۱۳۹۲ آذر ۱۰, یکشنبه

همه‌اش دروغ‌های بی‌بی‌ست




اجازه؟
شما خيلي دوس داري ما هي گريه كنيم.
خودمون رو بزنيم بيچاره كنيم.

بعد از غصه بميريم
و نفس‌مون بالا نياد از بس بزنيم تو سرمون
هاااااااااااان؟
شما كه خدايي خودت دوس داري هي بزني تو سر خودت كه ايي بي‌بي مي‌گه:

 هر چي بيشتر خودش رو بزنه و ريز ريز كنه شما بيشتر دوسش داري؟
خودتم همه‌ي همه‌اش داري گريه مي‌كني؟

یعنی ما رو فقط واسته گریه و بدبختی، زلزله و سیل و اینا ساختی.
 یا اینا سرمون می‌اد چون از شما فقط بدبختی فهمیدیم؟
يا اينام « گریه کنید خدا بیشتر خوشش می‌آد » از دروغاي بي‌بي‌ست هاااااااااان؟


گلی از عرش تا فرش

می‌گم هاااااا
بی‌بی‌ می‌گه:

 شما تو آسمونا نشستی و ما رو می‌بینی
کیمیان می‌گه: شما از روح خودت فوت کردی به ما و ما شدیم
آقای توسری توی اداره ارشاد هم که یه سال زندونی‌م کرد و انداخته بودتم پهلو اون کتاب خطرناک‌ها که می‌گفتن:

 شما اصلا نیستی و هر چی هم که از کیمیان نشنیده بودم اون‌جا از اون آقا رشتی شنیدم و یادگرفتم هااااااااااا
گفت: این فضولی‌ها به هیچکی جز آقای قرائتی نیومده
حالا ما شما رو کجا پیدا کنیم؟

نمی‌شه همون که کیمیان می‌گه باشی و من کمتر بترسم
از قیامت و آتیش و دود و اینا
نمی‌شه شما انقده ترسناک نباشی؟
با هم بازی کنیم. برات تو استکان کوچولوهام چایی بریزم، با هم نقاشی کنیم و اینا؟
 

 کیمیان می‌گه می‌شه. 
اما اونای دیگه می‌گن تو و کیمیان با هم می‌افتین جهندم
حالا من به شما، کدوم وری نگاه کنم؟
به عرش
یا فرش؟

۱۳۹۲ آبان ۱۸, شنبه

من یه دونه آستر سرخودی






تا وقتی هنوزی قلب کیمیان بودم و هی تهنا بودم،

 گفتم: نه که هست و ایی کیمیان چشاش چپ شده نمی‌بینه
تا که درآوردمون و شدیم آستر سر خودی
گفتیم دیگه خودمون تهنایی پیداش می‌کنیم. 
ولی نیست.
 هی نشستیم دم پنجره
سر  دیفال، دم فیسبوک ... هی نیومد
نگو اصن خدا از اولشم نساخته 
ما رو گذاشتن سرکار
اون روزی بودها که هی اراده کردی گفتی باش ها، که مام شدیم هاااا
همه چیزان و گفتی جز عشق که خودتم
 نه بلدش بودی نه تا آخر عمر خدایی‌تون یادش می‌گیری
چون که فقط یه دونه و تهنایی
ما چه خر بودیم گفتیم نه که شما خدایی،‌
لابد اینم بی امتحان عشق رو بلدی
 ما موندیم خماری

۱۳۹۲ مهر ۲۶, جمعه

عید اسماعیل


وقتانی که از هر چی می‌ترسم، می‌رم زیر چادر بی‌بی
وقتانی‌ام که خیلی بیش‌تر می‌ترسم،
می‌آم سراغ شما که خدامی
چون می‌دونم شما ها ان‌قده خوبید که دوسم دارین و مراقبم‌یید
فکر کن از اون روزی که عید شما بود و بی‌بی واسته‌ات اون گوفسنده بدبخت حیوونی رو که از وقتی اومد،
 اون همه گریه ، بهش التماس کرد و این‌جوری نگاش کرد که خود شیطونم اگه بود دلش کباب می‌شد، داد آقا گصاب سرش رو برید و خونش همه‌جاهان رو گرفت، پاشید همه‌جاهان
و دنیا خونی شد تا حالا که،‌هنوز نشده یه شب بخوابم
تا چشم می‌بندم یاد
گوفسنده بی‌چاره و بچه‌هاش می‌افتم که الانی هنوز منتظرن مامان‌شون بیاد و شیرشون بده
اون‌وقتی خود شما گفتی کله ایی گوفسنده بی‌چاره رو ببرن تا باورت بشه اون کله ببرها دوست دارن؟
تو خون دوس داری؟
آخه غذام که
نمی‌خوری بگیم دلت کباب خواسته یا آبگوشت؟ هاااان؟
خودت نمی‌دونی ایی بی‌بی که این‌همه واسته‌ات نماز می‌خونه و هی واسته دوستات گریه می‌کنه، دوستت داره یانه؟
گوشتارم که دادن همساده‌ها خوردن که خودشون ماشین بنز دارن
کجای ایی مردن تو رو خوشحال می‌کنه؟
مگه ایی گوفسنده رم خودت نساخته بودی؟

حالا فکر کن من که ایی همه ترسیدم، بی‌چاره اسماعیل که باباش می‌خواسته کله‌اش رو ببره که تا تو باور کنی دوست داره؟
باباش گرار بود دوست تو باشه،
بچه چه گناهی داشت که اون‌همه بترسه و ... که شما باباش رو باور کنی؟
دلت واسته
اسماعیل نسوخته بود؟
ایی امتحان ابراهیم بود یا اسماعیل بی‌چاره؟

۱۳۹۲ مهر ۳, چهارشنبه

عشق کشک



ببين چقده  گشنگ مي‌خونه ايي رضا جون خان صادق: 

تو دلم نقل يه حرفايي هست كه بگم مي‌ري،  نگم می‌میرم
بعضیا بدجوری عاشق می‌شن 
عشق یعنی، تو بمون من می‌رم
تو که می‌ری نفسم می‌گیره
همه‌ی خستگیات یک‌جا چند؟
تو بخندی همه چی حل می‌شه
تو بخندی همه چی خوبه
بخند
آخی باز دلم عشق خواست، یکی باشه که وقتی نباشه، دلم هی براش تنگ بشه
وقتی هست، تاپ تاپ بکوبه
بفهمم زنده‌ام
چرا دل آدم واسته یکی دیگه تنگ می‌شه؟
می‌دونم چون‌که عاشق می‌شیم
ولی چرا هی تنگ می‌شه؟
خب هس دیگه، هر وقتم که شد می‌بینیش
ولی بازم نمی‌شه، باز آدم دلش تنگ می‌شه تا وقتی که دیگه چشم دیدنش رو نداشته باشه
باور کن. همه دوستان من که یه روزی عاشق یکی بودن، 
همی حالا از یارو متنفرن می‌خوان سر به تنشم نباشه
خب چرا؟
ایی که یه روزی اون همه خوب بوده! دوسش داشتیم! دل‌مون هی تنگ می‌شد
وقتی تلفن می‌زد، رو ابرا بودی
پس چی‌می‌شه؟

کیمیان می‌گه اینا همه‌اش اعتیاد به انرژی تازه وارده

اگه همه دنیا بنده انرژی باشه،
 که یعنی عشق کشک؟


۱۳۹۲ مرداد ۱۸, جمعه

کفاره عشق




اجازه
هست یه چی بپرسم؟

 راسته؟
خانومه صندوق گذاشته بود گوشه دیفار، تا ما پول  گناه‌هایی که کردیم بهش بدیم و شمام ببخشی!!! راسته؟
یعنی 


شما پول دوس داری یا واسته اینه که بدیم اونا که هیچی هیچی ندارن؟
ایی‌طوری که هر کی بیشتر گناه کنه که آدمای بیشتری خوشحال می‌شن؟
 یا نه؟

په واسته همین شیطون
رو ساختی تا هی یه کارانی کنه

 تا ما هی گناه کنیم
 بعد پولش رو بدیم به اونایی که فگیرن؟ هااااان؟
آخرش
ایی شیطون دوست شماس یا دشمن؟
یه چی دیگه مونده که باهاس یواشکی بپرسم. 

آخه از اون خانومه که جلوش صندوق گذاشته بود تا پول گناه ما رو بریزه توش پرسیدم، کم مونده بود بزنه زیر گوشم
کفاره عشق چنده؟
ما بدیم و بریم دنبالش بگردیم .
هااااااااااااان؟؟؟

۱۳۹۲ مرداد ۱۷, پنجشنبه

هر کسی جز گلی


گلی یک نگاه در آینه به خودت بنداز، خسته نشدی بس‌که همیشه منتظر
نشستی تا یکی دیگه بیاد و به زندگی‌ت
رنگ و زیبایی بده؟
-گلی: تخصیره منه یا تو که زندونیم کردی تو این خونه؟
مواظبی به چی فکر می‌کنم؟
کجا رو نگا می‌کنم؟
به چی می‌خندم، از چی گریه‌ام می‌گیره؟
راه داشت تازه تو خوابم مواظب بودی
چی خواب می‌بینم!!
- تو که این همه از من و مراقبت‌هام خسته شدی، چه‌طور می‌خواهی یکی
دیگه که انتظار داری همین رفتار را باهات داشته باشه تا باور کنی عاشقته؛ 
خسته‌ات نکنه؟
گلی: نخیرم اون عشقه.
همه‌اش که اینا نیست. یه عالمه چیزان خوب دیگه
هم هست.
با هم بیرون می‌ریم، صد بار جلو آینه می‌رم،  تا همیشه خوشکل باشم. هی
خوشحالم به همه می‌خندم، می‌رقصم،
می‌خونم و اووووووه یه عالمه کارن
دیگه خانوم.
- بهتره اول بری پیش یک روانشناس بل‌که سر در بیاره تو چرا نمی‌تونی وظایفت در قبال خودت رو انجام بدی که منتظر نشستی؟ 
وقتی عشق به
سمتت می‌آد که در تو هم عشق به خودت باشه، این یعنی
قانون جاذبه روح الهی
ولی تو منتظر نشستی یکی دیگه بیاد خوشبختت کنه.
یکی دیگه بیاد که
 تو لطف کنی
به خودت عشق بدی؟

مثل اون همه نذر و دخیل که می‌بندی تا یکی بیرون از تو معجزه کنه؟

 یکی غیر از خدای بی شریک؟


۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

صبر ایوب


تا یه چی می‌شه ایی کیمیان می‌گه: 

خدا داره امتحان‌مون می‌کنه. 
مگه من باهاس چی کاره بشم که این همه امتحان پس بدم؟
مگه من بچه ابراهیم بودم
که بخوام هی منتظر امتحان باشم که یه روزی قرار بوده پیگمبر بشه.
تازه‌شم. 

خدا طفلی دیده ایی ایوب هی تو دلش منتظر نشسته تا بیان ازش امتحان بگیرن، تا بفهمن پیگمبر شده یا نه؟
خدانم هی یه چی انداخته براش که امتحانش بشه
بعدشم که ایوب واسته همه‌اش خوشحالم بوده و هی می‌گفته: شکر
ایوب همون‌طوری‌ش هم پیگمبر بوده‌ها، فقط باورش نداشته
خدانم چون خدان خوبی بود و خودش می‌دونست آقا ایوب 
  بی‌امتحان پیگمبری رو قبول نداره، هی فرستاد هی فرستاد
نه چون خود خدان دلش می‌خواست که.
آخه می‌خواست پیگمبری به دل ایوب بشینه
تقصیره خدان که نیست اگه ایوب دلش امتحان می‌خواست تا خودش باور کنه حتمنی پیگمبره
هم‌چی هم که خسته شد
و صداش رو واسته خدا برد بالا، خدانم همه چیزان رو بهش پس داد. گفت:

بگیر بابا تونم.
 فکر کردی شما چیزی از خودتون دارید؟ 
همه دنیا مال منه خسیس خان. خواستم باورت بشه پیگمبری
 نه که اون روزی  چی بود اسمش؟ آلیس در سرزمین عجایب؟
نه او که گصه بود. 
یه روزی بود که خودش رو به همه‌ی همه‌ی ما نشون داد که باور کنیم هستا... همون
بعدش باهاس باور می‌کردیم از روحشیم و همه‌اش یادمون رفت و افتادیم به گدانی
خب، ایی خدانی که خودش اینقده مهربونه، چرا ما هی ازش توقع امتحان داریم که هی امتحان
درست بشه؟
یعنی نمی‌شه با دل خوش دنبال بهشت
بگردیم؟
یا که قراره همیشه وسط جهندم باشیم؟
نه که همه بناس پیگمبر بشیم؟

پس چی به‌سر اشرف مخلوقات می‌آد؟
هاااااااااااااااااااااااان؟