۱۳۸۶ فروردین ۲۷, دوشنبه

چاکرا درمانی برای بیسوادها




چشم و دلم روش! 
ما رو باش پز کی‌ها رو می‌دادیم؟
ایی خاله آزاده که مثلا دل‌مون خوشه، پاریس زندگی می‌کنه و مامان هادی خانه که همه چیزا رو بلده. ولی از چاکرا هیچی نمی‌دونه
تازشم خودم یه عکس دارم که برج ایفل داره
خانوم‌مون می‌گه: ما چند تا، بدن داریم
یکی مال خواب و انرژی و ایناس که وصله به بدنه، دل و اینا
یه روح داریم، که تا وقتی زنده‌ایم هست و وصله به خدا
مال او ذره هست‌ها، اون

بعد ایی بدن انرژیه، به جای ایی آشغال پاشغال‌ها چمی‌دونم روده پوده اینا چندتا مرکز انرژی داره
از نوک سر تا اون‌جا که اسمش بی‌ادبیه و اگه بگم، کیمیان گوشم و می‌گیره
اینا از بالا، یعنی آسمون انرژی می گیره از نوک انگشت‌های پا میره بیرون
با پاها از زمین هم انرژی می‌گیره، از کله می‌زنه بیرون
واسه همین انرژی‌های کیهان همه‌اش داره تو ما می‌چرخه

مثل موفال که باهاس شارژ بشه؛ این مرکزهاهم باهاس از یه جاهایی شارژ بشه
کیمیان نماز می‌خونه، من تی‌
 ام می‌کنم 
بعضی چیزا روی چاکراها اثر می‌ذاره
مثل موسیقی، رنگ، بو، خاطره یا حتی غذاهایی که می‌خوریم
وقتایی هم که خوابیم، می‌ره بالا انرژی می‌گیره. خواب می‌بینه و دوباره برمی‌گرده سر جاش
وقتایی هم که عاشق می‌شیم مال، چاکرای قلب دیگه
عشق اون‌جا نگه‌داری می‌شه
اگه الهی باشه. اگه نه، فکر کنم تو جیب شلوار باشه؟
چونلوله‌های انرژی رو هیچ‌وقت یادنگرفتیم و بلدشون نیستیم ، مثل شیر سماور می‌گیره
هی هی چه با مزه
اون‌وقت باهاس بازش کرد
وگرنه قلمبه می‌شه و می‌گیره و ما هم مریض می‌شیم
حتی سرطان
به خدا باور کن
خانوم‌مون، خودش همه اینها روبلده
حالا فهمیدی چاکرا چیه؟
یا بازم بگم؟






گلي و ننه حوا در گوانتاناما



هنوز يك ساعت از خواب  گلی ‌نگذشته بود كه  صداي رعد محیبي شيشه‌ها را لرزوند. 

نوری عجيب تا اتاق من رسيد و همه چيز، مي‌لرزید! 
گفتم:  بشقاب پرندة‌های  " رايل"  پیغمبر فضایی آمده اول همه سراغ ما؟
همه فكرم پيش گلي بود كه در چنگ مريخي ها اسير شده! به هر ضرب و زوري بود؛ در با فشار زيادي   باز شد  و افتادم وسط اتاق.
 چه اتاقي!  از شدت نور  چشمم جايي رو نمي ديد!  به هر شكل گلي رو زدم به بغل که قبل از خروج، در بسته  شد
  خانم والده هميشه مي‌گفت : 
« بس‌كه كفر مي‌گي،  فقط خدا عاقبتت روبه خير كنه.»

تدريجا از شدت نور كاسته مي‌شد تا تونستم تصوير واضحي از اتاق به دست بيارم.

بر خلاف انتظار و با كمال تعجب  زن و مردي از عصر پارينه سنگی وسط اتاق ایستاده  بودند
گلي هم رنگ به صورت نداشت و از زبان افتاده بود
 دقايق گذشت تا زن لب گشود و گفت: 
  چي بديم اين گلي بي‌خيال اون یه دونه سیبی که ما خوردیم بشه؟
  
خدا، با اون عظمت و خداييش، يه‌بار ما رو از بهشت انداخت بيرون و بی‌خیال ما شد. این نیم مثقال ما زو به کل جمبونده.
 

با  شرمندگي گفتم :
يا حضرت حوا، شما به بزرگي و مادری خودت نادوني گلي رو ببخش
- خداد سال پيش ما يه كاري كرديم! همه بي خيال شدن. گلي دست بردار نبود و انقد به همه گفت تا دیوان عدل الهی هم یاد پرونده‌ی ما افتاد و بعد از خداد سال،  پرونده ما رفت ديوان لاهه و حالام تبعيد شدیم،  گوانتاناما
ننه حوا شروع كرد با مشت به سينه  كوبي كه :
كاش خدا منو نيافريده بود به آدم بگم " سيب بخوريم" 

تا حالا اين‌قدر به چشم خاص و عام خوار نشده بوديم. همه  چپ چپ نگام كنند و با انگشت به هم نشون بدند!
جز جيگر بزني ابليس كه ما رو دربه در كردي
الهي به زمين گرم بخوري
  طفلي ننه حوا چنان رنجور و نحيف مقابلم ايستاده و ناله مي كرد كه جاي هيچ چرا و اما نبود. گفتم : 
- مادر جان شما انقدر خودتون رو ناراحت نكنيد. خدا باید می‌بخشید که بخشیده.
تو رو خدا به دل نگيرید. از رو بچه‌گی، یه وقتا، یه چیزایی می‌گه


گلي : چي چي رو خدا بخشيده؟ 
من كه نبخشيدم! مگه نباهس  خدايي  توي منم  ببخشه؟
این تقصیره منه که هر كار مي كنم خوشحال نيستم؟!
خودم که  مي‌دونم يه چيزایی كمه
مادر حوا  کنار گلی نشست و
سکوت شکست :

- ننه تو تنها نيستي!همه يه چيزي كم دارند. تا چيزي خراب مي‌شه مي گردن  دنبال يكي  بندازن گردنش.
 حالا از بخت گل گرفته‌ی من، بين اين همه تو فقط زورت به ما رسيده؟
   یه‌سر برو، 
گوانتاناما، محله‌ی بد  ابلیس بلاگرفته و دار و دسته‌ی خل و دیوانه جنایت کارش را ببين؛

  ببین دیگه؛  می‌تونی به منه گیس سفید و خاک به سر؛  واسه یه لقمه سیب کوفتی هی نق بزنی؟
ما  يه گاز به سيب زديم، هنوز هر کی می‌رسه،   با انگشت نشون‌مون  ميده!
  در گونتانامو
تا وقتی راحت بودیم که  ناشناس بوديم .   از وقتي ابليس ذليل مرده به گوش‌شون رسوند ما كي هستيم.  مي‌رن و ميان ناسزاي زشتي اعمال‌شون رو به ما مي‌دن
حالا باز ما اگه يه خطايي كرديم تقصير نبود امكانات و فقر فرهنگي و آموزشي در عهد عتیق بود.
شما ها كه ماهواره و شاتل هم داريد و انوشه خانم انصاریتون تا ماه می‌‌ره؛  چرا روزي هزار بار سيب مي خوريد ؟
ترقه‌ی گلی به جرقه‌ای پرید و ترکید که:
-
اگه از اول تو و بابا آدم حواستون بود كه حرفای خدا رو گوش كنين، ما هم از رو دستتون نگاه مي‌كرديم ياد بگيريم.

 

- ورپريده؛ چرا اون‌هايي رو نمي بيني كه به حرف خدا گوش دادن؟ بلد نيستي  به‌جاي ما به يه امروزي نگاه كني؟
گلي : واسه اين كه اونايي كه تو ميگي رو فقط تو كتابا نوشتن خانم
- مگه نيم وجبي من و بابا آدم رو ديدي كه به ما نگاه كردي؟


گلي : من هي به خودم مي‌گم :


گلي تو خانوم باش بدي نكن.

 اما باز ايي شيطون مي‌اد در گوشم مي‌گه :« اونا كه به اون گنده‌اي بودن و خدا رم ديدن، خطا كردن.
گلی، تو چطوري مي‌خواي اشتيباه نكني؟  


بعدش تا به خودم بيام مي‌بينم، دوباره گول خوردم



تازشم اون شبي بود كه شام گوشنه پلو باقالي داشتيم هان، من خواب ديدم قيامت شده  هی شيطون هي مي‌گه: گلي بيا بريم تو مال مني

خوب ننه جون تو كه انقدر از قيامت مي‌ترسي خودت رو نجات بده. چرا به ما گير دادي؟ 

تا اسم اين جوون مرگ شده صدام مياد. همه به ما نگاه مي‌كنند!

اسم بمب هسته‌اي مي‌آد، باز ما رو چپ چپ مي‌بينند! 
تا يكي بگه اورانيوم، همه با ما دعوا مي‌كنند
برو دعا به جون من و بابا آدم كن که گول بخوریم و اين سيب بشه، اسباب گیر شما آدم‌ها.  وگرنه مي‌خواستي قصور خود تون رو گردن کی بندازين؟

گلي: بيا خانم تونم كه مي‌ندازي گردن يكي ديگه؟
خدا به ايي بابايي آدم گفت : 

چرا سيب خوردي ؟ 
 آدم گفت: به خدا تخصير من نبود. ايي خانوم حوا گولم زد
تونم گفتي:  نه قربان من چكاره بودم؟ 
شيطون گولم ماليد.
شيطون هم گفت
همه اش تقصير خدا بود كه انسان و خواستن رو  آفرید


۱۳۸۶ فروردین ۲۳, پنجشنبه

حافظ خموش

گلي : ايي عشق هم عجب مشکل بزرگي شده هان؟
بهش بگي بده

ممكنه پررو بشه و ازت سواري بگيره
نگي، لاکردار می‌ذاره ميره. چون از كجان باهاس بفهمه كه تونم دوسيش داري؟
پس باهاس چكار كرد؟
كاش منم پسر بودم تا مجبور نشم انقده صبر كنم
انقده مي‌گشتم تا اوني كه مي‌خوام رو پيدا كنم.
برگشت و با کنجکاوی آغشته به انتظار ذل زد توی چشمام. سکوت بیش از این جایز نبود:گفتم
اين رو از سرت بيرون كن كه اين پسرها هستند كه دخترها رو انتخاب مي كنند. خواب دیدی خیر باشه
گلي : اه مگه مي‌شه من برم و به ایی پسر بی‌جنبه‌ها بگم:« آقاهه من عاشق شما شدم. می‌آی بی‌زحمت عاشق هم بشیم؟ »
لازم نيست اين كار رو بكني
در اصل دخترها هميشه با يك نگاه و يا یه توجه کوچیک و زیر چشمی‌ هم که شده به پسرها جرات جلو آمدن رو مي‌دن
حتي اگه شده يه نخ كوچولو
آقايون خودشون از مادر فابریک بلدن تا هر دختری یه نگاه‌شون كنه تو دل‌شون زودي مي‌گن : طرف عاشقم شد
گلي : آخه باهاس نشون داد يا نه؟
فكر كنم حافظ هم نفهميد آخر كه، بايد نشان داد يا نه.
گلي : پس اي‌طوري كه نمي‌شه
چون اگه نشون بدي خیالش راحت مي‌شه و ديگه هيچي نمي‌گه
اگه نشون ندي هم كه از كجا چراغ سبز رو بيبينه؟
گلي هركسي بنا به ذات خودش عمل مي كنه
اونی که بنا باشه بفهمه، زودتر از انتظار تو می‌فهمه
اونی هم که نخواد بفهمه مثل آدم خوابی‌ست که خودش را به خواب زده و نمی‌شه بیدارش کرد





۱۳۸۵ اسفند ۲۵, جمعه

اولین شب آرامش


نمی دونم چند شب از این عمر عزیز ما رفت و چند شب حرص خوردیم؟
خودم هم که نمی دیدم از دست ابراز احساسات گلی خونم به جوش می اومد
این گلی هم که هوای دلش دایم ابری , کی می تونست کینه این شوکت رو از دلش پاک کنه
من که خیلی خوشحالم این مایه دق تموم شد که خودش کم بود , بعدش غصه و ماتم بود که
گلی : حالا چی به سر ایی طفلی بهار میاد ؟
ایی پسرها همه شون همی طوری بی وفان
دیدی اولش چی طور میْمرد براش ؟
تا رفت فرنگ همه چیزان یادش رفت ؟
............اصلا تقصیر
فقر فرهنگی میشد و در آخر نتیجه مثبت فیلم این بود که
بنا به نظریه کارشناس ارشد یونیسف لیدی گلی :ا
اگه از روز اول هی تلفون و اینها رو از دم دست نسرین برنمی داشتن و قایم نمی کردن

اونم مجبور نبود کارن یواشکی بکنه و آخرش ایی طوری مادرش هم بمیره
اگه ایی بهروز مجبور نبود یواشکی با نسرین دوست بشه
اگه ایی پدر و مادرها و یه کارانی نمی کردن که ایی بچه هانشون لج کنند
خب این همه آدم بدبخت نمی شد ؟
ا- به عبارتی من هم که بگیر و ببند دارم باید به زودی منتظر ایدز و قتل و جنایت باشم گلی ؟
گلی : معلومه . همه اینا واسته ایی بکن نکن های شما بزرگتر هاس دیگه خانوم
ا- حالا نه این که شما ها هم از ترس نگاه تو چشم هیچکی نمی کنید ؟
گلی : خب ایی طوری همه چیزان یواشکی و هول هولی میشه
اگه شما ها بذارید, آدما دل سیر تو چشان هم نگاه کنند , خب همون اولش می فهمن کی به کیه
بیخودی هم واسته ی ایی پسران بی وفان میث بهروز ایی طفلی بهار بی بابا نمی شد
حالا تمام این سریال جای خودش , همه چیز بر می گرده فقط به بهار
هر که به فکر خویشه , کوسه به فکر ریشه
تا حالا هر چه می کشیدیم یا از دست مرحوم فردین بود یا برادر ملک مطیعی .


از جناح خارجی هم که آمیتا باچان و راج کاپور
یک مدت هم جنگ بود و باید از اوشین صبوری و ریاضت می آموختیم
بعد از جنگ هم رونق فیلم های ترکی بود و دوره ابراهیم و خانم هولیا که
همزمان خیانت و بی بند و باری

وارد فرهنگ برادران خسته ی از جنگ شد..
حالا که به سلامتی ماهواره هم هست با شش تصویر همزمان , از همه طرف می خوریم ! ا
سلمان خان و تام کروز از یک سو , آرایش عربی و لبنانی که نگو
غصه آقای شوکت یک طرف
گلی : همه رو ول کن این زرین رو بگو که
روی شوکتم سفید کرده !ا
تازشم امشب به ایی پیمان گفت فرزاد و بکشتونه رو چی میگی !ا
سرشب اولین شب آرامش
آخر شب نرگس ؟ الهی شکر که تموم شد
گلی : حالا که ایی عمو سید مریض شده , هی تب داره هی تب داره
اون وقت هی اوهو, اوهو سرفه می کنه و صیداشم در نمیاد هی بیگه نازی, نازی
تونم همه اش باهام دعوا می کنی
هر چیزانی که عشقی باشه تو بدت میاد و باهاس تموم شه ؟
حالا می خواد نسرین باشه یا نرگس یا چی بود اون یکی ؟
حمید ..........................................؟












۱۳۸۵ اسفند ۲۳, چهارشنبه

عشق تلخ





کیمیان چرا عشق اینقده غم انگیزه؟
عشق یعنی حسرت و دوری
گلی : پس این دیگه کجانش خوبه که همه هی دلشون عشق می‌خواد
خب تو وقتی کسی رو دوست داری نوعی احساس اهمیت به وجودت می شینه که حتی توجهت رو به خودت بیشتر می‌کنه. یا همینه که حس می کنی هستی یکی هست که داره به تو فکر می کنه و براش مهمی!
تو وقتی عاشقی اصولا یک شخصیت جدید پیدا می کنی که
مهربونه و همه چیز به نظرش دوست داشتنی و زیبا می‌آد
گلی : پس چرا بعدش همه چیزا خراب می‌شه ؟
خراب که نه اما بعد از مدتی اتفاقات یا سوء تفاهمات به تدریج باعث دوری می‌شه
یکی بیشتر یکی کمت
اما مهم‌ترین اشکال ما آدم‌ها تصورات شخصی‌مون از طرفی‌ست که هنوز درست نمی‌شناسیم
وقتی با خلاف اون‌ها مواجه می‌شیم، احساس فریب خوردگی پیدا می‌کنیم
در حالی‌که اون آدم هیچ تقصیری در خلق تصورات ما نداشته
در نتیجه اون شخصیت خوب و دوست داشتنی که با عشق اومده بود جاش رو با تلخی و یاس عوض می‌کنه

عشق مثل فصل بهار از یک جایی شروع می‌شه در تابستون شکوفا و پر بار می‌شه اما کم کم که به سمت پاییز می‌ره رنگ‌های سبز و با نشاط جای خودشون رو با زردی و خشکی عوض می کنن
هر بار که از روی برگ ها عبور می کنی صدای خشک برگ‌ها تو رو به یاد ایامی می اندازه که تازه بهار شده بود و تو دوست داشتنی بودی
خب نمی‌شه یه کاری کنیم خراب نشه؟
مردم به همین دلیل به فکر ازدواج می‌افتند که عشق را همیشگی کنند
در حالی که همین دلتنگی‌های عاشقونه است که عشق را می‌سازه یک شعری هست که می‌گه
بیستون را عشق ساخت و شهرتش فرهاد برد
گلی : کیمیان ! مگه جای عشق تو سینه نیس؟
پس چرا مردم از چش عاشق می‌شن
مردم امواج رو از چشم هم می‌گیرند که وارد وجودشون می‌شه و به قلب می رسه. وقتی دو تا غریبه با هم رو در رو می‌شن هیچ شناخت و قضاوتی از هم ندارند.
برای همین چشم‌هاشون مثل آینه تصویر واقعی طرف مقابل را منعکس می‌کنه .
آدم‌های زیادی به خاطر همین عشق در نگاه اول یک عمر به پای هم سوختن و ساختن .
چون عشق


روز اول دیگه نبوده

گلي پرچونه

ميگم هان ، اگه يه چي بپرسم شاكي نميشي ؟
تو چطور تونستي مظهر عشق باشي وقتي
هيچ وقت نمي توني يكي مث خودت و پيدا كني تا بفهمي عشق چيه ؟

مگه نباهس خدا همه چيزان و بلد باشه و بدونه ؟
تو چطوري مي خواي عاشقي رو بفهمي،  هان . من الانه گريه‌ام مي گيره
حالا اگه اينكه فكر مي كني خدايي اشتيباني بود و فقط فكر خودت بوده ،  پس تكليف چيزاني كه ياد نگرفتي چي مي‌شه ؟
چطور مي‌شه بگيم : يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچي نبود ؟
به نظر شما ايي عوضي نيست؟
اگه يكي بوده حتمني اون يكي ديگه هم بوده چون همه چيزان و خودت گفتي جفتي درست كردي

بعدم مگه مي‌شه غير از خدا هيچي نبوده باشه
ولي خدا، خدان يه چيزاني هم باشه ؟


خدايا،  نمي شد تو كه همه چيزان و در گوش آدم ياد دادي   اين
خوشبختي و عشق هم ياد مي دادي تا ما هي دنبال چيزان آشغالي نگرديم؟
ما كه تا حالا خوشبخت نبوديم كه بدونيم چه
شكليه و از كجاهاني مي‌شه پيداش كرد ؟

خدايا
ممكنه همه اش اينا كلك هاي شيطون باشه تا ما تو رو نبينيم ؟





۱۳۸۵ بهمن ۲۲, یکشنبه

گلی در جهنم

از صبح که چشم باز کرده اخم و قیافه‌ رو هم ازجهان رویا باخودش آورده . شاید رویا نه و کابوس دیده ؟
فرستادم رفت حموم که دوش بگیره و اثر رویای شب گذشته رو از تنش پاک کنه
حالا هم که اومده بیرون هم‌چنان با خودش درگیره
گلی : نخیرم خانوم تو و این خونه دیگه حوصله‌ام رو سر بردید
می‌خوام برم یه جاهانی که همه خوش‌بختند
به سلامتی تشریف می‌برید اون‌ دنیا
گلی : می‌خوام برم دیگه واسته خودم عشق دارم . تازشم قراره بریم ایفل نشونم بده
ایی دخترا هی هادی هادی می‌کنن، آخرعشقم‌و می‌دزدن می‌خوام اصن برم پیش خاله آزاده
- گلی بازعاشق شدی ؟
گلی : چیه ؟ می‌خوای دعوام کنی ؟
خال‌ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه آزاده کجایی ؟ این همه‌اش منو دعوا می‌کنه ، از زندگی سیرم
- پدر سوخته من‌که هنوز چیزی نگفت ؟ اگه نتونی اینجا خوشبخت باشی ، هیچ‌کجای دنیا احساس خوشبختی نمی‌کنی
تو با مرز و کشور که مشکل نداری . مشکلت توی ذهنته. آدمی که نتونه خوشحال باشه و احساس خوشبختی کنه ،
حتما مشکل داره که احساس ناراحتی می‌کنه
گلی : پس این‌ها که همه‌شون رفتن خارج بعد و هی واسه اینجا دل‌شون تنگ می‌شه رفتن چی‌کار ؟
- اون‌ها به‌خاطره خیلی چیزها ممکنه رفته باشند ؛ از کار تا آزادی‌های سیاسی و اجتماعی . تو می‌خواهی دنبال خوشبختی بری
گلی : آدم عاشق همیشه تهناست. منم عاشیقم دیگه
توهم که نمی‌ذاری اصن هیچ‌کاری بکنم
 یا گردش برم و عشق بگیرم. همه‌اش داری دعوام می‌کنی . منم باهاس از دست تو برم دیگه ؟ نمی‌خوام همیشه مثل تو غصه بخورم که چرا تهنام ؟ می‌خوام نفس بکشم و عشق داشته باشم ، خانوم
تازشم تو خودت هیچی نداری خوبه که تازه قلبتم درآوردی که کسی‌رو دوست نداشته باشی
من‌که نباهس مثل تو باشم ؟
شماها به آدم می‌گید
چه‌جوری فکر کنه ، به چی فکر کنه ، چی حق داره ؟ چی نداره ؟
آدم اصن آدم هست یا نه ؟
خدا توی آدم هست یا نه ؟
اصن عشق و خدا ساخته یا شیطون ؟
اصن خدا شرطم می‌بنده؟
اصن سیب و ساخت که مارو بیندازه بیرون ؟
یا ما رو ساخت که سیب نخوریم ؟
اصن ایی خدا گفت شیطون گولمون بماله ؟
اصن خداهست ، یا نه ؟
اون آقای روسری که خوبش شد! حالا خود آقا گندهه قراره منو بخونه ؛ خانوم
واسه‌ایی‌که خدام منو که عشق‌رو دوست دارم دوست داره
اما تو فقط چیزان خطرناک و دوست داری که همه آدم‌رو واسه‌اش دعوا می‌کنن و اخم می‌کنن
میگن : بچه جون ایی فضولی‌ها به‌تو نیومده ؟




۱۳۸۵ دی ۲۳, شنبه

شما شاهد


از در رفتم تو پای تلفن بود . باید سریع نمازم رو می خوندم , نشد کاوش کنم با کی حرف میزنه ؟ بعد هم هر چی گوش و رادار داشتم به کار انداختم باز نفهمیدم این داره در گوشی چی میگه ؟
فقط زیر لب خودم رو سپردم به خدا و رفتم اتاقم .
چند دقیقه بعد صدای زنگ در بلند شد تا برسم گلی باز کرده بود . دلآرام بود .خب اون هم که به من مربوط نبود . نمی دونم چطور خوابم برد
با صدای زنگ در از خواب پریدم , رفتم بیرون یکه خوردم از در و دیوار خونه کاغذ رنگی و بادکنک آویزون بود . گفتم : چه خبره باز گلی ؟
گلی : عوض دستت درد نکنه است ؟ همه اش تقصیره من و ایی دل آرامه که گفتیم پرویزت کنیم ؟
مرده بودم از خنده اصطلاح جدید مواظب باشید پرویز نشید
خب این مهمونی بیشتر از خودمون که نمیشه ؟
گلی : نه اصن هیچکی نیست فقط شاید دای دای نادر اینا باشن .
شایدم بچه های ساختمون
گفتم : ببخشید تولد برای خودت گرفتی ؟
نه خب برا جفتمون . این بچه ها که همه جغله اند مگه مغز اضافی دارم بیان خونه رو بذارند سرشون
گلی : اه باز من خواستم یه کارانی بکنم هان
یک لیست از مهمونات اول درست کن من ببینم لباس زره باید بپوشم یا از ساختمون برم بیرون ؟
گلی : اکی خانوم و باش ما واسته تو تولد گرفتیم تازشم کی شام بپزه ؟ -
تا لیست رو نبینم دیگه هیچ چی نمی شنوم
یک ساعت بعد لیستی به اندازه طومار داریوش هخامنشی تشریف آوردند
جمع مهمون ها بیست نفر
, ده نفر همراه شون میاد سی نفر
از این سی نفر بیستا پسر بود .
چشم هام گرد شده بود . بترکی گلی من تو همه عمرم انقدر پسر نمی شناسم که تو می شناسی
گلی : خب بچه های ساختمون و فامیلانشونند
تو فکر می کنی من پنج تا دختر رو وسط این ها ول می کنم ؟
همه تون و می کنم توی اتاق خودم هم مثل بادی گارد باید وایستم پشت اتاق ؟
گلی : پس دیگه ایی مهمونی فایده نداره . میشه نونم به این روغن که
گفتیم یخورده برقصیم دلمون وابشه هان
بعد فردا رفیقاش نریزید سرم که چرا واسته اش تولد نگرفتم هان