۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

گلی و دمپایی خدا






 اشک به گلی مهلت نمی‌داد.
  کنارش نشستم . نوازشش کردم. اما این گریه تازه فتح باب شده، نه گمانم به این راحتی بند بیاد. گفتم:
گلی جون سرت رو بگیر بالا و به سقف نگاه کن.
گلی:   دماغم خون می‌آد؟

- نه. این‌طوری غم گم می‌شه

استاد فلانی می‌گفت به دلیل  سر که می‌ره بالا ، اندوه متوقف می‌شه. جسم هم این را بلده و برای همین وقت قورت دادن بغض، سرمون رو بالا می‌گیریم .  مسیر انرژی عوض و حالت خوب می‌شه.
سر گلی می‌رفت و می‌اومد.
به عبارتی گریه از یاد رفت و سرگرم دنیای کودکانه‌ی خودش شد و  به مطبخ برگشتم.
به قدر پوست کندن یک سیب‌زمینی این آرامش ادامه نداشت که گلی مثل اجل معلق سر رسید که:
- کیمیان.....تو از کجا فهمیدی خدا تو آسمونا زندگی می‌کنه؟

- من غلط کردم. تو دائم نگران دمپایی خدایی از اون بالا نیفته روی سرت. 


گلی: یادت نیست اون روزی که اون خانمه خونه مامانی روضه می‌خوند .گفت: 

 «خدا از صبح تا شب فقط از اون بالا ما رو نگا  می‌کنه. تا بعدش که رفتیم پیشش پوست‌مون رو بکنه و بندازه تو آتیش؟»
-  خانمه غلط کرد با تو.

خدا مگه جلاد یا بیمار روانی‌ست که کاری نداشته باشه جز گرفتن حال تو؟
خدا هر لحظه در حال خلقتی تازه است. همین که از روحش در ما دمیده یعنی همه جا درما هست. چه نیازی داره بره اون بالا تا تو رو بپاد؟
گلی:
فهمیدم،‌ نه که هی آدما بغض داشتن
هی سرشون رو بردن بالا و هی گریه‌شون تموم شده
واسته همینم فکر کردن خدا اون بالاست. نه؟
- شاید گلی جون.
گلی: په اگه خدا اون بالا نیست
،  په فرشته‌ها هم بال ندارن؟
بهشتم اون بالا نیست؟
په آدم هم اون بالا نبوده؟ 


په از کجان با تیپا انداختنش بیرون؟
 په اگه خدا همین پایینه چرا تا حالا کسی ندیدش؟
اه په چرا سر نماز هی دولا راست 
می‌شیم و دستامون رو می‌بریم بالا به

آسمون‌...... هاااااااااااااااااا؟
 نه که..............؟
 یه نگاهی بهش کردم و پشت اون برقی که به چشمش افتاده بود می‌شد،  تا ته خط دردسر را خواند. گلی  می‌رفت به سمت کمدی الهی دانته که تلفن زنگ خورد .
 




 

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

گلی و افطار بازی



وای جونم، حلیم.  

 با اون دارچین و شکرای زیاد
انقده خوبه وقتی آدم هی به چیزان خوشمزه‌ای فکر کنه که نباید بهش فکر کنه
اون‌وقت همون چیزانی که دیگه دوستم نداشیم باز از اول خوشمزه می‌شه
ما که همه سال به هیچی اجازه نداریم فکر کنیم
نه که یه وقتی یه فکری به سرمون بیاد و خطرناک باشه
همینم که حوصله ندارم شبای خوابان خطرناک جهنم و اینا ببینم
واسته خودم به سکوت درونی؟ بیرونی؟ چی بود اون‌که....
کیـــــــــــــــمیــــــــــــــــــــــــــــــــان
واسته این‌که فکر نکنیم، باهاس بریم سکوت درون یا بیرون؟ هااااااان؟
و کیمیا از مطبخ فریاد می‌زنه:
چـــــــــــــــــــــــی؟
- هیچی بابا، گندمت رو بکوب
آخی می‌خوان حلیم بپزن
چی‌قده خوبه ایی ماه مهمون بازی خدا
کاش همه سال مهمون بازی بود. فقط اینا که راس راسی روزه می‌گیرن
بداخلاق نمی‌شدن که انگاری رفتن نشستن جای خدا و باید به همه دعوا کنن
دهناشونم بشورن که هی بوی بد نده
یعنی نمی‌شه؟ 
اونام که از راستکی روزه نمی‌گیرن
فقط از الکی واسته هم قپی می‌آن که :  وای مادر، روزه بردتم
منو بگو که فکر می‌کردم بناس ما روزه رو بگیریم.
 ببین چیه که روزه آدما رو می‌بره!!
هی ما بریم خونه اون‌ها، هی اونا بیان خونه ما ، 
و من هی به سفره افطار فکر کنم
دلم هی این‌جوری مالش بره .
زینب خانوم هم باشه که تا دهن باز می‌کنه و یه چی می‌گه، 
همه از الکی می‌زنن زیر گریه
نمی‌دونم چرا خدا انقدر گریه داره؟ هر جا، هر چی درباره خدا باشه همه گریه شون می‌گیره
کتابشم که واسته مردن می‌خونن. آدم تا می‌شنوه یاد مرده‌هاش می‌افته
می‌زاره می‌ره که اصلن نشنوه!
همه چیزان خدا گریه دارن
حتا زندگی ما بنده‌هاش 
خب چی‌کار کنه؟ 
نه که خودش تنهاست.
از هیچی هم ناراحت نمی‌شه
  نمی‌دونه اصلن من ناراحتم یعنی چی؟
خوراکیه؟ پوشیدنیه؟ چیپس؟ یا شله زرد............ وای جون دلم شله زرد خواست
از ظهر تا حالا هیچی نخوردم واسته افطار
فقط یواشکی یه انگشت کوچولو، حلوا خوردم.
یه دونه‌ام خرما که توش گردو داشت و یه  
فقط خدا کنه، یه روز که بزرگ شدیم. 
کیمیان راست گفته باشه و مام بفهمیم
چیه؟ نه که همه اونا که با هم افطار بازی می‌کنن و هی الکی دور افطار می‌شین و اذان که شد، 
دستاشون رو این ریختی میارن بالا و یه چیزانی زیر لب می‌گن
بعد دستاشون و می‌مالنن به صورت خودشون و راضی هم هستن که از الکی روزه بودن فقط خوبن؟
 خدا کنه بزرگ شدم بفهمم خدا راست راسی همه اینا رو می‌بینه؟
یعنی وقت می‌کنی دهن   همه رو ببینی که چیزی خوردن یا نه؟
حالا اگه بخورن چی؟ 
 واسته یه لقمه غذا باهاس بشیم، ژان وال ژان  که هی فراری بود؟ 
یعنی همه داریم فیلم بینوایان بازی می‌کنیم؟
یا نه اونی که کیمیان می‌گه؟
 که بناس روزه بگیریم که رشته برشته‌های اراده؟ یا اداره‌مون قوی بشه؟
بی‌خیال، افطار و عشقه





۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

گلی و لیلیت بانو

از عشق نبود.  
آژیرکشان مثل اجل معلق خودش رو انداخت روی کاناپه و برابرر تی‌وی افتاد. طبق معمول
چند صد کانال نامفهوم، گنگ و مبهم
از برابر چشمش می‌گذاشت و من منتظر. ممکنه گلی در لحظه به چیزی نیاندیشه؟ 

سرگرم کارم شدم که گفت:
کیمیان. 



  من چرا هی باهاس به چیزان سخت فکر کنم؟
نکنه به خدا فکر می‌کنم تا به عشق فکر نکنم؟ هان؟
اون‌وقت آقای روسری دعوام می‌کنه و من شب خواب قیامت و آتیش ببینم

چند لحظه سکوت گلی به من اجازة بازبینی نظرش را داه بود. خیلی وقت‌ها می‌دونم راست می‌گه. اما یه قانون می‌گه، بعضی چیزها رو رو هوا ول کن تا وقتش بشه
منم ول کردم تو این برو بیای ارشاد هر چی هم بلد نبود یاد گرفت
روزای اول حرفای بو، دار می‌زد
کلی، جلسة توجیهی براش گذاشتم که
گلی جونم آدم هایی که دائم از زندگی و دنیا و سیاست شکوه دارن، مال اینه که توان انجام کار بزرگی را ندارن
وقتی نمی‌توان قوانین را تغییر داد،
هنر به خرج داد و خودت قشنگش کنی

به‌من چه
به‌من چه خانوم شماها یه چیزانی رو قایم می‌کنید از ما بچه‌ها بعد باهاس یه جاهی دیگه بشنویم و سر درنیاریم آخرش چی بود
تو نگفتی حوا زن آدم بود؟
  چی شد که آدم خان یه زن دیگه‌ام داشت و نگفته بودی ؟ مگه از اولش خود خودان لیلیت رو واسته آدم نساخته که اون روزی دعواشون می‌شه و لیلیت خانمم می‌ره قهر و خدام واسته آدم خان، حوا خانوم ساخت؟ هان؟ هان؟

وای خدا، کی باید حالیه گلی کنه لیلیت کی بود؟
گفتم: گلی این‌همه موضوع روز وجود داره
پرید وسط حرفم: « مث عشق؟ » ای لعنت بر او ذات نکن بدتر کن‌ت
نه حالا خود، عشقم.
دنیا که فقط بند خدا و عشق و قیامت نشده
برو تو حیاط کمی بازی کن ببین بچه‌ها دارن چه می‌کنن. فقط چیزی از قصه‌های غلطی که شنیدی نگو
اه یعنی تو همه کتاب نویسان دنیا تو از همه بهتر همه چیزان رو می‌دونی؟
یعنی او کتاب قدیمی‌ه دروغ می‌گفت؟
اون یه قصه یک اسطوره از کتاب مقدس عهد عتیق و ربطی به الان  نداره
تو بچه مسلمونی
نمازت به زبون پیغمبرت‌ه باورهاتم از کتاب الله
وگرنه تو افریقا آدم می‌خورن.
در هند گاو مقدس، در مصر گربه هرجا که نگاه کنی در تاریخچة باستانی‌ش از این اساطیر بوده
که مال حالام نیست
همه این‌ها آمد تا تو بتونی بهتریش را انتخاب کنی و بالاخره به یک قوانینی متعهد باشی
وگرنه بچه
بشر بشر می‌خورد
من از کجانم انتخابش کردم؟ مگه رفتم مدرسه که یادش گرفتم. تو گفتی بچه مسلمونم
 اصنی چرا باهاس بدونم؟
  اگه یه وقتی بزرگ شدم و دوسش نداشتم چی؟ 

یک نگاه از اون پایین فرستاد که صاف بر قلبم نشست. طبق معمول که بلاتکلیفه و نمی‌دونه کار بد یا خوب کرده، نوک دماغش رو می‌خاراند و هی چتری‌هاش رو عقب می‌داد
دلم براش سوخت
خودم هنوز به هیچ یک از حرفایی که می‌زنم به ایمان کامل نرسیده و گاهی گریبان تردیدم تنگ می‌شه
چه غلطی کردم که این طفلی را  از توی سینه‌ام درآوردم
اون‌موقع فقط یک عشق می‌شناخت

اومد بیرون دنیا رو دید رفت ارشاد
من به ایمانم هم شک کردم.

فقط برای عشق نکبتی 


گلی و ننه حوا





هنوز يك ساعت از خواب  گلی ‌نگذشته بود كه  صداي رعد محیبي شيشه‌ها را لرزوند. 
نوری عجيب تا اتاق من رسيد و همه چيز، مي‌لرزید! 
گفتم:  بشقاب پرندة‌های  " رايل"  پیغمبر فضایی آمده اول همه سراغ ما؟
همه فكرم پيش گلي بود كه در چنگ مريخي ها اسير شده! به هر ضرب و زوري بود؛ در با فشار زيادي باز شد و افتادم وسط اتاق.
 چه اتاقي! از شدت نور چشمم جايي رو نمي‌ديد!  به هر شكل گلي رو زدم به بغل که قبل از خروج، در بسته شد.
 

تدريجا از شدت نور كاسته مي‌شد تا تونستم تصوير واضحي از اتاق به دست بيارم. بر خلاف انتظار و با كمال تعجب  زن و مردي از عصر پارينه سنگی وسط اتاق ایستاده  بودند.
گلي هم رنگ به صورت نداشت و از زبان افتاده بود
 دقايق گذشت تا زن لب گشود و گفت: 
  چي بديم اين گلي بي‌خيال اون یه دونه سیبی که ما خوردیم بشه؟
  
خدا، با اون عظمت و خداييش، يه‌بار ما رو از بهشت انداخت بيرون و بی‌خیال ما شد. این نیم مثقال ما زو به کل جمبونده.
 

با  شرمندگي گفتم :
يا حضرت حوا، شما به بزرگي و مادری خودت نادوني گلي رو ببخش
- خداد سال پيش ما يه كاري كرديم! همه بي خيال شدن. گلي دست بردار نبود و انقد به همه گفت تا دیوان عدل الهی هم یاد پرونده‌ی ما افتاد و بعد از خداد سال،  پرونده ما رفت ديوان لاهه و حالام تبعيد شدیم،  گوانتاناما
ننه حوا شروع كرد با مشت به سينه  كوبي كه :
كاش خدا منو نيافريده بود به آدم بگم " سيب بخوريم" 

تا حالا اين‌قدر به چشم خاص و عام خوار نشده بوديم. همه  چپ چپ نگام كنند و با انگشت به هم نشون بدند!
جز جيگر بزني ابليس كه ما رو دربه در كردي
الهي به زمين گرم بخوري ابلیس
  طفلي ننه حوا چنان رنجور و نحيف مقابلم ايستاده و ناله مي كرد كه جاي هيچ چرا و اما نبود. گفتم : 
- مادر جان شما انقدر خودتون رو ناراحت نكنيد. خدا باید می‌بخشید که بخشیده.
تو رو خدا به دل نگيرید. از رو بچه‌گی، یه وقتا، یه چیزایی می‌گه


گلي : چي چي رو خدا بخشيده؟ 
من كه نبخشيدم! مگه نباهس  خدايي  توي منم  ببخشه؟
این تقصیره منه که هر كار مي كنم خوشحال نيستم؟!
خودم که  مي‌دونم يه چيزایی كمه
مادر حوا  کنار گلی نشست 
:

- ننه تو تنها نيستي!
همه يه چيزي كم دارند. تا چيزي خراب مي‌شه مي گردن  دنبال يكي  بندازن گردنش.
 حالا از بخت گل گرفته‌ی من، بين اين همه تو فقط زورت به ما رسيده؟
   یه‌سر برو، 
گوانتاناما، محله‌ی بد  ابلیس بلاگرفته و دار و دسته‌ی خل و دیوانه جنایت کارش را ببين؛

  ببین دیگه؛  می‌تونی به منه گیس سفید و خاک به سر؛  واسه یه لقمه سیب کوفتی هی نق بزنی؟
ما  يه گاز به سيب زديم، هنوز هر کی می‌رسه،   با انگشت نشون‌مون  ميده!
  در گونتانامو
تا وقتی راحت بودیم که  ناشناس بوديم .   از وقتي ابليس ذليل مرده به گوش‌شون رسوند ما كي هستيم.  مي‌رن و ميان ناسزاي زشتي اعمال‌شون رو به ما مي‌دن
حالا باز ما اگه يه خطايي كرديم تقصير نبود امكانات و فقر فرهنگي و آموزشي در عهد عتیق بود.
شما ها كه ماهواره و شاتل هم داريد و انوشه خانم انصاریتون تا ماه می‌‌ره؛  چرا روزي هزار بار سيب مي‌خوريد؟
ترقه‌ی گلی به جرقه‌ای پرید و ترکید که:
-
اگه از اول تو و بابا آدم حواستون بود كه حرفای خدا رو گوش كنين، ما هم از رو دستتون نگاه مي‌كرديم.

 

- ورپريده؛ چرا اون‌هايي رو نمي‌بيني كه به حرف خدا گوش دادن؟ 
گلي : واسه اين كه اونايي كه تو ميگي رو فقط تو كتابا نوشتن خانم
- مگه نيم وجبي من و بابا آدم رو ديدي كه به ما نگاه كردي؟


گلي : من هي به خودم مي‌گم :

گلي تو خانوم باش بدي نكن.
 اما باز ايي شيطون مي‌اد در گوشم مي‌گه :« اونا كه به اون گنده‌اي بودن و خدا رم ديدن، خطا كردن.
گلی، تو چطوري مي‌خواي اشتيباه نكني؟  

بعدش تا به خودم بيام مي‌بينم، دوباره گول خوردم



تازشم اون شبي بود كه شام گوشنه پلو باقالي داشتيم هان، من خواب ديدم قيامت شده  هی شيطون هي مي‌گه: گلي بيا بريم تو مال مني

خوب ننه جون تو كه انقدر از قيامت مي‌ترسي خودت رو نجات بده. چرا به ما گير دادي؟ 

تا اسم اين جوون مرگ شده صدام مياد. همه به ما نگاه مي‌كنند!
اسم بمب هسته‌اي مي‌آد، باز ما رو چپ چپ مي‌بينند! 
تا يكي بگه اورانيوم، همه با ما دعوا مي‌كنند
برو دعا به جون من و بابا آدم كن که گول بخوریم و اين سيب بشه، اسباب گیر شما آدم‌ها.  وگرنه مي‌خواستي قصور خود تون رو گردن کی بندازين؟

گلي: بيا خانم تونم كه مي‌ندازي گردن يكي ديگه؟
خدا به ايي بابايي آدم گفت : 

چرا سيب خوردي ؟ 
 آدم گفت: به خدا تخصير من نبود. ايي خانوم حوا گولم زد
تونم گفتي:  نه قربان من چكاره بودم؟ 
شيطون گولم ماليد.
شيطون هم گفت
همه اش تقصير خدا بود كه انسان و خواستن رو  آفرید



۱۳۹۲ تیر ۱۲, چهارشنبه

برم یا وایستم؟



ای خدا..................................... پس کجانی شما؟

من‌که مردم از تهنایی
تا کی هی تی‌وی نگاه کنم و تو خونه دور خودم بچرخم؟
ایی کیمیانم که هی می‌گه شما کاری به کاران ما نداری، چون از روح خودت تومون فوت کردی
که هی مجبور نشی کارات رو ول کنی و بیای دنبال ما
ولی آقای توسری می‌گفت: 
                 کیمیان غلط کرده به تو از ایی حرفان بد زده
خدا فقط تو آدم فوت کرد، تازه توی زنشم نه
فقطی آدم
پس یقین شمام خوت مردی، ها؟ یا نه؟
ایی کتابت که واسته مرداس، فقطم که تو آدم فوت کردی
پس چی می‌گه علی طهماسبی که خدا گفته:
 در آدم. نگفته آدم زنه بوده یا مرده
آدم فقط یعنی آدم بودن
مام که هی می‌خوایم آدم باشیم
فقط نمی‌دونیم چه جوری و باهاس حرفان کدوم یکی از ایی دوستات رو گوش کنیم، هان؟
یکی می‌گه:
خدا اون بالاس. 
کیمیان می‌گه، تو قلب ماس
دوستاتم که می‌گن: خدا به شما چه؟
پس چی به ما مربوطه؟ 
اصلا واسته چی فوت کردی که حالا هر کی یه چیز بگه؟
خودتم که هیچی نمی‌گی و نشستی اون بالا
 تا همه بزنن پدر هم رو در بیارن و لابدی شمام بخندی هان؟
نه. بی‌بی‌ می‌گه: شما ما رو ساختی تا بعد پدرمون رو دربیاری
خب پس ایی یعنی چی؟

اصلا شما هستی و من از زندگی افتادم
یا نیستی برم دنبال زندگی خودم
هی آقای خدا
هستی..............؟
می‌شنوی منو؟
منو می‌بینی؟
اصلا منو ساختی یا فک می‌کنم ، هستم؟
ما که اصلنی زندگی نمی‌کنیم
نه که نیستیم و از الکی فکر می‌کنیم هستیم و شما هم فوت کردی تو ما؟
نه که اینا رو یه روز از الکی گفته که هی از ترس شما زندگی نکنیم؟
هاااااااااااااااااااااااااان ؟ الو........................ چرا هیچکـ--------------------------------------ی راستش رو به آدم نمی‌گه؟

۱۳۹۲ خرداد ۱۷, جمعه

گلی و دکتر قالی‌باف



او وقتا که ما بچه بودیم و نباهس رای می‌دادیم، 

همه‌شون رای بده بودن
حالا که سندمون به رای دادن رسیده، ایی کیمیان خانوم واسته ما مقش تحریم انتخابات می‌کنه
زورشم که به هیچ‌کی جز من نمی‌رسه، 
زوری می‌گه تونم نباهس رای بدی
خب به من چه که تونم وقتی مث من سال اولی بودی تندی رفتی یه رای الکی دادی من باهس رای ندم؟
تازشم تو که می‌گه اصن هیشکی رای ما رو نگا نمی‌کنه
چه فرقی داره مال من اون تو باشه یا نه؟
تازشم یه نامزد خوکشل پیدا کردم،
 که تازه دکتر هم هست که هیچ
هواپیمام سوار می‌شه و با ماهی‌هام دوسته و تا اون ته‌های دریا می‌ره
تمیزه و آدم خوشش می‌اد بره کشوران خارجی که بگن:
اه رئیس جمبورشون رو دیدی؟ پیف پیف پیف بو می‌داد؟!!!
تازشم مثل علی خانوم همساده جبهه هم بوده و با چشان خودش همه چیزان رو دیده و یادشه
باهاشون جنگیده نه الکی هی سوار موتور از ایی‌ور به او وری بره
تازه اینام که چیزی نیس
اون روزی که سیل شدها.... یادت نیست ترسیده بودی تو مترو خفه بشم هااااا... یادته اون روزی.... ولی هیشکی‌ام خفه نشده بودهااا
تازه شم ندیدی حالا که شهرداره چه‌قده محل‌مون خوکشل شده
همه چیزان خوب هست
خونه‌ی محله داریم
دوشنبه‌ها می‌شه بری شهردار رو ببینی
حالا شایدم به حرفان آدم گوش ندن و کاری نکنن. ولی ما که شهردار رو می‌بینیم
کوربابا اونا که به حرفان کسی گوش نمی‌دن. گور بابا او مهندس سلیمانی که می‌گی رئیس دزدای شهرداریه
به مه چه؟
تازشم خود اون خدانم همه آدماش که خوب نشدن که آدمان دکتر جون من همه خوب دربیان
اصلن مهم نیست کار بکنن یا نه؟
اصلن رئیس جمبور مگه چیکاره اس؟ 
بزار اقلا میره خارج ما آبرومون نره بگن بیسواده، حرفان زشت می‌زنه، همیشه بو می‌ده و هیچکی دلش نخواد باهاش دست بده
ایی مملکت که با ایی چیزان درست نمی‌شه
من فقط دلم می‌خوا رای بدم تا بزرگ بشم
تازه یه عالمه گلای خوکشل کاشته تو محل و واسته‌مون  
کلاسان محلی می‌ذاره که
 من چیه؟
  تا بی‌بی هم از این کلاسا می‌ره
یا هر روز می‌برن تور و گردش تفریحی علمی
اوه ه ه ه ه اگه بخوام بگم که کاغذان بلاگر تموم می‌شه
او‌وقت من باهاس رای ندم که وقتی اون آقا اخموهه که دلش می‌خواد همه بمیریم،
 گشنه باشیم ایی طوری و از حال بریم
همه‌اش جنگ باشه و بدبختی و کیک زرد و .... همه اون چیزانی که
  شب تا صبح از ترس‌شون نمی‌تونم بخوابم؟
تا هیچ وقت دیگه نتونم بخوابم و منم بفرستی پیش پریا و واسه‌ات
فرار مغزها بشم؟ هاااااا؟
کیک زردی که آدم بچه‌ش رو نداشته باشه، به چه دردی می‌خوره؟


 تازشم از همه مهم تر، طالع بینی می‌گه: 

هیچ‌کی بهتر از یک متولد گاو، شهریوری واسته رئیس جمبور شدن  نیس
 خانوووووووووووووووم


۱۳۹۲ خرداد ۸, چهارشنبه

خدای یکی یه دونه من






می‌گم هاااااا

یه چیزایی شده که نه شب می‌شه بخوابم نه روز
آخه مردم بس‌که هی به شما فکر کردم
اصنم همه‌اش تفصیر این کیمیانه که مخ منو پر کرده از قصه‌های شما
بچه‌های تو کوچه‌مون هست‌ها که عصرا میان بیرون توپ بازی می‌کنن و ... اینا، اونا که مثل من مجبور نیستن فقط به شما فکر کنن
خودشون بازی دارن،
 مهمونی می‌رن، 
مسافرت... از همه بهتر و واسه‌شون مهمون هم میاد
دیگه وقت ندارن هی به شما فکر کنن... تا زنگ دینی،  مدرسه
یا شبای امتحان که درس نخوندن و التماست می‌کنن فردا معلم بمیره و نیاد سر کلاس درس پس بگیره
اما من که هیچ‌جا نمی‌رم و نباهس هم با بچه‌ها بازی کنم چون اون وحشی‌های بی‌تربیت نمی‌فهمن من نازم
گلی خانوم، گله    گلا
خانومه خانوما
هی می‌اندازنم زمین و له می‌شم
پس باهاس فقط به شما فکر کنم.............................................................م؟
ایی زینت خانوم  هستا همساده‌مون
تو خونه‌شون یه طاخچه دارن، 
پر از عکسان دوستای تو. 
همونا که دور کله‌شون نور دارن‌هاااااا.
بعد هی واسته‌ش شمع می‌زاره و عود و اینا و اینا... 
ایی عیب نداره که ما به جای تو،  دوستات رو دوست داشته باشیم؟
تازه ایی هم که هیچی نیست، 
بی‌بی‌طلا تا یه چی می‌شه تندی می‌ره پیش آقا واسته‌اش درستش می‌کنه  
چه جوریش رو نمی‌دونم؟!
 از یه سوراخی  مثل قلک پول می‌اندازه
شبام به جای ایی‌که هی اسم شما رو صدا بزنه تسبیح می‌اندازه و هی یه اسمای دیگه صدا می‌زنه
تازه من‌که می‌خوام بخوابم یادش می‌افته برام قصه جهندم و اینا تعریف کنه
مگه نگفته بودی تو فقط یکی‌ایی....؟
 دومی هم نداری، زن و بچه هم نداری و .... پس ایی فامیلانت از کجا اومدن؟
عیب نداره به جای شما از اونا چیزامون رو بخوایم؟
اگه ایی‌طوری بود پس چرا از روحت تومون فوت کردی؟
می‌ذاشتی مث بز بچریم  و هوای تابلوها و خط قرمز ها رو داشته باشیم که از راه شما دور نریم
عوضش من شبا خوابان جهندم و اینا نمی‌دیدم
از شما نمی‌ترسیدم و می‌شد، یه چوکه عاشق بشم
بازی کنم
بدوم
زیر بارون خیس بشم
و بلند بلند

 بخندم
 











سایه‌ی شما



الو کسی خونه نیست؟

هیچکی اون بالا نیست جواب آدمو بده یعنی؟
دارم یواش یواشی می‌ترسم دیگه. چقده هی شبا صدات کنم و نشنوی؟
تازه اونام که می‌گن جای تو اومدن تا پدرمون رو فعلنی درارن هم که،  صدامون رو نمی‌شنون
تو خودت گفتی بعضیا از دوستاتن و می‌تونن به جای تو پدرمون رو درارن؟
خودت گفتی اون آقاهه به جای شما نشسته؟
تو مگه تو اون کتابت نگفته بودی که ما فقط یه رئیس داریم اونم فقط شمایی؟
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان؟
نگفته بودی از روحت فوت کردی تومون  تا تو رو دوست داشته باشیم و فقط از تو که توی خودمون هم هستی کمک بخوایم؟
پس ایی آقاهه که می‌گه به جای تو نشسته کیه؟
نگفتی یه خدا بیشتر نداریم؟
نگفتی روحت رو فوت کردی توی ما تا خودمون بلد بشیم چه‌طوری آدم خوبی باشیم؟
پس اینا که میگن از دوستان شمان و سایه شما و اینا، کی‌سن؟
یعنی دیگه نمی‌خواد واسه‌ات نماز بخونیم؟
یعنی دیگه نباهس شما رو صدا بزنیم؟
خب ایی آقاهه که از تو بدتره
می‌گه نه کسی حرف بزنه، نه بگه چرا؟ نه بخنده نه عاشق بشه و نه هیچی
تو که اصلا پیدا نیستی و تازه خودتم همه‌ی همه‌ی دنیا رو ساختی این‌قده به ما بشین بتمرگ نمی‌کنی
که ایی آقاهه می‌کنه
پس ایی تکلیف من چیه؟
دیگه به جای شما باهاس واسته ایی آقاهه نماز بخونم؟
آخه ایی کیمیان که می‌گه تو توی همه مون هستی
پس دیگه چرا باهاس از یه آقای دیگه اجازه بگیریم؟ هااااان؟
نکنه خودت دیگه حوصله نداری مواظب‌مون باشی؟ هااااان؟
ایی آقاهه که می‌گه اصنم با پسرای همساده نه بازی کنیم نه بخندیم و نه شاد باشیم
خب پس چرا ما رو مخسره کردی
از اول می‌گفتی تو فقط یکی نیستی و این همه سایه داری که حرفان خودتم گوش نمی‌دن
که مام از رو دستاشون نگاه کنیم 
و هیچی به کاران شما کار نداشته باشیم
فقط یه چیزی
دیشب تا صبح نخوابیدم از این فکر که بیایم اون بالا و نه بالایی باشه
نه شمایی
اگه بودی که همه آدما از الکی از جای تو حرف نمی‌زدن بگن سایه‌ات  و اینا
اونا باهاس بیشتر از ما از شما می‌ترسیدن که می‌گن شما رو می‌شناسن و اینا، یا ما که فقطی حرفان یکی دیگه رو باور کردیم که شما هستی؟؟
وقتی اونا نمی‌ترسن
حتمنی واجبه که فقط ما بنده های کوچولوت ازت بترسیم؟
یا که راس راستی پوست همه رو اون روزی بناست بکنی؟
نمی‌شه یه ذره من عاشقی کنم؟
نمی‌شه یه ذره پابرهنه روی چمن‌ها بدوم؟
نمی‌شه یه نخود بخندم
یه هوا موهام رو باد بدم
بعدشم نترسم اون روزی بناست پدرمون رو دراری، مثل دوستات؟