۱۳۹۸ تیر ۲۹, شنبه

ترس یعنی جهندم








بی‌بی قدیما تصادف کرد و قرار بود دیگه نتونه راه بره. 
نه که سر بزرگ بود، 
به حرفان هیشکی گوش نداد و راه افتاد.
 حالا هم با عصا راه می‌ره. می‌گه: 
اگه از روح خدا هستم نباهست ترس ما رو زمین گیر و بی‌چاره کنه. 
ترس یعنی جهندم.

عشق الهی





بی بی هی به دوستاش میگه:
 عشق الهی
 خدا خوده عشقه
 خدا با عشق دنیا رو ساخت . 
کسی که عشق و نمی شناسه خدا رو نمیشناسه چونکه خدا و عشقه یکیه و از این حرف ها 
تا من گفتم دلم عشق میخواد

 با پشت دستی زد توی دهنم، دندونم لبم رو زخم کرد و یه عالمه خون اومد 
عشق چاخانیه که بزرگترها واسته دوستاشون بگن

 اگه ما اسمشم بیاریم پشت دستی بخوریم

گناه عشق




اگه عشق گناه بود چرا اصلنی خدا ساخت؟ 
یا عشقم یه چیزی مثل سیب میمونه که 

یکی میخوره با اردنگی از بهشت می افته بیرون 
یه جا از درخت می افته

 آدم دانشمند میشه جاذبه رو کشف میکنه 
یه جام دکتر میگه

 هر روز بخورید تا مریض نشین

چرا



چرا تا وقتی نیکان پسر همساده‌مون 
بهم از پفک خودش می ده. می‌خنده،
 باهام بازی می‌کنه و همه چیز خوبه من یاد شما نیستم. 
ولی تا باهام قهر می کنه یاد شما می‌افتم؟
 نه که واسته همین هیچ وقت بهمون عشق نمی‌دی تا فقط به شما فکر کنیم؟

فسقلی







ایی بی‌بی صبح تا شب توی خونه است. 
همه‌اش زل می‌زنه به دیوارها و یاد قدیمش می‌افته.
 می‌گم : بی‌بی برو بیرون.
 برو پیشش همون فامیلات که به خاطره‌هاشون فکر می‌کنی. 
چرا آدمای زنده رو گذاشتی فقط به قدیما فکر می‌کنی؟ 
مگه نمی‌گی خدا فقط توی الان و این‌جاست؟
خب وقتی شما هی فقط به دیروز فکر می کنی یعنی اصلا زندگی نمی‌کنی.
نه؟
بعد اخم می‌کنه می‌گه: 

خدا به دور دوره آخر زمون شده که تو فسقلی به من چیز یاد بدی؟

خانوم همساده



بی‌چاره شوهرخانوم همساده،
 تا وقتی خونه است ازش پول می‌خواد، کادو ، گل ، لباس خوشگل و یه عالمه چیزان زیاد می‌خواد.
بعد هی داره تو خونه داد می‌زنه ،

 چرا شب دیر می‌آی خونه؟
ایی چه کاریه که این همه طول داره؟
دیروز بردنش زندان ،آخه دزدی کرده بود که 

هم زود بیاد همه چیزانی که خانومش می‌خواد و براش بخره.

به چه دردی می‌خوره




بی‌بی می‌گه: ما نه که هیچکی رو دوست نداریم و فکر می‌کنیم بدبختیم،
 فقط منتظریم وقت بدبختی آدمای دیگه سراغ‌شون بریم که فکر کنیم خودمون چنی خوشبختیم بتونیم هنوز زندگی کنیم.
آدم‌ها تا وقتی زنده‌ان بی‌کس و تهنا و بی‌چاره‌ان. 

به چه دردی می‌خوره وقتی می‌میرن همه سیاه بپوشن از الکی گریه کنن که چرا دیگه نیست؟
مگه تا وقتی بود کسی باهاشون کاری داشته؟ 
شایدم از الکی ادا در میارن که بگن: 

ببین ما چقده آدمای خوب و مهربونی هستیم.
 بعد فکر می‌کنن ببینن آخرین بار کی یارو رو دیده بودن ؟

۱۳۹۶ مرداد ۵, پنجشنبه

چطوری باور کنم؟




خوش به‌حال قدیم‌ها، شما ریش سپید داشتی توی کاخ گنده روی ابرها بودی و کاری نداشتی به‌جز که؛
مراقب باشی کسی بهم اذیت نکنه، حرفان بد نزنه دلم رو نشکونه، چی دلم می‌خواد؟
چی‌کار کنی خوشبخت می‌شم؟ چه چیزانی لازم دارم و ... اینا
منم فقط نگران بودم دمپایی شما از تو ابرها نیفته توی کله‌ام!
دنیا هم جای بهتری بود و واسته خودم تو حیاط با بچه‌ها بازی می‌کردم.
از وقتی بی‌بی حالیم کرد، باهستی خودم مواظب خودم باشم و خودم همه کاران خودم رو بکنم و ... اینا
دنیا هم تنگ شده
حالا هی بی‌بی بگه: روح شما توی من اومده زمین بازی و ... اینا
خودم چطور باهستی باور کنم؟
آخه من‌که اصنی خوشحال نیستم. توی دلمم که بی‌بی می‌گه: خونه‌ی شماست خالی شده و مث بید می‌لرزم ، نه که یه بلای آسمونی، چیزی سرم خراب بشه.
خنده‌ام نمیاد، دلم بازی نمی‌خواد، همه چیزان تلخ و سیاه شده و ... اینا. مگه خدا ناراحت هم داریم؟