۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

گلی و ننه حوا





هنوز يك ساعت از خواب  گلی ‌نگذشته بود كه؛  صداي رعد محیبي شيشه‌ها را لرزاند. 
نوری عجيب از اتاق گلي  تا اتاق من می‌رسيد و همه چيز، مي‌لرزید! گفتم:  بشقاب پرندة‌های  " رايل" پیغمبر فضایی آمده اول همه سراغ ما؟
همه فكرم پيش گلي بود كه در چنگ مريخي ها اسير شده! به هر ضرب و زوري بود؛  در  با فشار زيادي   باز شد  و افتادم وسط اتاق.
 چه اتاقي!  نور به قدري شديد  كه چشمم جايي رو نمي ديد!  به هر شكل گلي رو  زدم به بغل و  قبل از خروج،  در بسته و قفل شد
 هميشه خانم والده مي‌گفت : 
« بس‌كه كفر مي‌گي،  عاقبتت رو فقط خدا به خير كنه.»
قول مي‌دم اگه اين شر ختم به خير بشه،  دهنم رو ببندم و مثل بز؛  هر چي به خوردم ميدن بگم چشم
تدريجا از شدت نور كاسته مي‌شد تا تونستم تصوير واضحي از اتاق به دست بيارم.
بر خلاف انتظار و با كمال تعجب  زن و مردي از عصر پارينه سنگی وسط اتاق ایستاده  بودند
گلي كه رنگ به صورت نداشت
و از زبان افتاده بود دقايقي گذشت تا زن لب گشود و گفت: 
  چي بديم اين گلي خانم بي خيال يه سيب خوردن ما بشه؟
  در ادامه
مرد گفت: خدا، با همه عظمت و خداييش يه‌بار ما رو انداخت بيرون.
ديگه انقدر به اين سيب خوردن گير نداد

با كمال شرمندگي گفتم :
يا حضرت آدم شما به بزرگي و پدري خودت نادوني گلي رو ببخشيد
- خداد سال پيش ما يه كاري كرديم! همه بي خيال شدن. گلي دست بردار نيست. بعد از خداد سال،  پرونده ما رفته ديوان لاهه و  تبعيد شدیم،   گوانتاناما
ننه حوا شروع كرد با مشت به سينه  كوبي كه :
كاش خدا ما رو نيافريده بود که یه " سيب بخوريم" 

  اين‌قدر به چشم خاص و عام خوار نشده بوديم.
همه  چپ چپ نگام كنند و با انگشت به هم نشون بدند!
جز جيگر بزني ابليس كه ما رو دربه در كردي
الهي به زمين گرم بخوري
  طفلي ننه حوا چنان رنجور و نحيف مقابلم ايستاده و ناله مي كرد كه جاي هيچ چرا و اما نبود. گفتم : 
- مادر جان شما انقدر خودتون رو ناراحت نكنيد
ميليون‌ها سال پيش،  يك اتفاقي،   افتاد و از قرار ختم به خیر شد و  تموم.
  خدا  با اون عظمت شما رو بخشيد از آدمی به پیامبری تنزل داد و از بهشت انداخت بیرون و خود به خود وارد جهان تاریکی و جهل شدید و رفت.
از این گلي ورپریده به دل نگيرید.
از رو بچه‌گی، یه وقتا، یه چیزایی می‌گه


گلي : چي چي رو خدا بخشيده؟ 
من كه نبخشيدم! این تقصیره منه هر كار مي كنم،  خوشحال نيستم؟!
خودم که  مي‌دونم يه چيزایی كمه
مادر حوا  کنار گلی نشست و
سکوت شکست :

- ننه تو تنها نيستي!همه يه چيزي كم دارند. تا چيزي خراب مي‌شه مي گردن  دنبال يكي  بندازن گردنش.
 حالا از بخت گل گرفته‌ی من، بين اين همه تو فقط زورت به ما رسيده؟
   بیا  یه‌سر بریم، 
گوانتاناما، محله‌ی بد، ابلیس بلاگرفته و دار و دسته‌ی خل و دیونه جنایت کارش را ببين؛

  ببین دیگه؛  می‌تونی به منه گیس سفید و خاک به سر؛  واسه یه لقمه سیب کوفتی هی نق بزنی؟
ما دو تا بيچاره يه گاز به سيب زديم، هنوز هر کی می‌رسه،  ما رو با انگشت نشون  ميده!
تا وقتی در گونتانامو
ناشناس بوديم،  راحت بودیم  .   از وقتي اين ابليس ذليل مرده به گوش‌شون رسوند ما كي هستيم.  ميرن و ميان ناسزاي زشتي اعمال‌شون رو به ما مي‌دن
حالا باز ما اگه يه خطايي كرديم تقصير نبود امكانات و فقر فرهنگي و آموزشي در عهد عتیق بود.
شما ها كه ماهواره و شاتل هم داريد و انوشه خانم انصاریتون تا ماه می‌‌ره؛  چرا روزي هزار بار سيب مي خوريد ؟
ترقه‌ی گلی به جرقه‌ای پرید و ترکید که:
-
اگه از اول تو و بابا آدم حواستون بود كه حرفای خدا رو گوش كنين، ما هم از رو دستتون نگاه مي‌كرديم ياد بگيريم.

وقتی شما كه پدر بزرگ مادربزرگيد، حرف گوش ندين و كار زشت كنيد ما باهاس از كي ياد بگيريم خانم؟

- ورپريده؛ چرا اون‌هايي رو نمي بيني كه به حرف خدا گوش دادن؟ بلد نيستي  به‌جاي ما به يه امروزي نگاه كني؟
گلي : واسه اين كه اونايي كه تو ميگي رو فقط تو كتابا نوشتن خانم
- مگه نيم وجبي من و بابا آدم رو ديدي كه به ما نگاه كردي؟

تازه ديدي بد كرديم؟  ديگه چي از جون ما مي‌خواي؟
گلي : من هي به خودم مي‌گم :گلي تو خانوم باش بدي نكن. اما باز ايي شيطون مياد در گوشم مي‌گه : اونا كه به اون گنده اي بودن و خود خدا رو ديدن،  خطا كردن.
گلی، تو چطوري مي‌خواي اشتيباه نكني؟  بعدش تا به خودم بيام مي‌بينم، دوباره گول خوردم


ديدي همه اش تقصيرشماها بوده؟ هی تو گوش ايي بابا آدم طفلك خوندي و اونم گول ماليدي!
تازشم هي شبا باهاس از ترس قيامت و جهندم كه معلوم نيست كي و كجاست؟  تا صبح خوابای بد بد بيبينم. حالا هم كه هر چي سوشيشان بوده اومدن و مي‌خواد قيامت بشه. 
من باهاس جواب خدا رو چي بدم؟
تازشم اون شبي بود كه شام گشنه پلو باقالي داشتيم هان، خواب ديدم قيامت شده   
هی شيطون مي‌گه: گلي بيا بريم تو مال مني
خوب ننه جون؛  تو كه انقدر از قيامت مي‌ترسي خودت رو نجات بده. چرا به ما گير دادي؟  اول برای این همه پارانویا یه سر برو پیش دکتر روان‌پزشک. می‌دونی چی به سر زندگی ما اومده؟
تااسم اين جوون مرگ شده صدام مياد. همه ما را نگا مي‌كنند !
اسم بمب هسته اي مي‌آد، باز ما رو چپ چپ مي‌بينند! 
تا يكي بگه اورانيوم، همه با ما دعوا مي‌كنند
برو دعا به جون من و با با آدم كن گول شیطون رو خوردیم که اين سيب بشه اسباب گیر شما آدم‌ها. 
وگرنه مي‌خواستي قصور خود تون رو گردن ما  بندازي؟

گلي: بيا خانم تونم كه مي‌ندازي گردن يكي ديگه؟
خدا به ايي بابايي آدم گفت : 

چرا سيب خوردي ؟ مگه نگفته بودم سيب نخوريد؟
آدم گفت: به خدا تقصير من نبود. ايي خانوم حوا گولم زد
تونم گفتي:  نه قربان من چكاره بودم؟ 
شيطون گولم ماليد.
شيطون هم گفت
همه اش تقصير خدا بود كه انسان و خواستن رو  آفرید


۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

گلي و سيب ترش




دیروز برای خرید با هم رفتیم بازار
چشمم خورد به سیب سبز که ترش و دهن جمع کن هم بود . دستم رفت طرف سیب ها که یکی بردارم یهو :
گلی : دست نزن کیمیان،  واسته اون سیب قرمزاش کم بیچاره شدیم که می خوای سبزش و امتحان کنی ؟
    معلوم شد از یه چیزی شاکیه که دوباره یاد سیب و حوا افتاده. یه چشم غره بهش رفتم و سیب رو برداشتم. به سرعت چرخید،  راهش رو گرفت و رفت
هر چی صدا کردم : گلي، گلي . محل نذاشت و چنان مي‌رفت كه گويي از اتوبوس جا مونده.
مجبور شدم سيب رو بندازم  و بدوم دنبال گلي
با نفس تنگي بهش رسيدم . شونه بلوزش رو گرفتم و نگهش داشتم
- وايستا! كجا گازش رو گرفتي ميري؟
گلي : گفتم قبل اينكه بندازنت بيرون، خودم  برم كه بجاي تو، دعوام نكنن خانوم
- مي‌خواستم سيب رو بخرم؛  بي اجازه كه بر نداشت
   سعي داشت حالي‌م كنه ماجرا، سيب بهشتي است و من در كوچه علي چپ گير كرده بودم و قصد بيرون آمدن هم نداشتم تا رسيديم خونه
- گلي خانوم ما سيب نخريديم مشكلات جهان حل شد؟
گلي : حل و َمل نمي دونم. اما جلو يه اوردنگي گرفته شد
اونا كه سيب قرمز خوردن ما بيچاره شديم . واي به ايي كه سيبش هم سبز باشه و هم ترش !
" كيميان آدم اينا قبلني سيب نديده بودن ؟ "
- نمي دونم گلي شايد حتا ديدن و طرفش هم نرفته باشند؟
  تا گفتن بهش دست نزنيد. خواست،  تجربه‌ی سيب در اون‌ها رشد كرد
  گلي : مگه شيطون گولشون نماليد؟
گفت : « بيا حوا خانومه از ايي سيبان بخور كه خدا سرتون گول ماليده كه سيبان و خودش بخوره. هان» ؟؟
- گلي جون شيطوني بيرون از ما نيست
 ياد گرفتيم براي پنهان كاری غلط‌هاي خودمون،  پاي اون رو وسط بكشيم . 
همون طور كه خدا هم درون ماست ! فقط بايد باور كنيم
  گلي : پس چرا بي‌بي هي مي‌گه : « آهاي گلي مواظب باش شيطون گولت نماله. خدا مي‌ندازت جهندم هان ؟
- خدامي دونه چه امكاناتي داريم و از ما خيلي توقع داره چون  روح خدايي داریم
ولي ما  باورش هم نداريم
گلي : هان فميدم. وقتاني كه اصغر آقا اين شكلي با خنده مي‌گه : « چطوري  گلي خانوم ؟ » خدا توشه
اون وقتان هم كه اخماشو ايي شكلي مي كنه مي‌گه :
« بچه جون يواش بدو هم حتمني خدا خوابيده و شيطونم يواشكي اومده و جاي اصغر آقا حرف مي‌زنه ؟
- ديگه شرمنده كه از باقي ماجرا خبر ندارم
گلي : كيميان حالا تو خيلي مطمئني خدا تو ماس؟
يعني تو كتابان خوندي يا خوديت ديديش . نكنه خوابش و ديدي هان؟
مي‌گم نكنه ما توي خدا باشيم و تو عوضي فك كني اون توي ماست؟

 
گلي : اگه خدا توي ما باشه پس كي بيرون خدا مي‌شه؟
- وقتي تو، تو هست و تو من و همسايه‌ها و همه مردم هست.
يعني همه خداييم ! همه بهم وصل و دنياي بزرگ و مي‌سازيم و خدا در همه دنيا هست
گلي : اون‌وقت،  خود خدا رو كي ساخته؟
 - خدا رو كسي نساخته! خدا خواست
چون  خداست و یکی، دو بشه از خدایی می‌افته
گلي : بالاخره كه يكي باهاس خدا رو ساخته باشه ؟
- بعد اون رو هم بايد يكي ديگه الي آخر؟
سخت نيست قبول كني،  انرژي عظيمی  در كل هستي،
قصدي جز خلاقيت، كمال، آگاهي و رشد نداره
او‌هم به همه اون‌ها كه سعي مي‌كنند در خودشون انسان بهتري رو پيدا كنند كمك مي‌كنه . 
گلی: چرا ؟
وقتي يك خال از هستي برداشته بشه
يك خال به كمال هستي افزوده مي‌شه
گلي :خدا ما رو ساخت كه هي بگيم چه خداني؟ به، به ! چه چيزان خوبي ساخته؟
- او به تعريف ما احتياج نداره .
خواست به ما هم يه حالي بده
گلي : په ايي چه حالي بود ؟ هيچ كي اينايي كه من ديدم كه خوشحال نبودن كه حال كرده باشن؟
پس حتمني ساخته كه خدا بشه ما هم بنده هاش
خدا كه بي مخلوق نمي‌شه
پس كي باهاس گناه كنه يا هي  گول شيطون رو بخور؟
من باهاس از شب تا صب از ترس ايي جهندم هي خوابان بد، بد مار و اينا ببينم
تا آخر خدا باور كنه ما رو و كج و كوله ساخته ؟
خب او كه ساخت چرا يه درستش و نساخت كه همگي حال كنيم؟
خوبش رو مي ساخت كه نخواد هي امتحانش كنه
خدا كه نباهس به خودش شك كنه ؟
تازشم نباهس واسته يه سيب اينقدر مارو بيچاره كنه.  هي بي‌چاره كنه
مث من که هنوز ياد اون سيب ترشه كه مي افتم،  آب دهنم زير زبونم جمع مي‌شه 
  بعد دلم مي خواد گازش بزنم ببينم چه مزه‌اي بود؟
حالا امشب تا صب همه اش خوابشو مي بينم
مث ايي عشق كه براش كنكور گذاشته



۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

پرچونگي هاي گلي 1






راسته که شما توی "آسمون ها زندگی می‌کنی؟
پس قبل از اینکه آسمون‌های بی ستون رو ساخته باشی کجا زندگی می‌کردی؟
خودت خبر داری از اول اولش که اومدی، چی بودی؟ یعنی قبل از اینکه خدا باشی
چون اگه هیچ‌کی نبوده  پس  ؟خدای کی‌ها بودی؟
بايد بنده باشه تا خداهم باشه، یا لازم نیس؟ چون خودت که می‌دونستی خدایی
اون اول اولا خودت تهنا تهنا فهمیدی خدایی؟ 
 اگه کسی بهت گفته باشه، پس خيلي هم معلوم نيست خدا باشي. چون قبل از تو هم يكي بوده که گفته شما خدایی؟
ولی وقتي کسی نبوده هم که شما خداش باشی، پس به چه در می‌خورده خدا باشی یا نه؟
 چرا  يه خدا اين همه آدم بد درست مي كنه؟
راستی! بی‌بی می‌گه:

  « شما همه رو ساختي  که از اول‌ش  روي زمين زندگي  كنيم .
  ولی خواستی دل‌مون رو آب کنی بهمون گفتی : می‌خواستی بذاری  توی بهشت باشیم. ولی  خانوم حوا سیب خورد همه رو انداختی  زمین
  بازي در آوردي كه بيرون مون كني؟
شايد از اولش پررو بوديم كه اگه مي گفتي خودمون نمي رفتيم؟
به قول خاله زري هيچكي از چيزان تو سر در نمياره!
 خدا، شما بابات هم خدا بوده كه خدا شدي؟

یه شب توي خوابم  بودي
  بی‌بی دعوا مي كنه كه از ايي فكراي زشت نكنم
يعني   گناه داره چرا شكلت رو ديدم؟
من كه هيچ وقت از حرفاي ايي بزرگترا سر در نميارم
هميشه تا يه چي مي خوام بگم باهاس اول چشاشون و نيگاه كنم كه اخم غره كردن يا نه؟

خب  اگه همه جا باشي و همه رو ببيني ولي كسي شما رو نبينه كه خيلي بد مي‌شه؟
از اونم بد تر كه شماو نمي‌توني مث من دوست و رفيقي داشته باشي كه گاهي از دست ايي بنده هات واسه اش شكايت كني
پس ايي خدا بودن چه فايده‌اي داره؟
وقتايي كه مواظب كاراي ماهستی كي مواظب كاراي اوناي ديگه مي‌شه؟
آقاهه اون روزي مي گفت «عشق و مشق از كارن شيطونه»
ولي  
بی‌بی مي‌گه خدا مظهر عشق.
بالاخره ايي عشق شيطونيه يا خدايي؟
خدايا تو همه فكرهاي ما رو مي خوني يا فقط فكرهاي خوب رو؟
وقتي فكر بدها رو هم مي‌خوني، از خودت خجالت نمي كشي كه ما رو ساختي؟
بی‌بی می‌گه « نباهس کارانی بکنم که  عصبانی بشی »
فکر می‌کردم خدا عصبانی  نشه
راسته که خواستی خودت رو ببینی، جهان شدی؟

تا حالا از اینکه چون خدایی تنهای تنها هستی، دلت گرفته؟
يه اصغر آقا قصاب همساده ماست كه سيبيلان گنده داره تا توپ بچه‌ها می‌افته حیاط شون مث دیو نعره می‌زنه و توپ رو پاره می‌کنه. مي‌شه اونم بندازي جهندم؟
من که الان زورم بهش نمی‌رسه بذار دلم وبه این جهندمت خوش کنم
خدايا نمي شد ايي بهشت و انقده گنده مي‌ساختي كه براش كنكور نذاري؟
 ما كه يه روزي از يه جايي شروع شديم. تو بگو كي و از كجا شروع شدي؟

نمي شه  مث ايي شيطون همه چيزان رو با نازي و به به به ما مي‌گفتي تا بيشتر حرفانت رو گوش مي‌كرديم؟
بی‌بی مي‌گه بعضي روزا روز خداست
مي شه روزاتون رو تو دفتر من علامت بذاريد تا باقيش رو واسته خودم با پسر شمسي خانوم دكتر بازي كنم؟
می‌شه لطفا؟
یا اصن امکان نداره؟




۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

ولنتنک 1388


می‌دونی باز ولنتانک شد و من هنوز تنهام؟


اگه با انگشتام بشمرم هم بیشتر می‌شه. از اون سالی بود که آقا قندلی سروکله‌اش پیدا شد و گفت:
ایی چیه هی می‌گی، آی عشق عشق.
راسی راستی مام شدیم، دل بی‌عشق
همه‌اش تقصیرا زیر سر، ایی کیمیان خانوم بود. نه که خودش هر چی عشق پیدا می‌کرد کارتن خواب بودن، منو درآورد که دیگه عاشق ایی کارتن‌خوابا نشه
خب به من چه؟
من که مثل کیمیان از عشق نترسیدم. تا یاد عشق می افتم قرص خواب بخورم که یادم بره؟
نه که شدم ؟ هان؟ خوب فکر کن؟
تازه از عشقم هیچی‌هم نخواستم. نه موفال نه عروسک نه لباس نه، ددر
هیچی، من هیچی نمی‌خوام فقط عشق نمی‌دونستم کسی دل خالی رو نمی‌بینه که بخواد عاشقش باشه
تا وقتی تو سینه ایی کیمیان بودم، همه برام بوق می‌زدن، بهم کادون می دادن، تازه سرم دعوا هم بود
اما از وقتی نه ماشین ندارم نه اسم و لباسان قشنگ و گرون گرون دیگه تهنا موندم
موندم دیگه.
حساب کن.... اولش که کیمیان نمی ذاشت از خونه برم بیرون.
تازه،.... یه‌سالم که با اون کتاب بدا افتاده بودیم زندون
وای یکی‌شون بود که هی می‌گفت:
گلی بیا ایی کیمیان همه‌اش چاخان پاخانی بهت گفته این کتابا رو خدا گفته. همه‌اش رو خودم تهنایی گفتم. ببین حالام منم مثل تو انداختن زندون
می‌شناسی؟
همون فامیلان شاهرخ خان اینا بود که می‌گفت این آیه‌ها مال شیطون ایناس‌...تا؛ .. رشتی؟ روشتی؟ رشته چینی ؟ یا هندی؟ همون
حالا منم که می‌دونم می‌میریم، استخون می‌شیم و می‌ریم اون دنیا تازه می‌گن: اونایی بیان تو که رو زمین عشق رو فهمیدن
باقی برن برزخ، اصن برن گم‌شن. بهشت که جای آدمای بی‌عشق نیست.
اون‌وقت جواب خدا رو بدم یا شیطون؟
اینجام که تا می‌گیم عشق:
زودی کیمیان و فامیلاشون چش غره میرن که آی
گلی
... الان می‌ری تو جهندم
خب به‌من چه که دلم هی دلش عشق می‌خواد
خب اگه دل هی تنگ نشه گشاد نشه چطوری اصن کار کنه بگه: بوم، بوم، بوم...؟ هان
خب همین‌طور آنفالاکتوس می‌شه آدم باهاش از این باطریان کیمیان بذار به‌جای قلبش
تازه اونم اگه یهویی اتصالی نشه بزنه همه‌اش رو بسوزونه
فکر کن دلای چینی این‌طوری باشه.
نه که چینیه، نازکه و زودی می‌شکنه. نمی‌بینی همه جا همه چیزان چینی شده؟
از لف تاف تا دل
خب، شماها چه‌کار کردین؟ گل گرفتی؟ شوکولات چی؟
عروسک؛ .... از اونا که دل داره؟ آخی،.... خوش ...... بحالت
من‌که همه‌اش تهنای تهنا بودم
هیچ‌کی‌ام بهم کادون نداد. تازه حتا زنگم نزد بگه گلی ولنتانک شده تو چطوری؟
کاشکی خودم یادم بود به خودم یه کادون می دادم ها؟ نه؟
شاید اصن واسته همینه که کسی به آدم کادون نمی ده؟
چون خود آدم که به آدم کادون نده
می‌خوای بی‌بی‌جهان از اون دنیا طفلی با اون پاهاش که قد خیک باد شده و درد می‌کنه بیاد بهم کادون بده
باشه حالا که من هیچ‌کی، هیچ‌کی رو نداشتم بهش کادون بدم، ازش کادون بگیرم
هیچ‌کی نبود بهم بگه دوستم داره، بگم دوسش دارم
از لج کیمیان به بی‌بی می‌گم:


بی‌بی تا همیشه،
تا همة زندگیام دوستت دارم که تو فقط دوسم داشتی که زودی رفتی

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

گلی خانوم در بهشت

طبق معمول باز ما خواستیم یه غلطی بکنیم، گلی خواب نما شد
داشتم در گندم پست باباعزیز را می‌نوشتم که نمی‌دونم چی بیدارش کرد و زد زیر گریه. مگه لاکردار بی‌خیال می‌شد
از من اصرار و از گلی انکار. خب پدر بیامرز یه کلام بگو دردت چیه؟
گلی: نمی‌بینی خودم این‌قده ترسیدم؟
تونم سرم داد می‌زنی؟ نمی‌فهمی خواب بودم که
دیگه یا تو خواب ببینم چیزان خوب رو
یا اصن یادم نیاد که چه چیزان خوبی هست که نباید بهش فکر کنم یا دلم بخواد
تازشم رفته بودم بهشت بی‌بی‌جهان ایناها.
اون‌جا که هر چی می‌پرسن باید راستکی جواب بدی ها.
همون‌جا که مثل شمال خودمون تا دلت بخواد درخت و آسمون و کوه داره. ها
- حتما توهم مثل وقتی که اعراب به اورومیه رسیدن، سجده کردن. خواب دیدی رفتی شمال، فکر کردی بهشته. برو خدا رو شکر کن که بیدار شدی و همه‌اش خواب بوده. بلندشو این روز دوم عیدی فقط گریه‌های تو رو کم داشتم؟
می‌خواهیم بریم تفرش. خوبه؟
وای انگار با لوله خودکار بهش ماش زده باشن، جیغ بنفشه رو ول داد. که:
گلی: اصن از اولش پیدابود یه خوابان بدی دیدی که من رفته بودم بهشت.
تازشم اون‌جا یه ناظم داشت که هر کی دروغ می‌گفت اسمش و می‌نوشت تو بدا.
اون‌وقتی به‌من گفت: تو کی‌سی؟
خب گلی خانومم دیگه.
گفت: تو بهشتم دروغ؟ تو گلی یا شهرزاد؟
منم زدم زیر گریه. تازه تو بهشتم کسی منو نمی‌خواد. چون نه شماره دارم و نه جایی اسمم نوشته شده بود.
اون‌جام فقط تو رو می‌شناسن.
- اوه عزیزم. تو زیادی به قصه‌های جهنم و بهشت بی‌بی گوش دادی. خودت هم گم کردی؟
گلی: که چی؟ یعنی ایی تعبیر خواب بود؟
پس اون چی که می‌پرسید: دختر خوبی‌ام یا بد؟ گفتم: خودم که می‌گم خوبم رو بگم ؟ یا اونی که کیمیان می‌گه؟
خیلی‌ام خانومم ، اما کیمیان می‌گه بدم.
تقصیره منه که انقده هی بهم گفتی نکن، بکن، بشین، نشین، بخور، نخور، .......... بمیر، نمیر.......... دیگه نه من می‌دونم کی‌سم؟
نه خودت نه فرشته‌های آسمونی.
تازشم هر کی اون بالا بود اسمای غلطی می‌گفت. اونا هیشکی رو قبول ندارن. همه چیزانی ام که تو یادم دادی غلط بود خانوم و هی ازم نمره کم می‌کردن.
تازه.
ایی فامیلان علی اینام که اینجا گریه می‌کنند، اون‌جام داشتن بازم گریه می‌کردن.
حالا تو هی به من بگو از ایی کاران بکنم که برم بهشت. خود اونارم راه نمی‌دادن.
روی کاناپه ایستاد تا بهتر به صورتم زل بزنه و دستش به کمر زد که.:
- نکنه یادت رفته منو درآورده بودی و من خودم از زوری موندم ها؟ تازه این رو چی می‌گی؟ ازم پرسید :« برای چی اون پایین بودی؟ »
گفتم واسته اینکه خانوم نباشم، نه یعنی باشم
بعد گوشم رو پیچوند و گفت: تو بهشتم چاخان می‌کنی؟ اونوقتی گفتم:
خانوم رو. اگه روزی چندتا از اینا نگم که کیمیان زنده نمی ذارتم. تازشم بی‌بی گفته، مصلحتی عیب نیست.
گفتم: گلی مگه هر چی به نظرت صلاح بود، باید انجام بدی؟
گلی: پس چرا منو از سینه‌ات در آوردی؟
هان؟ نگفتی همه کارانی که می‌کنه به صلاحته؟
هان؟
چرا تا هر جا پای من می‌آد وسط، همه صلاحا میره؟
آقاهه خندید. خیالم راحت شد. نگو می‌خواست بعدش دعوام کنه.
منم اینقده گریه کردم
انقده گریه کردم که ازخواب پریدم

اوه
خاک به سرم
عید شوما مبارک
مگه ایی کیمیان می‌ذاره آدم حواسش جمع باشه که عید شده؟
تازشم به ما چه که عید شده.
نه شمال رفتیم نه مهمونی.
می‌خواد شده باشه یا نه
ولی
خوش بحال شما که واستون عید شده.
خب نوش جونتون .
از اون شیرینی شوکولاتان خوشمزه هم بخورید
عیب نداره من تنهام
شما نوش جونتون

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

یکی بود، یکی نبود





ساعت دوازده و گلي همچین نیم بند تو مایه های چرت و اصرار داشت
تا ته فیلم سینمایی رو ببینه، گفتم
این چه ستم‌یه به خودت روا داری؟
برو مثل بچه آدم بگیر سر جات بخواب و این وامونده رو خاموش کن
گلی : مگه نمیبنی هی چشمام رو به‌زور می‌بندم. هی باز دوباره خودش باز می‌شه؟
- این بیچاره‌ها به‌زور باز موندن
تی ـ وی* را خاموش کردم و فرستادم بره بخوابه.
چه سکوتی! گاهی مزه سکوت از یادم می‌ره. دو دقیقه نشد که از همه وجود فریاد زد : « کیمیان » طبق معمول از هول نفهميدم كي به اتاق رسيدم. خانم فرمودند
گلي : بيا واسه‌ام قصه بگو خوابم ببره
مگه هر شب با قصه مي‌خوابی؟
گلي : خانم همساده از اون حرفای خطرناك زد، خب منم از ترس خوابم نمي‌بره
- چي دوست داري تعريف كنم؟
گلي : يه چيزایي كه شيطون و جهندم نداشته باشه
خب، يكي بود يكي نبود
گلي : اون یکی كجا بود كه نبود؟
اصلا نبود. ماجرا سر اينه كه فقط يكي بوده. که قصه شده. حالا اجازه ميدي بگم؟
گلی: خودت گفتی نبوده. اونی که اصلا نیست که دیگه نمیگن نبود؟
- غير از خدا هيچ كس نبود
این د‌‌فعه كفري و كلافه نشست كه
گلي : تو كه همي الاني گفتي يكي بود؟
چرا هي قصه رو عوض مي‌كني؟
- قصه يعني، قصه.
قصه ها عوض نمي‌شن، فقط زيادند. تو هم مي‌توني قصة خودت رو بسازی . قصه‌ايي كه
كسي تا حالا نساخته باشه
يكي بود يكي نبود
غير از خدا هيچ كس نبود
گلي : يعني تو هم نبودي؟
منم نبودم
گلي : يعني نازيلا اينام نبودن؟
نه گلي وقتي مي‌گم هيچ كس، يعني صفر مطلق
گلي : پس اگه هيچ چيزاني نبوده از كجا فهميدي اون روزي خدا هم بوده؟
هنوز که چیزی نساخته که خدا بشه؟
شايد هنوز اون‌وقتا خدا نشده بوده، هان؟
سرش را بالاگرفت و نگاهي معصوم و پر از سوال كرد. بايد كنترل نقطه جوشم را حفظ مي‌كردم . گفتم :
- خدا، هميشه خدا بوده
گلی: پس يكي ديگه هم بوده كه فهميده خداس ؟ وگرنه كه كسي تهنايي خدا نمي‌شه؟
تازشم خدا باهاس بنده داشته باشه تا هي براش نماز بخونن که خدا بشه؟
تا وقتي بنده نداشته كه نمي تونسته خدا شده باشه که اون وقت همه به هم بگن : نيگا كن خداس‌ها
- خدا جهان رو از هيچ ايجاد كرد
گلي : چطور هيچ كه، ازش چيز دراومده؟
- كفر نگو. تا اين وقت شبي به قول خانوم جون سوسك‌مون نكردي بخواب
گلي : يعني ايي گناس كه من بگم خدا ما رو ساخت كه هي بگيم به به چه خدای خوبي؟
یا اییکه می‌گم اونی که بود کی بود؟
اونی که نبود کی بود؟
کی فهمید یکی نیست؟
پس یعنی دوتا بودن که یکی فهمیده اون یکی نیست
- راجع به چيزهايي حرف بزن كه مي‌دوني. اين حرف‌ها به من و تو نيومده
گلي : خب اگه مي‌دونستم كه از تو نمي‌پرسيدم؟ حالا اگه اينم از او حرف خطرناكاس بگو تا نگم؟
هر چي دوست داري بپرس. فقط از خودت تخيل به خرج نده
گلي : يني‌، اون روزی، آدم و حوام نبودن؟
- نه نبودن
گلي : يعني آسمون و ستاره‌ها هم نبود؟
چرا اون‌ها بود. فقط آدم ديگري نبود
گلي : يني شيطونم نبود؟
نمي دونم گلي از بس تو اصول دين پرسيدي هنوز يك خط قصه رو نگفتم.
گلي : پس يعني حتمني، مي‌خواي بگي: منم نبودم؟
اون كه ديگه شك نكن
گلي : پس اگه اونجا نبودم كجا بودم؟
من كه هميشه بودم . تازشم اون روزي هي زور زدم فكر كردم كه قبل از گلي كجا بودم؟
ولي زورم نرسيد و يادم نيومد
مگه نمي‌گي خدا تو ماست؟ يعني از هميشه كه اون بوده منم بودم ديگه؟
داستان ما از وقتي شروع شده كه آدم خلق شد. هميشه كه نبوديم
گلی:‌ ولي من يادمه هميشه بودم. فقط شكلاش يادم نیس
چطور سيب اون‌موقع به ما مربوطه؟
ولي موقع بودن كه مي‌شه،‌ ما نبوديم و مال ما نيست؟
نكنه ايي بهشت و
جهندم‌هم همين‌طوري الكي پلكيه؟







۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

ماه خدا اینا و منه بیچاره


باز ایی ماه رمضون و روزان خدا شروع شد و بدبختی‌یان منه بیچاره هم روش که
همه جاهان می‌شه عین جهندم و هیچی نیس بخوری
اوخ ببخشید
: راستی سلام
اون‌وقت هی به آدم می‌گن: بچه جان نماز بخون . کاران بد نکن خدا بدش می‌آد
از اون‌ور که ایی آقا روسری می‌گه : به تو چه
اصلا به هیچ‌کس چه که خدا کجاهانی هس یا چه‌کارانی بلده؟
بعدم که همه‌اش روزامون یا عزا داری و محرمه؛ یا همه‌اش می‌خوان سر یکی رو ببرن. ایی‌طوری فقطی مومن زوری می‌شم که. چیش خوگشله که من خودم تهنایی دوسش داشته باشم؟
مث ابراهیم که می‌خواست کلة پسره بیچاره‌ش رو ببره، هان!
تازشم که تا اسم ایی امام ها می‌آد همه اشگاشون در می‌آد.
همه قصه‌هاشم که آتیش و جهندم داره بعد تازه‌ایی کیمیان بازم هی زوری می‌خواد من بچه مومن بشم.
خب من دیلم می خواد الان رو که هستم زندگی کنم همونا

ولی کیمیان خانم همه‌اش می‌ترسه، شیطون گولم بماله و نذاره بچه مومنی باشم
خب ایی مومنی که با یه شیطون بیاد با یه شیطونم بره به چه درد کسی می‌خوره؟

نکنه توهم می‌خوای تا همیشه دنبالم باشی و حتا نمی‌ری که یه‌وقتی ایی شیطون خان بلاگرفته نیاد و منو گول بماله
اون‌وقت هر بار ازت می‌پرسم: توهم که کاران اشتبا زیاد کردی، تندی می‌گی شیطون گولم مالید
تا یه اشتبایی بکنم، زودی می‌گی: گلی تو انسان خدایی. نباید خطا کنی
ولی خودت از مقشانت اشتباس
تا جریمه ماشینت. تا همه و همه اونا که خودت
تنایی فقط فکر می‌کنی درسته
مث همی ایی که من حق ندارم عاشق بشم
تو فقط می‌خوای من بدبخت عقده‌ای معتاد بشم. برم دم ترمینال بشینم چرت بزنم جنس بفروشم؟
آره ؟
دیشب بی‌بی می گفت ماه رمضون ماه خداست
حالا نمی‌شد یازده‌ماهش که مال اون نیست
اینم می بخشید و ما رو هی ایی‌طوری بیچاره بدبخت نمی‌کرد؟
همه‌اش باهاس کاران سخت سخت بکنم
چیزانی هم که دل‌مون می‌خواد نکنیم، حالا نه که وقتان دیگه می‌ذاشت بکنیم. ماه خدا اینا که می‌شه دیگه واویلاس
روزه می‌گیره، ولی به‌جاش
هی با مردم دعوا کنیم. عطر نزنیم و همه جاهان بوهای بد بیاد؟
ایی کیمیا هر باری روزه می‌گیره من خودم حکومت نظامی می‌کنم. از اتاق در نمی‌آم
تازه بهش می‌گم : خدا نخواسته که شما و همه اونای دیگه روزه بگیرید که با همه دعوا کنید خانوم
می‌گه: من که واسته خدا روزه نمی‌گیرم
خدا گفته روزه بگیرید. چون اون‌موقع کسی نمی‌دونست اراده و انرژی‌ش یعنی چی
اصلا کسی نمی‌دونست انرژی و ریسمان و اینا چیه؟ ما با روزه رشته‌های اراده‌مون رو که داره از بین می‌ره قوی می‌کنیم.
ندیدی؟ این‌هایی که خواب‌شون می‌گیره ؟
جسم می‌خوابه تا بدن انرژی به مرکزش بره و انرژی بگیره.
بعضیام اون‌وقت خوابان راس راستی می‌بینن. مث یوفس، یوچی‌سیف ‌ها!!
میگم : ای کلک این ها رو میگی که هی بری بخوابی منم فکر کنم داری انرژی می‌گیری؟ هان؟
خب ایی اراده به چه دردی می خوره که همه اش تو دعوا کنی تازشم من باهاس یواشکی چیز بخورم که یه وقتی تو دلت نخواد
از غذا هم که خبری نیست. من بیچاره هم که چشمم کور ناهار باهاس مرورهفته بخورم
تا ...........وقت افطار که یهو خودش گشنه می‌شه و دیگه حالی‌ش نیس. چون خودش گرسنه شده!؟
بعد از افطارم که دیگه حالش رو نداری خوش اخلاق باشه تازه بشه شب تا تو خانوم خودش بشه
اونوقت شما کدوم اراده تون رو قوی کردین؟
اصلا به چه دردی می خوره ؟
-خیلی مهمه!! ببین بعضی وقت ها نمی‌تونم کار رو که تصمیم می‌گیرم را تا آخر انجام بدم. نصفه رها می‌کنم و زندگیم شده پر از نصفه نیمه‌ها
یا همین سیگار رو نمی تونم که نکشم چون اراده ام ضعیفه و با اراده ضعیف ما نه در زندگی شخصی و نه در اجتماع می تونیم موفق باشیم
تازه خیلی استفاده های مهمتر داره که تو حالا نمی فهمی باشه برای بعد . ولی از این رشته هاست که آرزو های ما برآورده میشه . خدا هم با اراده جهان رو آفرید
خب نمی‌شه تونم اراده کنی با کسی دعوا نکنی؟ ‌ تو قراره رشته‌هات رو قوی کنی به دیگرون چه؟
وای گفتم افطار یاد خوراکی افتادم

من فقط عاش
ق اینشم. چیه؟
عاشق، عشق که نباشیم.
بذار عاشق شکم‌مون باشیم.
یا نه کنه باهاس
گشنه از دنیا بریم؟
وای آش رشته با یه عالمه کشک و زعفیرون و نعناء داغ. بعدش یه بقشاب زولبیا بامیه
بعد تخم مرغ عسلی و نون پنیر گردو خرما هم هست
وای خدا قربون ایی ماه رمضونت برم با افطاراش و اراده اش
دو تا نون خامه ای گنده با یه لیوان چاییوای اگه شله زردم باشه که دیگه چه چیزانی که نمیشه وای حلوا یادم رفت



.
.
.

اوه یه چی یادم افتاد برگشتم بگم : حلیم
.
.
.
تازشم اینام دوستان تازمم
.




۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

گلی در الست




نمی‌دونم روزی که اجازه دادم گلی بیاد اینجا و برای خودش هرکاری دلش می‌خواد بکنه، دچار تب شده بودم و یا،
توهمُ رُشد گلی در قفسه‌های انتظار ارشاد باعث چنین حماقتی شد
وقتی این دفتر را ورق می‌زنم تازه می‌فهمم چرا از بچگی اعتماد به نفس را از ما گرفتن؟
دیشب بعد از رفتن مهمان عید انگار یه‌جورایی یه چیزی‌ش شد.

 پرسیدم: چیزی شده، گلی جون؟
گلی: دلم گرفته
تا حالا که صدای خنده‌هات با عمو سید خونه رو برداشته بود. از چی یهو دلت گرفت؟
گلی: از همینا دیگه. 

از ایی که چرا نباهس ما همیشه بخندیم؟ چرا هی باهاس واستة عشق غصه بخوریم که چرا نیست؟
چرا خدا یه کارایی نمی‌کنه؟
شاید خدا قصد داره ما این‌طوری خودمون رو اصلاح کنیم؟ فقط خدا می‌دونه چی درسته یا نه گلی

گلی: نخیرم اصنم خود خدانم نمی‌دونه چی خوبه یا بد. ندیدی تا اون‌روزی شیطون از الکی بهش گفت: این آدما که ساختی به هیچ دردی نمی‌خورن. خودشم که مطمئنده خداست، شک کرد
ترسید!
فکر کرد، نکنه این شیطون داره راست می‌گه و الان فرشته‌ها هم اینا رو بفهمن
اومد بگه می‌اندازمت تو آتیش جهندم. ترسید زورش به شیطون نرسه
گفت باشه برو تا قیامت که پدرت رو در بیارم
آخه اگه هی می‌خواست غلطان خدا رو بگیره، شاید فرشته‌هام یاد می‌گرفتن از ایی به بعد به جای سجده، هی غلطاش رو بگیرن
اونم خواسته صداش رو ببره گفت باشه
وای گلی سرم رفت
چقدر فلسفة آسمون ریسمون بافتی برای چیزی که در حیطة ادراک بشری نیست که تو داری با کلمات انسانی توضیحش می‌دی
این افکار ذهنی‌ه. از قلبت نیست که حقیقت داشته باشه
ذهن معمولا یا دروغ و اشتباه می‌گه
یا اندازه‌ای بلده که توی کتابای آدم‌های دیگری خونده.

گلی: برو بابا. تونم که هر چی بلد نیستی می‌اندازی گردن ذهن
اگه راست می‌گی، چرا یه کاری نکرد که شیطونم مثل تو ازش بترسه و بگه حرفانم خدایی نیست ساکت بشم
تازه اون شیطون که خود خدا رم دیده بود
تازشم دوسشم داشت
باز همی‌طوری فکر نکرد باهاس مثل بز، هر چی خدا می‌گه باور کنه

اما تو که اصنم خدا رو ندیدی هی از ترست می‌گی چشم

تو از کجا می‌دونی ندیده باشم؟
مگر می‌شه به چیزه ندیده ایمان داشت
وای خاک به سرم!!!!!!! چه غلطی کردم. از این بی‌موقع تر نمی‌شد چیزی گفت
چشمای گلی برق می‌زد مثل نور افکن
رنگش مثل دیوار اتاق سفید شد
گلی: تو کی خدا رو دیده بودی که من نبودم؟
تازشم تا الانم صداش رو در نیاری. دروغ می‌گی کیمیان؟
مگه خدارم می‌شه دید؟ وای ی ی ی کیمیان!

نکنه تو هم رفتی حراج؟


حراج چیه گلی؟
اون که تو می‌گی، اسمش معراجه نه حراج
منم به سمت تفرش و مزار پدری خندة ملیح کرده باشم که بگم رفتم معراج
اما گلی مگر می‌شه ندیده رو ایمان داشت؟ ما همه در قلبمون بودنش را باور داریم
نمی‌دونیم چرا؟ ولی داریم
چون همه ما
در روز الست، قبل از به دنیا اومدن
خدا را دیدیم
وای، وای
وای، بر حماقت‌های من که چه می‌کنه با من
کافی بود.

چاشنی آتش‌‌فشان فعال شد و گلی دیگه طاقتش نیومد. مثل بمب هسته‌ای از جا پرید و نفهمیدم کی خودش را انداخت روی کاناپه
چشماش از حیرت می‌خواست در بیاد
گلی:راست می‌گی؟
ولی من‌که تاحالا از هیچ کتابی نشنیده بودم که کسی خدا رو دیده باشه
تقصیر من چیه گلی تو جایی بودی که معمولا کتاب‌های بی‌خدا رو می‌اندازن
وگرنه همه چاپ می‌شدن. مثل تو که بالاخره چاپ شدی
باید مدتی با کتاب‌های درست و درمون معاشرت کنی اون فیلتر غبار گرفتة ذهنت پاک بشه
خدا بعد از بیرون انداختن شیطون از بهشت،
از پشت آدم
همه

همة همة بچه‌های تا قیامت آدم رو بیرون آورد
زنده کرد
باهاشون حرف زدو با هم عهد بستیم
گلی: راست می‌گی؟
خودت یادته، یا از بی‌بی شنیدی دوباره؟

مطمئنم شبی
این‌ها را در رویا دیدم. فهمیدم چرا ما آدم‌ها به وجودی، نادیدنی این‌همه دل بسته و باورش داریم. در هر قوم و ملل به نامی، خدا رو می‌شه پیدا کرد
گلی: حالا اینا که گفتی یعنی هیچی؟
هیچی از چی گلی؟
خب من تازه اون‌جا دم آتیش که نشسته بودم ها، یهویی فکر کردم حالا که خدا خودش همین‌طوری نمی‌تونه عاشق کسی بشه
یعنی چون هیچکی به بزرگی خدا نیست که اونم عاشقش بشه. بهتره خدا رو کوچیکش کنم
بعد یاد شیطون افتادم که یه بار به این بهونه از کلاس جیم شده تا قیامت

گفتم منم یه ذره روحیه خدا رو ازش بگیرم
یادش بیفته قبلا هم یه کاران اشتباهی کرده که شیطون فهمیده.
بعد دوباره روحیه‌اش خرابتر بشه شاید عاشق یکی از این خانوم خداهای چمی‌دونم ونوس و آناهیتا که تو می‌گی بشه و بفهمه من چقده بی عشق حالم بده
ای خدا