۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

گلی در الست




نمی‌دونم روزی که اجازه دادم گلی بیاد اینجا و برای خودش هرکاری دلش می‌خواد بکنه، دچار تب شده بودم و یا،
توهمُ رُشد گلی در قفسه‌های انتظار ارشاد باعث چنین حماقتی شد
وقتی این دفتر را ورق می‌زنم تازه می‌فهمم چرا از بچگی اعتماد به نفس را از ما گرفتن؟
دیشب بعد از رفتن مهمان عید انگار یه‌جورایی یه چیزی‌ش شد.

 پرسیدم: چیزی شده، گلی جون؟
گلی: دلم گرفته
تا حالا که صدای خنده‌هات با عمو سید خونه رو برداشته بود. از چی یهو دلت گرفت؟
گلی: از همینا دیگه. 

از ایی که چرا نباهس ما همیشه بخندیم؟ چرا هی باهاس واستة عشق غصه بخوریم که چرا نیست؟
چرا خدا یه کارایی نمی‌کنه؟
شاید خدا قصد داره ما این‌طوری خودمون رو اصلاح کنیم؟ فقط خدا می‌دونه چی درسته یا نه گلی

گلی: نخیرم اصنم خود خدانم نمی‌دونه چی خوبه یا بد. ندیدی تا اون‌روزی شیطون از الکی بهش گفت: این آدما که ساختی به هیچ دردی نمی‌خورن. خودشم که مطمئنده خداست، شک کرد
ترسید!
فکر کرد، نکنه این شیطون داره راست می‌گه و الان فرشته‌ها هم اینا رو بفهمن
اومد بگه می‌اندازمت تو آتیش جهندم. ترسید زورش به شیطون نرسه
گفت باشه برو تا قیامت که پدرت رو در بیارم
آخه اگه هی می‌خواست غلطان خدا رو بگیره، شاید فرشته‌هام یاد می‌گرفتن از ایی به بعد به جای سجده، هی غلطاش رو بگیرن
اونم خواسته صداش رو ببره گفت باشه
وای گلی سرم رفت
چقدر فلسفة آسمون ریسمون بافتی برای چیزی که در حیطة ادراک بشری نیست که تو داری با کلمات انسانی توضیحش می‌دی
این افکار ذهنی‌ه. از قلبت نیست که حقیقت داشته باشه
ذهن معمولا یا دروغ و اشتباه می‌گه
یا اندازه‌ای بلده که توی کتابای آدم‌های دیگری خونده.

گلی: برو بابا. تونم که هر چی بلد نیستی می‌اندازی گردن ذهن
اگه راست می‌گی، چرا یه کاری نکرد که شیطونم مثل تو ازش بترسه و بگه حرفانم خدایی نیست ساکت بشم
تازه اون شیطون که خود خدا رم دیده بود
تازشم دوسشم داشت
باز همی‌طوری فکر نکرد باهاس مثل بز، هر چی خدا می‌گه باور کنه

اما تو که اصنم خدا رو ندیدی هی از ترست می‌گی چشم

تو از کجا می‌دونی ندیده باشم؟
مگر می‌شه به چیزه ندیده ایمان داشت
وای خاک به سرم!!!!!!! چه غلطی کردم. از این بی‌موقع تر نمی‌شد چیزی گفت
چشمای گلی برق می‌زد مثل نور افکن
رنگش مثل دیوار اتاق سفید شد
گلی: تو کی خدا رو دیده بودی که من نبودم؟
تازشم تا الانم صداش رو در نیاری. دروغ می‌گی کیمیان؟
مگه خدارم می‌شه دید؟ وای ی ی ی کیمیان!

نکنه تو هم رفتی حراج؟


حراج چیه گلی؟
اون که تو می‌گی، اسمش معراجه نه حراج
منم به سمت تفرش و مزار پدری خندة ملیح کرده باشم که بگم رفتم معراج
اما گلی مگر می‌شه ندیده رو ایمان داشت؟ ما همه در قلبمون بودنش را باور داریم
نمی‌دونیم چرا؟ ولی داریم
چون همه ما
در روز الست، قبل از به دنیا اومدن
خدا را دیدیم
وای، وای
وای، بر حماقت‌های من که چه می‌کنه با من
کافی بود.

چاشنی آتش‌‌فشان فعال شد و گلی دیگه طاقتش نیومد. مثل بمب هسته‌ای از جا پرید و نفهمیدم کی خودش را انداخت روی کاناپه
چشماش از حیرت می‌خواست در بیاد
گلی:راست می‌گی؟
ولی من‌که تاحالا از هیچ کتابی نشنیده بودم که کسی خدا رو دیده باشه
تقصیر من چیه گلی تو جایی بودی که معمولا کتاب‌های بی‌خدا رو می‌اندازن
وگرنه همه چاپ می‌شدن. مثل تو که بالاخره چاپ شدی
باید مدتی با کتاب‌های درست و درمون معاشرت کنی اون فیلتر غبار گرفتة ذهنت پاک بشه
خدا بعد از بیرون انداختن شیطون از بهشت،
از پشت آدم
همه

همة همة بچه‌های تا قیامت آدم رو بیرون آورد
زنده کرد
باهاشون حرف زدو با هم عهد بستیم
گلی: راست می‌گی؟
خودت یادته، یا از بی‌بی شنیدی دوباره؟

مطمئنم شبی
این‌ها را در رویا دیدم. فهمیدم چرا ما آدم‌ها به وجودی، نادیدنی این‌همه دل بسته و باورش داریم. در هر قوم و ملل به نامی، خدا رو می‌شه پیدا کرد
گلی: حالا اینا که گفتی یعنی هیچی؟
هیچی از چی گلی؟
خب من تازه اون‌جا دم آتیش که نشسته بودم ها، یهویی فکر کردم حالا که خدا خودش همین‌طوری نمی‌تونه عاشق کسی بشه
یعنی چون هیچکی به بزرگی خدا نیست که اونم عاشقش بشه. بهتره خدا رو کوچیکش کنم
بعد یاد شیطون افتادم که یه بار به این بهونه از کلاس جیم شده تا قیامت

گفتم منم یه ذره روحیه خدا رو ازش بگیرم
یادش بیفته قبلا هم یه کاران اشتباهی کرده که شیطون فهمیده.
بعد دوباره روحیه‌اش خرابتر بشه شاید عاشق یکی از این خانوم خداهای چمی‌دونم ونوس و آناهیتا که تو می‌گی بشه و بفهمه من چقده بی عشق حالم بده
ای خدا

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

بهار شده که شده



اصنم به من چه که عید شده؟
شده که شده. واسته خودش شده. نه اصنم واسته خودش چیه؟
واسته آدمای خوشبخت شده. همونا که عشق و پیرهن نو دارنا. همونا
آدم وقتی حتی یه دونه عشق کوچول موچول نداشته باشه که صبح که پا می‌شه بهش فکر کنه و هی تا یادش بیفته تو دلش قند آب بشه نداشته باشه
خب آدم نیست که. اصنم بهش ربطی نداره که بهار اومده؟
بهار رفته؟
یا قراره بیاد؟
تازشم این کیمیان خانوم از اولش هی الکی پلکی گفته عید مال خودش تنا تناست. تازشم به منم هیچ مربوطی نیست. پس من چیکار کنم؟
نه عشق پیدا کردم؟
امسالم که اصن اصن هیچ کجا نرفتیم
تازه شمال‌مونم نرفتیم
همه‌اش یا خونه نشستیم
یا گلی بیچاره تهنا خونه نشسته
نه که کیمیان نبره‌ها.
ایی فامیلان‌شون تا آدم رو می‌بینن می‌خوان هی فشارت بدن
بچلوننت هی از لپم ماچان آبدار بکنن و بگن: ای گلی جون قربون قدت برم
تو هم بالاخره کتاب شدی؟
رفتی قاطی آدما؟
بعدم هی ایی کیمیان لباش و می‌جوه و ابرواش رو این‌جور این‌جوری بالا می‌ده که یه وقتی یه چی نگم
خب ایی چه فایده داره زندگی؟
از قدیمام که بدتر تهنا شدم؟

تازه شم جمعه‌ای یو چی سیف رو دیدی؟ ای جووونم . بیچاره زلیخا خانوم، حالا که تازه خوشگل و جوون شده، باهاس زن یوچی‌سیف پیر بشه که تازشم موهاش سفیده؟

پس ایی زلیخا خانوم هیچ وقت به موقع‌اش به ایی عشق نرسیده که
یا زیادی زود اومده
یا زیادی دیر
اصن می‌دونی چیه؟
نه که ایی خدا خودش نمی‌تونه عاشق بشه. هی جاهای عاشقی رو عوض بدلی می‌کنه تا هیچ‌کی به عشقش نرسه
پس ایی دیگه چه فایده داشت این‌همه شما زحمت کشیدی ما رو ساختی
تو مون فوت کردی
ما زنده شدیم
آدم شدیم

که به جای شما عاشق بشیم
تا شما بفهمی عشق چی چینه؟
ایی‌طوری که هیچ‌وقت خودتونم نمی‌فهمی. خب بهتر نیس یه فکری بکنید تا هم خود شما بالاخره بفهمی عشق چیه؟
هم ما بیچاره حیوونی‌ها این‌قده تهنایی غصه نخوریم
یکی باشه که باهاش غصه بخوریم، کمتر دردمون بیاد یا نه؟

یا اصن چرا غصه بخوریم؟ به نظر شما ایی طوری بهتر نیست که آدما اصن غصه نخورن؟
یه‌کم فکر کنید
من برمی‌گردم ازتون می‌پرسم
عجله نکنی یه وقتی‌ها
یواش فکر کنید که خوب فکر کرده باشی

مرسی خدا که همیشه به حرفانم فکر می‌کنی
اصنم عصبانی نمی‌شی
روز قیامتم به‌خاطرش منو نمی‌اندازی جهندم تا ایی کوکب خانوم خیت بشه هی الکی می‌گه تو همه رو می‌اندازی تو آتیشان جهندم
دل شیطونم بسوزه ماها عشق داریم
اون که همه‌اش از چیزان بده نمی‌تونه عشق داشته باشه
اه چه بامزه
هم خدا که خیلی خوبه نمی‌تونه از خوبی عشق پیدا کنه
هم ایی شیطون بلا گرفته که از بدی نمی تونه عشق پیدا کنه
پس کی می‌تونه، آخرش عاشق بشه
یه چی اون وسطا؟
حالا شما یه‌خورده خوب و حسابی دوباره فکر کنید
بعد بگید
یادتون نره‌ها
من آخه خیلی عجله دارم
همه‌اش می‌ترسم، دیر بشه

۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

گلی و یوزارسیف





مدیونی اگر فکر کنی، هیچ اتفاقی در دنیا می‌تونه میلیمتری از نوک زبان یا اندیشة گلی کم کنه، یا احیانا اگر تصور کنی گلی افسردگی چیزی از بابت دوری از خونه گرفته باشه که بتونه ذره‌ای عوضش کنه
خب خاصیت عشق همین است که خود بماند.
و تنها خود نیز بداند و گلی این یک قلم را خوب فهمیده. عشق
ذات آتیش گرمه. مگه می‌شه بهش خورده گرفت چرا داغی؟
گلی هم از همین دست چرایی‌های ناممکن دنیاست
عصر توی اتاقش داشت چه آتیشی می‌سوزوند یک‌بار فریاد کشیده که:
کیمییییییییییان، ساعت چنده؟
گفتم: غروب جمعه با کی قرار داری پی، ساعتی؟
یه چیزی بلغور کرد که نفهمیدم و دوباره سرگرم کار شدم که فرفره‌اش چرخید و لغزید توی اتاق نشیمن و تی‌وی را نگاهی کرد و کانال جابه‌جا کرد و همین‌طور که می‌دوید گفت:
شروع شد، صدام کن
پرسیدم" « چی گلی؟» بازم به مریخی یه چیزی گفت که نفهمیدم.
سرگرم کار بودم که با صدای تیتراژ خودش رو مثل چرخ‌بال انداخت روی کاناپه
یاد جمعه و شنبه‌اش نبودم. پرسیدم: « چی داره؟ »
گلی: یوچی‌سیف
گفتم : چی‌چی سیف؟
گفت: اه. خانوم، گفتم که. یوچی سیف داره. نگاه کن خودت ببین
چشمم به تیتراژ یوزارسیف که افتاد ترکیدم از خنده
گلی یوچی سیف رو تو ساختی؟
گلی: آخه اسمان سخت به چه دردی می‌خوره که آدم نمی‌تونه بگه؟ بعدش باهاس اونجاش رو که نمی‌دونی چی‌چی بود، خودت بگی چی
تا بهت نگن، چی؟
الله و اکبر. گلی تو از یوزارسیف چی می‌فهمی؟
نکنه دنبال عشقشی؟
چرخید و به یمن تیتراژ طولانی گفت:
نخیرم خانوم.
خیلی‌م خوبم می‌فمم.
ندیدی زلی‌خا خانوم خال نداره.
تو هی الکی پلکی بهم گفتی اون خانوم که خال داشت عاشق زیاد داشت بعدش نامزد خداشون بود و هی براش می‌رقصید. نگفتی؟ پس چرا این زلی‌خا خانومه ریاحی خال نداره؟
تازه. چرا خدا نزد پدر این بردران یوچی‌سیف رو در بیاره؟ مگه اون خودش خداش نبود؟
گفتم: نه گلی جون خدا پیغمبرانش را حتا انتخاب کرده
آدم‌هایی از جنس من و تو که بتونن دردهای زمینی رو بفهمن
یهو در حالی که سر می‌خورد سرجاش بشینه گفت:
که عین خودش نشه که نمی‌فهمه بی‌عشقی چه بد دردیه؟ حالا بذار یوچی سیف ببینم
از جایی که صعود و سقوط این پی‌در پیه یوزارسیف به ناگاه زیاد بود بهتر دیدم یه چشمم به تی‌وی باشه بعدا وسط جواب نمونم و حواسم به کار که ، عین جن پرید که
گلی: دیدی؟
دیدی اون زلی‌خا خانوم ریاحی با اون همه موهان سفید چطور عاشق شده؟
گفتم که گلی: اینا قصه‌است. هر روزه هم نیست. زلیخا خانم هم اگر روز اول به مراد دلش رسیده بود این‌همه تاریخ
و افسانه ساخته نمی‌شد
شما فقط فیلمت رو نگاه کن.
گلی: باز حرفان خطرناک زدم؟ خوبه تازه نپرسیدم باباش که پیغمبر بود
چرا خودش زودتر نفهمید که موچ پسراش رو بگیره.
بعد این‌جوری با اردنگی بزنه از خونه بندازتشون بیرون که این حیوونی که اینقده این‌قده خوشکله نیفته دست زلی‌خانوم اینا؟
گلی جان گفتم که، پیغمبرها هم آدم بودن
اه پس چون عشق کار بدی بوده، خدا زلی‌خانوم و پیر کرد.
 بیچاره شد.
 بدبخت شد. 
کور شد
گلی بسه، دلم ضعف رفت. داستان ترسناک تعریف نکن این وقت جمعه شب
از زیبایی یوزارسیف لذت ببر
تمام مدتی که یوزارسیف و عیال مربوطه یواشکی برادرها رو دیدی می‌زدن می‌فهمیدم که پاندولش راه افتاده و تکون می‌خوره
گلی: اینا ‌کیان؟
پس کدوما به زناشون می‌گفتن ضعیفه به تو مربوط نیس؟
آخه اون روزی سفرة بی‌بی‌جون اینا یادت نیست اون خانوما هی از قدیما می‌گفتن که مردا نمی‌ذاشتن اینا حرف بزنن.
هی بهشون حرفان بد می‌زدن
وای بدری خانوم که گفت: یه‌باری شوورش با پشت دستی زده به دهنش که چرا حرف زده
گلی تو هم نه شلوغش کن و نه این مسابقه‌های زنونة کی بدبخت تره رو بیار تو خونه
زنا عادت کردن در ناله نوله پوز هم رو بزنن تا کم نیارن
خب بسه نمی‌خواد ادامه بدی، منظور؟
پس چرا تو ایی فیلمان هرجا که شاه هس، ملکه هم هس
آقاها به خانوما می‌گن، عزیزم
نظر شما چیه؟
پس کیا اون کار بدا رو با زنا می‌کردن که خانوم پیرا می‌گن؟
اینا که همه خوب و مهربونن؟
تازه ظهری ندیدی تو اون فیلمه خانومه با شوهرش رئیس بود؟
تازه زلی‌خانومم خال نداشت. همه‌اش چاخان پاخانای تو رو شد
چی راسته بالاخره که ما یادش بگیریم؟
خسته‌ام می‌کنی کیمیان و دلم می‌خواد برگردم پیش اون کتابانی که آدم رو می‌فهمیدن











۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

گلی و شهرت



همیشه به یه چیزایی باور دارم که خیلی هم جدی نیست
در عین حال همه زندگی منو می‌سازه البته همه زندگی همه ما رو می‌سازه قصد اراده همون چیزی که خدا باهاش هستی رو خلق کرد اراده کردو به تجسمش گفت
باش و موجود شد
اذا اراده شیعا یقول و له کن فیکون
حالا این تکنیک با وجود روح الهی چقدر از زندگی ما رو می‌سازه؟

اگر بدونی دیگه حواست رو به افکارت جمع می‌کنی هر قصد و نیت ماست که همه راه رو می‌سازه.
البته بستگی داره چه‌قدر باورش داشته باشی اون می‌شه جوهرة کار دارم از نمایشگاه کتاب می‌آم.
این تا این‌جا خبر. بعد توضیح می‌دم
پرسید: ما مشهوریم؟
بخشی از کتاب گلی رو می‌ذارم و
- به چه مناسبت؟
- خب مگه باهاس چه‌كار کنی كه مشهور بشی؟

- شهرت كه الكی بوجود نمی‌آد؟
باید كار بزرگی انجام بدی كه فقط مال تو باشه و قبل از تو كسی اون كار رو نکرده باشه. مثل خانم انصاری که رفت به فضا و مشهور شد. كار بزرگی كرد که همه راجع بهش صحبت کردن.
بعد از صحبت. تازه مردم می‌‌خواهند بدونند كیه و چه شکلیه؟
عكس و مصاحبه پیش می‌آد، به خودت می‌آی می‌‌بینی مشهور شدی.

- تو كه خیلی كار عجیب می‌‌كنی چراتاحالا مشهور نشدی؟
که منم از ایی عینک سیاها بزنم تا کسی نشناستم؟ها؟
- چه‌كار بزرگی کردم كه به خاطرش از من صحبت بشه؟
- همیشه‌
كه نباهس همه از خوبی یا خوشگلی مشهور بشن.
مثل: ایی شیطون یا آقا گرگه، ببین این آقا گرگه هم تو قصه شنگول منگول هست هم توی چوپان دروغ گو، هم توی، سه خوك كوچولو!
ببین چقده مشهور شده و همه می‌‌شناسنش؟
تازه فکر کنم از سیندرلا هم مشهور تر باشه؟
تو اگه مشهور بشی. من‌هم که همیشه با تو‌ام مشهور می‌‌شم دیگه. تازه می‌‌تو
نم کمکتم بکنم.
هر چی تو بهشون گفتی، می‌‌گم راست می‌‌گه من‌هم بودم.
- به خاطر، شهرت با گرگه هم مقایسه‌ام کردی؟
- اونم مشهوره دیگه؟ هر كی هم که بتونه مشهور بشه، مهم می‌‌شه. نمی‌‌شه؟
- چه‌کار كنم؟ نكنه انتظار داری به‌خاطر شهرت جنجال درست كنم؟
- جنجال، سر و صداش زیاده، من می‌‌ترسم. یه كاری بكن كه من، اذیت نشم. یه كار یواش.
- من حوصله ندارم. دوست داری خودت مشهور شو.
- تو مشهور شو، اگه دوست نداشتی‌ بگو همه‌اش کار گلی بود. جهندم بذار من یه كم مشهور بشم.

 اون‌وقت هی ازم عکس می‌‌ندازن، هی می‌‌پرسن: خانم شما از كی مشهور شدی؟ خانم شما همیشه مشهور بودی یا تازه مشهور شدی؟

نتیجه این کلمات و قصد گلی شد نمایشگاه امروز صبح من از دنیا بی‌خبر
اون پشت غرفه داشتم با ناشر گپ می‌زدم و دوربین شبکه خبر از راه رسید گلی اول از همه پرید جلو و خودش رو نشون داد و باقیش رو خودت حدس بزن چی
خدا شاهده این حتا نمی‌تونست قصد یا آرزوی شهرزاد منطقی، دون‌خوآنی باشه. ولی کودک درون از من قوی تر بود
گلی به دوربینش رسید دقت کن.

فقط گلی به دوربینش رسید خدایا من عشق را هم همین‌قدر باور دارم هنوزها نمی‌خوای اینم بگی باش؟


۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

گلی و لیلیت

از عشق نبود. 
  آژیرکشان مثل اجل معلق خودش رو انداخت روی کاناپه و برابرر تی‌وی افتاد. طبق معمول
چند صد کانال نامفهوم، گنگ و مبهم
از برابر چشمش می‌گذاشت و من منتظر. ممکنه گلی در لحظه به چیزی نیاندیشه؟ 

سرگرم کارم شدم که گفت:
کیمیان. 



  من چرا هی باهاس به چیزان سخت فکر کنم؟
نکنه به خدا فکر می‌کنم تا به عشق فکر نکنم؟ هان؟
اون‌وقت آقای روسری دعوام می‌کنه و من شب خواب قیامت و آتیش ببینم

چند لحظه سکوت گلی به من اجازة بازبینی نظرش را داه بود. خیلی وقت‌ها می‌دونم راست می‌گه. اما یه قانون می‌گه، بعضی چیزها رو رو هوا ول کن تا وقتش بشه
منم ول کردم تو این برو بیای ارشاد هر چی هم بلد نبود یاد گرفت
روزای اول حرفای بو، دار می‌زد
کلی، جلسة توجیهی براش گذاشتم که
گلی جونم آدم هایی که دائم از زندگی و دنیا و سیاست شکوه دارن، مال اینه که توان انجام کار بزرگی را ندارن
وقتی نمی‌توان قوانین را تغییر داد،
هنر به خرج داد و خودت قشنگش کنی

به‌من چه
به‌من چه خانوم شماها یه چیزانی رو قایم می‌کنید از ما بچه‌ها بعد باهاس یه جاهی دیگه بشنویم و سر درنیاریم آخرش چی بود
تو نگفتی حوا زن آدم بود؟
  چی شد که آدم خان یه زن دیگه‌ام داشت و نگفته بودی ؟ مگه از اولش خود خودان لیلیت رو واسته آدم نساخته که اون روزی دعواشون می‌شه و لیلیت خانمم می‌ره قهر و خدام واسته آدم خان، حوا خانوم ساخت؟ هان؟ هان؟

وای خدا، کی باید حالیه گلی کنه لیلیت کی بود؟
گفتم: گلی این‌همه موضوع روز وجود داره
پرید وسط حرفم: « مث عشق؟ » ای لعنت بر او ذات نکن بدتر کن‌ت
نه حالا خود، عشقم.
دنیا که فقط بند خدا و عشق و قیامت نشده
برو تو حیاط کمی بازی کن ببین بچه‌ها دارن چه می‌کنن. فقط چیزی از قصه‌های غلطی که شنیدی نگو
اه یعنی تو همه کتاب نویسان دنیا تو از همه بهتر همه چیزان رو می‌دونی؟
یعنی او کتاب قدیمی‌ه دروغ می‌گفت؟
اون یه قصه یک اسطوره از کتاب مقدس عهد عتیق و ربطی به الان  نداره
تو بچه مسلمونی
نمازت به زبون پیغمبرت‌ه باورهاتم از کتاب الله
وگرنه تو افریقا آدم می‌خورن.
در هند گاو مقدس، در مصر گربه هرجا که نگاه کنی در تاریخچة باستانی‌ش از این اساطیر بوده
که مال حالام نیست
همه این‌ها آمد تا تو بتونی بهتریش را انتخاب کنی و بالاخره به یک قوانینی متعهد باشی
وگرنه بچه
بشر بشر می‌خورد
من از کجانم انتخابش کردم؟ مگه رفتم مدرسه که یادش گرفتم. تو گفتی بچه مسلمونم
 اصنی چرا باهاس بدونم؟
  اگه یه وقتی بزرگ شدم و دوسش نداشتم چی؟ 

یک نگاه از اون پایین فرستاد که صاف بر قلبم نشست. طبق معمول که بلاتکلیفه و نمی‌دونه کار بد یا خوب کرده، نوک دماغش رو می‌خاراند و هی چتری‌هاش رو عقب می‌داد
دلم براش سوخت
خودم هنوز به هیچ یک از حرفایی که می‌زنم به ایمان کامل نرسیده و گاهی گریبان تردیدم تنگ می‌شه
چه غلطی کردم که این طفلی را  از توی سینه‌ام درآوردم
اون‌موقع فقط یک عشق می‌شناخت

اومد بیرون دنیا رو دید رفت ارشاد
من به ایمانم هم شک کردم.

فقط برای عشق نکبتی 

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

ولنتانک مبارک هورررررا

آخی چه تمیز شد اتاقم
دلم انقده
انقده واسه‌اش تنگ شده بود که نگو. اون‌جا یه فکران خوبی کردم گفتم خودم نویسنده بشم
پس چی
مگه من از ایی کیمیان که انقده خالی‌های گنده می‌بنده، چیم کمتره؟ منم می‌شینم هرچی بلد نبودم و اون‌جا یاد گرفتم و می‌نویسم
ایی ایی ایی
چه بامزه!پ یادم افتاد!
یه کتاب پیره بود اون‌جا. ...
که گفته بودن دیگه زیادی پیر شدی حرفات یادت رفته آریزاری گرفته. انقده بامزه بود داشت حرف می‌زد خوابش می‌برد. مام انقده می‌خندیدیم. ماهی سیاه کوچولو پر تو دماغش می‌:رد. اوه یه کتابان مهشوری اون‌جا بون. که نمی‌دونم چرا بعده این همه سالان فهمیدن غلط بوده؟ چه زرنگن بعضیا؟ نه؟
می‌گفت ما اولش ریواس بودیم
ایی‌ ایی ایی
خیلی بامزه‌اس
تازه می‌گفت بعدش که دیگه کنده شدیم آدم شدیم
دیگه ریواس نبودیم، آدم تندی یه کاران بدی کرد. « جیش کرده» تازه این که چیزی نیست. اسمشون موشک؟ نه موشک که می‌ره هوا
آهان، پیراشکی. وای خراب کردم
مشدی. نمی‌دونم موش داشت
وقتی خودشون درستشو نمی‌گن آدم خب غلطی یادش می‌مونه دیگه
هان؟
مشیه؟ ماشیه؟ نمی‌دونم ماشین یا مشیانه
می‌گفت: آدم اولش که هنوز خانوم حوا رو نگرفته بود که گولش بماله سیب بخورن بندازن‌شون بیرون، آدم خان تازه یه خانومه دیگه داشته اسمش لیلی خانوم؟ نه اون‌که زن اصغر آقا بود
منم آریزاری زندان گرفتم
نمی‌دونم خلاصه که اون خانومه زرنگ بوده گفته اه من چرا حرفان آدم رو گوش بدم
اون حرفان منو گوش بده. بعد آدم رفته گریه کرده به خدا گفته: « ببین این حرفانه منه گوش نمی ده. دعواش کن. بعدم با تیپا بندازش بیرون از بهشت
اونم با اردنگی انداختنش رو زمین
بله
تازه یه عالمه چیزان خوب دیگه یاد گرفتم
که تا حرف نزنم و کیمیان نشنوه نمی‌دونم
اونام حرفان خطرناکی بوده یا نه؟
چون اون آقاهه می‌گفت اگه بری برای دوستات بگی ایی کتابا این‌جا بودن
دفعه دیگه می‌دم آقای ارشاد همه مقشات و خط بزنه
دیگه هیشکی گلی دوست نداشته باشه
حالا منم که خیلی خانوم شدم می‌خواستم
آخی حالا قرار دوباره عاشق کی بشم؟
خدا کنه نویسنده‌ای
میرزاقلم‌دونی
چیزی باشه که بشه براش از خاطراتم بگم
چقده تهنا بودم
خب بالاخره هرچی باشه کفترا با کفترا دونه می‌خورن
اهل قلمم با هم
تازه کجاش و دیدی
یه حرفان گنده‌ای یاد گرفتم. بفهمی کله‌ات سوت می‌کشه
چقده عشق نداشتم
تازه یه کتاب خطرناک یه روز آوردن اون‌جا که می‌گفت« شیطون خدا بوده» این‌که دیگه خودمم فهمیدم از اون خطرناک جهندمیا بوده
تندی بردن سوزوندنش
خوبش شد
یه حرفان زشت زشتی می‌زد که خدا آدم و می‌اندازه جهندم
از ترس صورتم زرد بود و پریده بود و مریض بودم داشتم می‌مردم
خب دیگه بسه بریم دنبال عشق تازه
زندگی سلام
ولنتانک همه مبارک
من برگشتم خونة خودم
عشق کجانی؟