۱۳۹۶ تیر ۴, یکشنبه

چند تا عشق





کاش یه چند روزی شما از خدایی می‌افتادی و می‌اومدی زمین و آدم می‌شدی و می‌شستی پای اخبار تی‌وی‌های ما.
یا اصنی عاشق دختر همساده می‌شدی و محلت نمی‌ذاشت

  به جاش با یارو کچله عاشقیت داشت که ماشین بنز سوار می‌شه و شکمش جلوتر از خودش میاد تو اتاق و زن و بچه هم داره. 
  یا هزار سال پشت کنکور می‌موندی،

   یا می افتادی گیر طالبان یا داعش و هزار چیزان دیگه تا بعد 
   ببینی باز به خودت می‌گفتی: 
   آفرین چه جیزانی ساختیم ما؟
   تازه همه‌اش هیچی

    دیگه نمی‌دونم باهستی عاشق چیه پسر همساده بشم ؟
   وقتی اصنی هیچ وقت عشق نداشتم و بچه‌های کلاس یکی یکی که نه یکی چندتا چندتا عشق دارن؟

عشق چیه؟






یه‌روزی مریم دختر عمه گندم وسط بازی ازم پرسید:
 گلی، می‌دونی عشق چیه ؟
یه چیز سنگین تو سرم قل خورد از این‌ور به اون‌ور.

 خوردنیه؟ یا خریدنی؟ شایدم بازی جدیده؟
از بی‌بی پرسیدم؛

 با پشت دست کوبید تو دهنم که:
 آخر زمون شده! 
بعده‌هام که یزرگتر شدم ، جرات نکردم بپرسم خودم هی با مخ رفتم تو دیوار.
حالام که می‌گن: دیگه از تو گذشته!
کی وقتش شد؟ کی از وقتش گذشت؟

 کی نوبت ما بود؟ 
آخرش این عشق چی بود؟
 ماشین؟

شاید





شما که می‌گی ما از روح شماییم.
   یعنی وقتی می‌میریم برمی‌گردیم پیش خودت !!
    پس چرا این همه آدما گریه می‌کنن تو سرشون می‌زنن و اینا ؟
     واسته خودشون گریه می‌کنن که تهنا می‌شن یا اصنی باور ندارن اون یکی برگشته پیش شما؟
     اصنی چرا این همه ما واسته همه چی گریه می‌کنیم؟ حتا وقتی به دنیا میایم؟؟؟ 
     شاید چون از هیچ چیزانی خبر نداریم؟

می‌ترسم نباشی


عکس ‏قصه های گلی‏

نمی‌شه یه چی بگی؟ 
 یه‌کاری بکنی؟
  یه فرشته‌ای چیزی بفرستی یا

    چمی‌دونم یه ستاره بیاد پشت پنجره ... چمی‌دونم
    نمی‌شه یه‌کاری کنی تا مطمئن بشم هستی برم بخوابم؟
   دنیای بی شما که نمی‌شه.

    آدم از ترس و تنهایی می‌میره

بعد ما





رفته بودم بخوابم ها، تازه چشامم هی به زور بسته می‌شد که یهو ، یه چی یادم افتاد خواب از سرم پرید و حالا از ترس نمی‌دونم چی‌کار کنم؟ 
  ما که از این دنیامون جز بکن نکن بی‌بی هیچی نفهمیدیم. 
  بعد که از این دنیا برم، بناست برم کجا؟ 
  نه‌که یه جاهان ترسناکی باشه؟ 
  حالا غصه ایی که برم و نه شما باشی و نه فرشته‌ها و بهشتت هیچی؛

   نریم بیفتیم وسط یه جای ترسناک؟ 
  هیچ‌کی هم که اون‌جا نمی‌شناسیم. 
   کاش اصنی بعد رفتن هیچی نباشه تا ایی‌که بیفتم وسط جهندم 

نیمه گمشده





   مگه خودت توی کتابت نگفتی:
    همه‌ی همه‌ی آدمات رو جفت درست کردی.
   تازه نه تهنا ما حیوون‌ها و گل و درخت و .... همه‌ی همه‌ی چیزان دنیا . 

   خب به ما چه که هی فکر می‌کنیم این یکی دیگه خود عشقه ولی خودش نیست و 
   مام هی باهس بگردیم تا جفت خودمون رو پیدا کنیم که شما گفتی.
    بعد ایی بی‌بی سرم داد می‌کشه می‌گه: 
  دختر بد که هر روز عاشق یکی می‌شه.
    تقصیر منه خودش پیداش نمی‌شه که هی من نگردم؟

آخر بازی






ببخشیدا. یه چی بپرسم؟ 
 شما از اون بالا جهندم هم می‌بینی؟ 

یا فقط بهشت از خونه‌تون پیداست؟
 آخرش که دنیا تموم بشه و جهندم پر از بنده‌هات بشه.
 باز شما خدا می‌مونی یا رژیم عوض میشه؟

الست با شما

اون روری که الست بودها، شما گفتی ما از شماییم ؟
ما هم بلی گفتیم هاااا،

 نگفته بودی بعدش باهس بیاییم این‌جا و هی امتحان پس بدیم و هی کباب بشیم و.... اینا . 
کاش ایناشم نشون می‌دادی،
 شاید ما بیشتر فکر می‌کردیم به این‌که واقعنی از شماییم و می‌تونیم از پسه همه‌اش بربیاییم یا نه؟ 
شما گفتی مام خداییم و اینا، 

ما هم فکر کردیم داریم می‌آییم
 مث شما خدایی کنیم و بهشت و هی ما بگیم باش و همه چیزان بشه
 و ..... اینا
 پس کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
؟؟