پسرش رو ببره .  اگه اون شبی شام،  گشنه پلو باقالی خورده بوده باشه و از اون خواب الکی‌ها دیده باشه . کله‌ی پسرش رو می‌برید چی؟ یا اگه خدا  گوفسند نمی‌فرستاد،  چی؟
 راستی راستی کلة‌پسرش رو می‌برید؟ که چی بشه؟
- که اطاعت و بندگی‌ش رو به خدا ثابت کنه. ابراهیم هم از سر گرسنگی خواب ندیده.  وگرنه خداوند به‌جای اسماعیل  میش نمی‌فرستاد.
گلی: خوبه بالاخره یه خدایی هست. که دلش واسته اسماعیل سوخته باشه و نذاشته کله‌ی پسرش رو ببره.
وگرنه ،  چرا خدا باهاس اسماعیل رو اذیت کنه؟
مگه خدا نمی‌دونه یه بچه کوچولو از ایی چیزا می‌ترسه؟ به او چه که باباش می‌خواست دوست خدا باشه؟
اصلا چرا ایی دوستان خدا همه کله ببر از آب در میان؟
- گلی جان قربانی سنتی است که از زمان آدم و هابیل و قابیل بوده تا حالا؛  ربطی هم به ابراهیم و اسماعیل نداشت.
گلی: کیمیان!!!!
یه نگاه بهش انداختم.  شرارت از اعماق نگاهش بیرون می‌زد.  لرزیدم. گفتم: بله؟
گلی: یعنی تو می‌گی خدا اگه گوفسند نمی‌داد اسماعیل تا آخرش وامیستاد تا باباش کله‌اش رو راس راستی ببره؟
یا اززیر دست باباش فرار می‌کرد؟
شایدم  باباش آخر آخرش پشیمون می‌شد و راس راستی کله پسرش رو نمی‌برید؟  
شایدم اسماعیل در می‌رفت. از کجا فهمیدی که اگه خدا گوفسنده رو نفرستاده بود. واقعنی کله پسرش رو می‌برید؟ چرا خدا نگفت برو کله خودت رو بیشکون یا خودت رو بنداز تو آتیش؟ یا می‌شد بگه، اگه خیلی منو دوست داری برم همه گوفسندات رو بده اونا که شبا گوشنه پلو باقلی می‌خورن؟ نکنه ابراهیم خان از دست اسماعیل خسته شده الکی اومده و گفته خواب دیدم؟
آخه خدایی که خدا باشه چه‌کار به بچه‌ی ابراهیم داشته که امتحانش کنه؟ من اگه جای اسماعیل بودم تا آخر عمر شبا خوابای بد می‌دیدم و دیگه بابام رو دوست نداشتم و ازش در می‌رفتم.
آخه این چه خدایی بود که به یه بچه کوچیک گیر داده؟ تازه خودب اون‌روزی قصه‌اش رو نگفتی که مامانش و خودش رو برد ول کرد بی آب و نون تو بیابونا هی شیطون اومد اذیتشون کرد؟ مگه اونا باهس به خدا نیشون می دادن که دوستش دارن؟
خب اگه ایی طوری بوده، چرا ابراهیم پدر ایمان شد و پیغمبر خدا؟
باهاس اسماعیل و مامانش می‌شدن با این همه بلاهایی که ایی ابراهیم خان به اسم خدا به سرشون آورده؟ هان؟ نه

گلي _ اين يك بيعت خانوادگي بود.
 نه تنها براي ابراهيم كه براي اسماعيل هم بود.
 تمام انبيا از نسل ابراهيم بودند.
 عيس و موسي از نسل اسحاق و محمد هم از فرزندان اسماعیل بود.
 پس خدا می‌دونست چه می‌کنه و ابراهیم هم می‌دونست به چه چیز ایمان داره. 



۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

گلی و خدا پرسی




ميگم هان ، اگه يه چي بپرسم شاكي نمي‌شي ؟
تو چطور تونستي مظهر عشق باشي وقتي 
 هيچ وقت نمي توني يكي مث خودت و پيدا كني تا بفهمي عشق چيه ؟

مگه نباهس خدا همه چيزان و بلد باشه و بدونه ؟
تو چطوري مي خواي عاشقي رو بفهمي،  هان . من الانه گريه‌ام مي گيره
حالا اگه اينكه فكر مي كني خدايي اشتيباني بود و فقط فكر خودت بوده ،  پس تكليف چيزاني كه ياد نگرفتي چي مي‌شه ؟
  چطور مي‌شه بگيم : يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچي نبود ؟
به نظر شما ايي عوضي نيست؟
اگه يكي بوده حتمني اون يكي ديگه هم بوده چون همه چيزان و خودت گفتي جفتي درست كردي

بعدم مگه مي‌شه غير از خدا هيچي نبوده باشه
ولي خدا، خدان يه چيزاني هم باشه ؟


خدايا،  نمي شد تو كه همه چيزان و در گوش آدم ياد دادي   اين
خوشبختي و عشق هم ياد مي دادي تا ما هي دنبال چيزان آشغالي نگرديم؟
ما كه تا حالا خوشبخت نبوديم كه بدونيم چه 
 شكليه و از كجاهاني مي‌شه پيداش كرد ؟

خدايا
ممكنه همه اش اينا كلك هاي شيطون باشه تا ما تو رو نبينيم ؟