۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه
۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه
ولنتانک مبارک هورررررا
آخی چه تمیز شد اتاقم
دلم انقده
انقده واسهاش تنگ شده بود که نگو. اونجا یه فکران خوبی کردم گفتم خودم نویسنده بشم
پس چی
مگه من از ایی کیمیان که انقده خالیهای گنده میبنده، چیم کمتره؟ منم میشینم هرچی بلد نبودم و اونجا یاد گرفتم و مینویسم
ایی ایی ایی
چه بامزه!پ یادم افتاد!
یه کتاب پیره بود اونجا. ...
که گفته بودن دیگه زیادی پیر شدی حرفات یادت رفته آریزاری گرفته. انقده بامزه بود داشت حرف میزد خوابش میبرد. مام انقده میخندیدیم. ماهی سیاه کوچولو پر تو دماغش می:رد. اوه یه کتابان مهشوری اونجا بون. که نمیدونم چرا بعده این همه سالان فهمیدن غلط بوده؟ چه زرنگن بعضیا؟ نه؟
میگفت ما اولش ریواس بودیم
ایی ایی ایی
خیلی بامزهاس
تازه میگفت بعدش که دیگه کنده شدیم آدم شدیم
دیگه ریواس نبودیم، آدم تندی یه کاران بدی کرد. « جیش کرده» تازه این که چیزی نیست. اسمشون موشک؟ نه موشک که میره هوا
آهان، پیراشکی. وای خراب کردم
مشدی. نمیدونم موش داشت
وقتی خودشون درستشو نمیگن آدم خب غلطی یادش میمونه دیگه
هان؟
مشیه؟ ماشیه؟ نمیدونم ماشین یا مشیانه
میگفت: آدم اولش که هنوز خانوم حوا رو نگرفته بود که گولش بماله سیب بخورن بندازنشون بیرون، آدم خان تازه یه خانومه دیگه داشته اسمش لیلی خانوم؟ نه اونکه زن اصغر آقا بود
منم آریزاری زندان گرفتم
نمیدونم خلاصه که اون خانومه زرنگ بوده گفته اه من چرا حرفان آدم رو گوش بدم
اون حرفان منو گوش بده. بعد آدم رفته گریه کرده به خدا گفته: « ببین این حرفانه منه گوش نمی ده. دعواش کن. بعدم با تیپا بندازش بیرون از بهشت
اونم با اردنگی انداختنش رو زمین
بله
تازه یه عالمه چیزان خوب دیگه یاد گرفتم
که تا حرف نزنم و کیمیان نشنوه نمیدونم
اونام حرفان خطرناکی بوده یا نه؟
چون اون آقاهه میگفت اگه بری برای دوستات بگی ایی کتابا اینجا بودن
دفعه دیگه میدم آقای ارشاد همه مقشات و خط بزنه
دیگه هیشکی گلی دوست نداشته باشه
حالا منم که خیلی خانوم شدم میخواستم
آخی حالا قرار دوباره عاشق کی بشم؟
خدا کنه نویسندهای
میرزاقلمدونی
چیزی باشه که بشه براش از خاطراتم بگم
چقده تهنا بودم
خب بالاخره هرچی باشه کفترا با کفترا دونه میخورن
اهل قلمم با هم
تازه کجاش و دیدی
یه حرفان گندهای یاد گرفتم. بفهمی کلهات سوت میکشه
چقده عشق نداشتم
تازه یه کتاب خطرناک یه روز آوردن اونجا که میگفت« شیطون خدا بوده» اینکه دیگه خودمم فهمیدم از اون خطرناک جهندمیا بوده
تندی بردن سوزوندنش
خوبش شد
یه حرفان زشت زشتی میزد که خدا آدم و میاندازه جهندم
از ترس صورتم زرد بود و پریده بود و مریض بودم داشتم میمردم
خب دیگه بسه بریم دنبال عشق تازه
زندگی سلام
ولنتانک همه مبارک
من برگشتم خونة خودم
عشق کجانی؟
دلم انقده
انقده واسهاش تنگ شده بود که نگو. اونجا یه فکران خوبی کردم گفتم خودم نویسنده بشم
پس چی
مگه من از ایی کیمیان که انقده خالیهای گنده میبنده، چیم کمتره؟ منم میشینم هرچی بلد نبودم و اونجا یاد گرفتم و مینویسم
ایی ایی ایی
چه بامزه!پ یادم افتاد!
یه کتاب پیره بود اونجا. ...
که گفته بودن دیگه زیادی پیر شدی حرفات یادت رفته آریزاری گرفته. انقده بامزه بود داشت حرف میزد خوابش میبرد. مام انقده میخندیدیم. ماهی سیاه کوچولو پر تو دماغش می:رد. اوه یه کتابان مهشوری اونجا بون. که نمیدونم چرا بعده این همه سالان فهمیدن غلط بوده؟ چه زرنگن بعضیا؟ نه؟
میگفت ما اولش ریواس بودیم
ایی ایی ایی
خیلی بامزهاس
تازه میگفت بعدش که دیگه کنده شدیم آدم شدیم
دیگه ریواس نبودیم، آدم تندی یه کاران بدی کرد. « جیش کرده» تازه این که چیزی نیست. اسمشون موشک؟ نه موشک که میره هوا
آهان، پیراشکی. وای خراب کردم
مشدی. نمیدونم موش داشت
وقتی خودشون درستشو نمیگن آدم خب غلطی یادش میمونه دیگه
هان؟
مشیه؟ ماشیه؟ نمیدونم ماشین یا مشیانه
میگفت: آدم اولش که هنوز خانوم حوا رو نگرفته بود که گولش بماله سیب بخورن بندازنشون بیرون، آدم خان تازه یه خانومه دیگه داشته اسمش لیلی خانوم؟ نه اونکه زن اصغر آقا بود
منم آریزاری زندان گرفتم
نمیدونم خلاصه که اون خانومه زرنگ بوده گفته اه من چرا حرفان آدم رو گوش بدم
اون حرفان منو گوش بده. بعد آدم رفته گریه کرده به خدا گفته: « ببین این حرفانه منه گوش نمی ده. دعواش کن. بعدم با تیپا بندازش بیرون از بهشت
اونم با اردنگی انداختنش رو زمین
بله
تازه یه عالمه چیزان خوب دیگه یاد گرفتم
که تا حرف نزنم و کیمیان نشنوه نمیدونم
اونام حرفان خطرناکی بوده یا نه؟
چون اون آقاهه میگفت اگه بری برای دوستات بگی ایی کتابا اینجا بودن
دفعه دیگه میدم آقای ارشاد همه مقشات و خط بزنه
دیگه هیشکی گلی دوست نداشته باشه
حالا منم که خیلی خانوم شدم میخواستم
آخی حالا قرار دوباره عاشق کی بشم؟
خدا کنه نویسندهای
میرزاقلمدونی
چیزی باشه که بشه براش از خاطراتم بگم
چقده تهنا بودم
خب بالاخره هرچی باشه کفترا با کفترا دونه میخورن
اهل قلمم با هم
تازه کجاش و دیدی
یه حرفان گندهای یاد گرفتم. بفهمی کلهات سوت میکشه
چقده عشق نداشتم
تازه یه کتاب خطرناک یه روز آوردن اونجا که میگفت« شیطون خدا بوده» اینکه دیگه خودمم فهمیدم از اون خطرناک جهندمیا بوده
تندی بردن سوزوندنش
خوبش شد
یه حرفان زشت زشتی میزد که خدا آدم و میاندازه جهندم
از ترس صورتم زرد بود و پریده بود و مریض بودم داشتم میمردم
خب دیگه بسه بریم دنبال عشق تازه
زندگی سلام
ولنتانک همه مبارک
من برگشتم خونة خودم
عشق کجانی؟
خونه تکونی
سلام به هر چی کتابان عشقی و قدیمی که داره خاک میخوره و کسی دیگه دوسشون نداره
آخی خیالم راحت شد
هی شبا خواب ایی کتابانی که اونجا که بودم ها ... اسمش و نبر. همون .
آره یه کتابانی اونجا بود که نه دیگه کسی دوسشون داشت نه یادشون بود.
ولی او طفلیا که مث من، شبا تاریک که میشد
نمیترسیدن که تو تاریکی هم همهجاهان رو خوب میدیدن
نه ایی که آدم هی تو اون قفسههای ازمابهترون تهناس
وای ولش کن گفتم دیگه بذار این رو بگم
یه کتابه بود، پر از قصههای عشقی پشقی
انقده قشنگ بود
ولی گفته بودن دیگه لازم نیس مردم از ایی عشقان این مدلی بخونن کارای بد یاد بگیرن
بعد یه کتابان بیخود، لوسی بودن اونجا
هی الکی به اینا اینجوری، لینجوری دهن کجی میکردن میگفتن: حرفای بد
تازه اینم که چیزی نیست.
تخت نداشتم.
لباس خواب و دمپایی گوفسندیامم نبود.
هیچی نبود
اصن نبود.
برای همین تازه فهمیدم چه تخت خوبی داشتم
تازه اصنم دیگه لب تاف نمیخوام. همی کامیولوتر کیمیان خوبه
فقط بذاره اتاقم مال خودم باشه
عسکانم رو دیوار باشه
منم تو اتاقم باشم
تازشم منکه هیچی نگفتم
ولنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتانک رسییییییییییییییییییییده خانوووووووووووم
هیچی نیست؟
تازه این همه از عشق عقب موندم هی شبا خوابای بد بد دیدم
دیدم؟
منکه همیشه خوابان بد میدیدم. ولی ولش کن
بذار منتش بره گردن کیمیان که منو داد دست او آقای روسری
بذار برم اتاقم و تمیز کنم برمیگردم
نه
یه دوشم بگیرم
نو بشم
خانوم بشم
ولنتانک شده
منم قشنگ بشم
یهویی تندی
عشق پیدام بکنه
چقده خوبه خونه آدم
۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه
تولد گلی در، نشر ژرف
به محض اینکه قدم به اولین پنجرة اتاق رسید و آسمان را دیدم؛ از خودم پرسیدم: « حالا ایی خدا کجای ایی آسموناس؟»
وقتی به زیر آسمان رسیدم، شنیدم، خداوند همه جا با ماست.
از هرکه پرسیدم :« بالاخره این خداوند کجاست؟ »انقدر لب گزیدند و اخم کردند که فهمیدم، خداوند خود، ماجراست و از قرار اصلا به بچهها مربوط نیست.
در بزرگسالی ناگهان و خیلی جدی با خروارها قوانینی که از چرایی آنها آگاه نبودم سروکلهاش پیدا شد.
چون نگفته بودندم که برای چه معجزی به زمین آمدهام
دیر فهمیدم، نه بالاست، نه اونجا، همینجاست و باید تازه شناخت خودم را آغاز میکردم چون، تازه به خود رسیده بودم
گلی مباحثة مداوم کودک درون و سوالات اوست که در پشت گرههای ابروی بزرگسالی کم رنگ و شکلش را از دست میدهد و تا همیشه گنگ خواهد ماند
وقتی به زیر آسمان رسیدم، شنیدم، خداوند همه جا با ماست.
از هرکه پرسیدم :« بالاخره این خداوند کجاست؟ »انقدر لب گزیدند و اخم کردند که فهمیدم، خداوند خود، ماجراست و از قرار اصلا به بچهها مربوط نیست.
در بزرگسالی ناگهان و خیلی جدی با خروارها قوانینی که از چرایی آنها آگاه نبودم سروکلهاش پیدا شد.
چون نگفته بودندم که برای چه معجزی به زمین آمدهام
دیر فهمیدم، نه بالاست، نه اونجا، همینجاست و باید تازه شناخت خودم را آغاز میکردم چون، تازه به خود رسیده بودم
گلی مباحثة مداوم کودک درون و سوالات اوست که در پشت گرههای ابروی بزرگسالی کم رنگ و شکلش را از دست میدهد و تا همیشه گنگ خواهد ماند
ما مشهوری نخوایم چی؟
سلام............... باز مثل همیشه یواشی اومدم
خوبی؟ این روزا همه همدیگه رو نگا میکنن. شما چکار میکنی؟
خوبی؟
راس راس، راسش میدونی چیه؟
ایی کیمیان از اون حقه بازای کلکه که دومی نداره. نه که دید من ایی قده خانومم که همه دوسم دارنها، الکی گولم مالید مه گلی، بیا تمیز و مرتب بذارمت یهجا تا هر کی خواست بیاد ببینت، هر وقت دلش خواس فقط لای کتابش رو باز کنه» منم که هی طفلی و حیوونی
مثل همیشه باز گول ایی کیمیان و خوردم. ولی او میگه:گلی جون کج بشین صاف بگو. تو گول هوس شهرت رو خوردی.دوست داشتی برات تابلو بگیرم و روش بزرگ بنویسن گلی که یادت نرفته؟گلی: نخیرم من که از اولش این چیزا بلد نبودم که خانوم. همهاش تقصیر تو شد. یادت رفته چقده از او آقای، روسری ترسیدم. هی شبا خواب میدیدم شیطون میگه« گلی بیا ببرمت یه جاهان خوبتر؟» بعدش
من هی ترسیدم و گریه کردم؟
تازشم چی میگی، یه روز قلبت بودم دادی آقا دکتره درم آورد و کاشتیم تو گلدون
بعد که دیدی، هنوز عشق میخوام و واسته خودم شدم گلی خانوم، دادیم دست او آقای روسری که دو سال انداختم تو کمد و درش و بست و هی گفت« اسم ایی گلی، تو بداس. نمیشه کتاب بنویسه؟» کی کرد ها
خانوم ؟تازشم انقده وسطای حرفام و درآوردین و یه چیزان دیگه جاش گذاشتید که، همه چی بدتر خراب شد. منکه خودم همیطوری غلطی میگم، شما غلط ترش کردین که
استارت اشک را زد و موتور گریهاش راه افتاد.
دمه پنجره همینطور که به آسمون ابری نگاه میکرد ابر چشماش میبارید
بهجای گریه، بگو مشکلت با چی حل میشه؟
گلی: بیذار مثل قدیما همینجا واسته خودم دوستان خودم و داشته باشم. نه مشهور بشم نه عینک سیاه بزنم.
من اصن غلط کردم که گفتم« کیمیان یه کاری بکن مشهور بشم» بذار برگردم خونه؟
اییجا باز میشه یواشی عاشق شد و چت کرد
تازشم تو که نمیفهمیدی. منم واسته خودم عشقان حسابی داشتم
همون حقهبازه که میگفت« سلمان خانم و تو آمریکا زندگی میکنم ولی شبا تو هند میخوابم؟ یا اون شاهرخ خانی که کلک بود و لهجة بندری داشت. میگفت از عشق تو یاد گرفته و عینک ریبن میزد؟
همونا که همیشه تنهات گذاشتن؟
دنبال چیسی گلی؟
گلی: خب تونم که تهنا موندی؟
دنبال هیچی نیسم.
بذار واسته خودم همینجا بازی کنم و با هادی جون حرف بزنم. میشه؟
۱۳۸۷ دی ۶, جمعه
گلی در ارشاد
فکر کن توی گرمای خداد درجه بری ارشاد گلی از ترس بلرزه و یک در میون دامن مانتوی صد کیلویی رو بکشه که
گلی: کیمیان! من میگم تا دیر نشده دریم
چرا ؟ مگه دزدی کردیم یا جنایتی مرتکب شدیم؟ باید بمونیم و همه سعی که داریم بذاریم برای گرفتن نتیجه
گلی : خب اگه ایی آقای ارشاد زد تو کلهام و
گلی: کیمیان! من میگم تا دیر نشده دریم
چرا ؟ مگه دزدی کردیم یا جنایتی مرتکب شدیم؟ باید بمونیم و همه سعی که داریم بذاریم برای گرفتن نتیجه
گلی : خب اگه ایی آقای ارشاد زد تو کلهام و
گوشم و پیچوند و
گفت : کی گفته از ایی حرفان زیادی بزنی چی ؟
تو اگه باور داری حرفهات الکی نیست باید بتونی ازشون دفاع کنی ؟گلی جون ، زندگی یک مبارزه است
گلی : خب من که نمی تونم هی با همه بی جنگم ؟
تازشم تو خودیتم نمیذاری حرف بیزنم، حالا باهاس جواب شب اول قبر به ایی آقاهه بدم ؟
خنده ام گرفته بود . گفتم
تو اگه باور داری حرفهات الکی نیست باید بتونی ازشون دفاع کنی ؟گلی جون ، زندگی یک مبارزه است
گلی : خب من که نمی تونم هی با همه بی جنگم ؟
تازشم تو خودیتم نمیذاری حرف بیزنم، حالا باهاس جواب شب اول قبر به ایی آقاهه بدم ؟
خنده ام گرفته بود . گفتم
گلی تو که از منم زنده تری شب اول قبر کجا بوده ؟
گلی : اوکی خانومو ! ندیدی اون آقاهه اون روزی چطوری نیگام کرد؟
گلی : اوکی خانومو ! ندیدی اون آقاهه اون روزی چطوری نیگام کرد؟
اون وقتی قلبم از سینهام افتاد تو دیلم و هی پیچ خورد و هی چرخید؟
گلی جون زندگی نوعی مبارزه است . مبارزه برای آنچه که حق خودت میدونی. اگه حقت رو نگیری کسی دو دستی تحویلت نمیده
گلی : حالا نمیشه بجای ایی آقای از ما بهترون با یکی دیگه حرف بزنم؟
مثلا با کی ؟
گلی : با شیطون که هم از ایی آقای روسری گونده تره و هم خطرناک تر ولی
گلی جون زندگی نوعی مبارزه است . مبارزه برای آنچه که حق خودت میدونی. اگه حقت رو نگیری کسی دو دستی تحویلت نمیده
گلی : حالا نمیشه بجای ایی آقای از ما بهترون با یکی دیگه حرف بزنم؟
مثلا با کی ؟
گلی : با شیطون که هم از ایی آقای روسری گونده تره و هم خطرناک تر ولی
همیشه به من میگه نازی نازی گلی تو خیلی خانومی؟
خب گلی اگه شیطون هم بخواد مثل اداره از ما بهترون دعوات کنه که دیگه کسی گولش رو نمیخوره؟
. همه مثل بچه آدم زندگی میکردن
طبق معمول وارد عالم کشف و شهود شد و جرقهای درخشید و گفت
گلی : اه ! خب پس چرا ایی آقای روسری مث اون نمیگه گلی نازی که منم نخوام بیرم با شیطون حرف بزنم ؟
نکنه ایی آقاهه خودیش از دوستان شیطونه که هی یه کارانی می کنه که من از خدا بترسم و هی برم سراغ شیطون ؟
مگه اون روزی نمی گفت
طبق معمول وارد عالم کشف و شهود شد و جرقهای درخشید و گفت
گلی : اه ! خب پس چرا ایی آقای روسری مث اون نمیگه گلی نازی که منم نخوام بیرم با شیطون حرف بزنم ؟
نکنه ایی آقاهه خودیش از دوستان شیطونه که هی یه کارانی می کنه که من از خدا بترسم و هی برم سراغ شیطون ؟
مگه اون روزی نمی گفت
های گلی تو خدا رو نشناختی بیا تا خودم برات بیگم خدا چیه هان ؟
تازشم نکنه خود خداهم میث ایی آقاهه بداخلاقه که همه دوس دارن حرفان شیطون و گوش بیدن ولی حرفان خدا رو نه
تازشم نکنه خود خداهم میث ایی آقاهه بداخلاقه که همه دوس دارن حرفان شیطون و گوش بیدن ولی حرفان خدا رو نه
ببین گلی بعضی ها فکر می کنند خدا پرست هستند .
در حالی که معنای خدا شناسی و خدا پرستی رو نمی دونند و حتی جرات فکر کردن به خدا را هم ندارند چون نه قادر به درک خودشان هستند و نه خدا.
همیشه از نزدیک شدن به خدا ترسیدن چون مثل تو فکر می کنند خدا فقط از آتش و خون حرف میزنه.
در حالی که خدا با مهربونی میخواد حالی ما بکنه که همگی
در حالی که معنای خدا شناسی و خدا پرستی رو نمی دونند و حتی جرات فکر کردن به خدا را هم ندارند چون نه قادر به درک خودشان هستند و نه خدا.
همیشه از نزدیک شدن به خدا ترسیدن چون مثل تو فکر می کنند خدا فقط از آتش و خون حرف میزنه.
در حالی که خدا با مهربونی میخواد حالی ما بکنه که همگی
اشرف مخلوقات و حامل روح او هستیم
گلی : خب منم که اگه بخوام هی خدا بداخلاق رو دوس داشته باشم که دیگه
گلی : خب منم که اگه بخوام هی خدا بداخلاق رو دوس داشته باشم که دیگه
کسی منو دوس نداره و عمو سید بهم نمیگه نازی ؟
تازشم
هی باهاس از ترس شبا خوابان بد بد ببینم و تا صبح از ترس بلرزم که چرا حرف خدا رو زدم . ایی آقای روسری از قیامت هم خطرناک تر شده
حالا هم چینام معلوم نیس قیامت راس راستی باشه ولی ایی آقای روسری الانه پشت اون در منتظر برم تو و خدمتم و برسه
حالا نمیشه قول بیدم دیگه به خدا فکر نکنم . هیچی هم نپرسم و مث بز هر چی هر کی گفت باور کنم؟
نه گلی جون همه عمر مثل بز ترسیدیم، لای قران رو باز کنیم که
چشممون نخوره به جاهایی که گفته خدا در همه هست و انسان صغیر نیست که جز خدا ولی دیگری داشته باشه
تاهمیشه بتوانند به ما زور بگویند و از جهل مون کوچیک مون کنند
تو کار بد نکردی که از چیزی بترسی
همین موقع در اتاق از ما بهترون باز شد و نوبت دیدار رسید .
غلط نکنم کم مونده بود خودش رو خیس کنه
غلط نکنم کم مونده بود خودش رو خیس کنه
پشت مانتوی من قایم شد و ما قدم به دروازه نکیر و منکر گذاشتیم
طرف مربوطه بی آنکه سر بالا بیاره گفت
خب پس این بچه زبون دراز تویی ؟
صدا از دیوار دراومد ولی از گلی نه. حضرت اجل سرش را بالا آورد و گفت
کی به تو گفته خدا توی همه آدم ها زندگی میکنه؟
با لکنت زیر لبی گفت
گلی : من فقط بی گوناهم همه اینارم ایی کیمیان گفته
بی من چه خدا از الکی تو کیتابش گفته روحیش و داده به آدم. ها؟؟
حالام هر کی هر کاران بدی میکنه میاندازه گردن شیطون.
خب اگه خودش تو ما هس چرا با اردنگی نمیزنه شیطون و بیرون کنه؟
خب اگه خودش تو ما هس چرا با اردنگی نمیزنه شیطون و بیرون کنه؟
حضرت اجل فرمودند
خدا فقط روحش را در حضرت آدم دمید نه در تو
گلی : اه پس ما همه بچه سر راهی بودیم و مال بابا آدم نیستیم ؟
به بچه این فضولی ها نیومده . تو هم اگه خیلی دوس داری چند تا کتاب آقای قرائتی بخون تا همه رو یاد بگیری
گلی : هان ! یعنی پس قران ما با مال اون فرق داره ؟
نخیر
گلی : پس قران فقط واسته بابا ادم گفته ؟
پس کی باهاس حرفان خدا رو گوش کنه ؟
حالا که حرفانیش به من مربوط نیست و مال منم نیست پس من باهاس جواب کدوم خدا رو بدم ؟
اگه روز قیامت هم گفت چیرا حرفان منو گوش ندادی منم بگم
تو اون کیتابه فقط واسه بابا آدم حرف زده بودی که خودیش اونقده سال پیش مرده بوده ؟
ولی شیطون هر روز با من و در گوشم حرف میزنه
تازشم بهم میگه : گلی نازی چقده تو ماهیی . بیا همه چیزان خوب دنیا واسه تو.
خب من باهاس حرفان یکی رو گوش بیدم دیگه ؟
خب من باهاس حرفان یکی رو گوش بیدم دیگه ؟
۱۳۸۷ شهریور ۲۳, شنبه
اداره از ما بهترون
جاتون خالی بود امروز اداره از ما بهترون که آخر نشست و از ته دل گریست. به آقای توسری هم گفت
گلی : می خوای واسه ات نوشته بدم که با خدان و ایی چیزانش کار نداشته باشم تا تو خیالت از من راحت بشه؟ اینگاری مشکل شما اینه
می ترسی اون چیزانی که خودت یاد گرفتی یه روزانی غلط از آب در بیاد نه دنیات رو داشته باشی نه آخرت ؟
می ترسی اون چیزانی که خودت یاد گرفتی یه روزانی غلط از آب در بیاد نه دنیات رو داشته باشی نه آخرت ؟
تازشم هر چی زیشت تر بهتر . این چه خدانیه که خودش می بخشه ایی آقای روسری نمی بخشه ؟
مگه میشه همه فقط خدا رو جوری بشناسن که اون هایی که الهیات خوندن تونستن‘ یاد بگیرند ؟
اگه یارو - آی کیوش مورد داشته تکلیف چی میشه ؟
دستش رو کشیدم که یعنی‘ « ساکت گلی. » آهسته کنار گوشش ادامه دادم که:
دستش رو کشیدم که یعنی‘ « ساکت گلی. » آهسته کنار گوشش ادامه دادم که:
- خدا فردی و شخصی است. وای بر مایی که همه چیز رو دیگران باید برامون دیکته کنند. چون می ترسند بهش فکر کنیم.
خدای تو شکل تو است
هم اسم تو هست
فقط کافیه باورش کنی
من اول ها می ترسیدم دست به قران بزنم سوسک بشم . اما یه روزی دیدم توش نوشته انسان جانشین خداست
روزی قرآن را باز کردم و فهمیدم این کتاب فقط در جهت انسان خدایی طرح ریزی شده
بعضیها هم می ترسند ما باور کنیم , انسان خدا ییم.
اونهایی که فکر میکنند خدا با شکل ما کار داره نه تفکر و رشد روح انسان. در نتیجه صلاحیت اظهار نظر راجع به افکار گلی
و هر انسانی را ندارند . همه ترسشون از اینه دچار وسوسه شطیون بشن. خب
چرا انقدر خودشان را سرکوب می کنید که به قاعده یک تی -ان - تی سیار قوی
عمل کنتد ! دماوندوهای خاموش .
خلاصه که آخر هم بدونه اینکه اصلاحات کتاب را نگاه کنه گفت :
تو نرفتیتحصیل کنی تا راجع بهش اجازه داشته باشی حرف بزنی یا فکر کنی .
تو نرفتیتحصیل کنی تا راجع بهش اجازه داشته باشی حرف بزنی یا فکر کنی .
گفتم شما که هنوز نخوندی ؟
براندازی کرد و گفت : اونی که من باید بفهممم فهمیدم
براندازی کرد و گفت : اونی که من باید بفهممم فهمیدم
آقا از اینجا فهمیده بود اصلاح من به درد نمی خوره که , توقع داشت این بار رنگ عوض کنم و با چادر برم دست بوس
در ادامه اضافه کرد که، در این سی ساله هر چه دربارهی خداوند باید گفته میشد، جناب قراعتی گفت و لازم نیست بیش از این هم چیزی کفته بشه. شما هم بهتره در مطبخ باشی تا در ارشاد
البته که خدا یاری کرد و به هر ضرب و زوری بود، گلی با اجازهی جناب حمیدی رئیس وقت ارشاد چاپ شد. ولی یادم دادند دیگه دربارهی خدا نه فکر کنم، نه بنویسم و نه حرفی بزنم
زیرا آقای قراعتی گفته و ما را بس
در ادامه اضافه کرد که، در این سی ساله هر چه دربارهی خداوند باید گفته میشد، جناب قراعتی گفت و لازم نیست بیش از این هم چیزی کفته بشه. شما هم بهتره در مطبخ باشی تا در ارشاد
البته که خدا یاری کرد و به هر ضرب و زوری بود، گلی با اجازهی جناب حمیدی رئیس وقت ارشاد چاپ شد. ولی یادم دادند دیگه دربارهی خدا نه فکر کنم، نه بنویسم و نه حرفی بزنم
زیرا آقای قراعتی گفته و ما را بس
۱۳۸۷ فروردین ۲۹, پنجشنبه
گلي و ابراهيم
ديروز قرار بود خانم والده كه از این پس ملقب به مقام، حاجيه خانم شده؛ از سفر حج تشريف بيارن. منم كه دختر بزرگ طبق معمول جو گیر شدم و از شب قبل جهت تدارکات همراه بار و بنديل به منزل خانموالده كوچیدیم.
از صبح سخت درگير تداركات هفتاد و هفت هزار رنگ بازگشت ودر نتيجه از گلي خانم غافل موندم
با اين سفر حج سالي يكبار عروسي پدر اين اهالي مكه مي شه و دردسر خانوادههای در انتظار
از عصر ابراهیم به بعد تجار به بهانه حج ابراهيمي، به مكه ميرفتن. خدا هم كه ميخواست هم اعراب راضي باشند و هم محمد. حج را هم چپاند لاي احكام اسلام. وگرنه يكي از اهالي مكه اسلام نمي آوردند. يك حركت مدبرانهء اقتصادي
حالا از نام نويسي و خريد فيش مكه به نرخ دلار، بگیر تا برو بيا و تظاهرات فخرفروشانة جامعةاهل چشم و هم چشمي كه با دادن انواع وليمه و بريز و بپاش بايد نشون بدن در اين سفر مقدس معجز شده و گنجها سر باز كرده
منكه هيچ وقت از اين ارتباطات بزرگ انسان دوستانه سر در نياوردم، بهتره اولاد خوبی باشم و بگذريم
گلي خانم که از كله سحر رفت حمام و حدودای نه صبح تازه يادم افتاد، دو ساعت و نيمه در حمامه! به قول طرف: چه خبر؟
منكه هيچ وقت از اين ارتباطات بزرگ انسان دوستانه سر در نياوردم، بهتره اولاد خوبی باشم و بگذريم
گلي خانم که از كله سحر رفت حمام و حدودای نه صبح تازه يادم افتاد، دو ساعت و نيمه در حمامه! به قول طرف: چه خبر؟
چند ضربه به در زدم.
نخير طرف آنتن نميداد. در را باز كردم. كف بازی میکرد!
گفتم : ذليل نشي گلي! اينهمه كار داريم تو بازيت گرفته؟
نخير طرف آنتن نميداد. در را باز كردم. كف بازی میکرد!
گفتم : ذليل نشي گلي! اينهمه كار داريم تو بازيت گرفته؟
خيلي خونسرد بیاونکه نگام کنه :
- دارم به جاذبه فكر ميكنم! اشكالي داره؟
- ديگه جاذبه زدهء كي شدي؟
- ببین، من هي ايي حبابا رو فوت ميكنم، میره ه ه تا اون بالاها. ولی باز برميگرده پايين . مگه اينام كه خالين هم باهاس مثل سيب بيان پايين ؟
- فكر نمي كني اگه كمك من كني شايد مشكل بزرگتري رو حل كني؟ زود جمع كن بيا بيرون تا روي .... بالا نيومده
- دارم به جاذبه فكر ميكنم! اشكالي داره؟
- ديگه جاذبه زدهء كي شدي؟
- ببین، من هي ايي حبابا رو فوت ميكنم، میره ه ه تا اون بالاها. ولی باز برميگرده پايين . مگه اينام كه خالين هم باهاس مثل سيب بيان پايين ؟
- فكر نمي كني اگه كمك من كني شايد مشكل بزرگتري رو حل كني؟ زود جمع كن بيا بيرون تا روي .... بالا نيومده
با غضب حوله آوردم و بي آنكه متوجه بشه، شستم، آبكشي كردم. وسط حوله بود كه تازه فهميد چی شده.هر چي غر زد محلش نذاشتم. لباس تنش مي كردم كه يكي اف _ اف را زد
ماجراي « گوسفند زنده در محل بود » گفتم :ببندش به درخت دم در تا بيام
برگشتم ديدم، گلی تا كمر دولا شده تو كوچه و گوسفند رو نگاه میكنه. رفتم تا بقييه لباس را تنش كنم. كه گفت:
- كيميان، چرا گوفسند آورده؟
شب جلوی پای حاج خانوم سر ببرنخب پس چیکار كرده كه باهاس سرش رو ببرن؟ حتمني يه تقصيري داره ديگه؟، گوفسدنش رو ميبرن؟
- خدا به ابراهيم نشون داد مي تونه سر قوچ را به رسم قرباني ببره
- مگه خود، خدا اونا رو درست نكرده؟ من كه دلم نمياد نقاشيهام خراب بشه، دوسشون دارم. چرا خدا دلش مياد؟ مگه اون خدای گوفسندا نيست؟گلي! جون من، امروز رو بي خيال. كلي كار دارم. خدا که مثل تو براي ساختن جهان اذيت نشده، فقط اراده كرده و گفته باش؛ ما هم باشنده شديم. تو هم صبر كن، حاج خانوم كه اومد خودت اینا رو ازش بپرس
گلی: نكنه باز حرفای بد زدم كه باهاس ساكت بشم؟
همينطور به دست و صورتش كرم ميماليدم و بي وقفه میگفت:
- چرا خدا يادش داد؟
- ابراهيم خواب ديد بايد سر پسرش روببره. وقتي داشت ميبريد خدا بهش قربانی کردن قوچ را ياد داد
- واي ! پس چرا، خدا يه كله ِبُبر رو پيغمبرش كرده بود؟ مگه نمیدونست؟
- ابراهيم از طرف خدا امتحان ميشد
- وای یعنی پیش خدانم باهاس بریم مدرسه؟
- نه عزیزم.
چشمم به کارهای روی زمین کهمیافتاد اتاق دور سرم میچزخید و گلی ترمز خالی کرده بود و امونم نمیداد.
- يعني خود خدا نميدونست دوسش داره يا نه؟ پس چطوري خدا شده بوده؟
- امتحانها هست، كه ما قوي بشيم و رشد كنيم
- حالا مطمئن بود كه خود خدا گفته سر پسرش رو ببره؟ شاید مثل اون شبایی که هی شیطون در گوشم میگه: گلی پاشو یواشی کیمیان برو یاهو چت کنها! اگه شیطون خودش و عوضی جا زده بوده چی؟
- اگه نبود كه ابراهیم نمي رفت؟ بعدم، شیطون غلط کرد با تو
- اگه شام گشنه پلو خورده بوده و از ايي خواب چاخانيا ديده باشه. بازم الكي پلكي سر پسرش رو ميبريد؟
تازشم خدا دعواش ميكرد و ميانداختش تو جهندم چي؟
نمي دونم گلي
ابراهیم قبلا از روياش جواب گرفته عوض یکی، چون خودش خبر را باور نداشت بهجای یکی صاحب دو پسر شد. ممكنه آدرس نامه غلط بوده، اما گيرنده وجود داشته و بالاخره نامه خونده شده.
- نكنه فيك ميكرده خدا بلد نيست همينطوري كادو بده، همهاش فكر ميكرده باهاس يهروزم پسش بده ؟
- نمي دونم. قربونت من بايد به كارم برسم. همين طور تا آشپزخانه دنبالم آمد
- آخه، از اولش که معلوم بود خوابانش الكي بوده. خدا كه ما رو دوست داره. تازشم بهمون همه چيزان خوب داده كه، نميگه: باهاس پسرت رو بكشی؟ هان؟
ابراهیم قبلا از روياش جواب گرفته عوض یکی، چون خودش خبر را باور نداشت بهجای یکی صاحب دو پسر شد. ممكنه آدرس نامه غلط بوده، اما گيرنده وجود داشته و بالاخره نامه خونده شده.
- نكنه فيك ميكرده خدا بلد نيست همينطوري كادو بده، همهاش فكر ميكرده باهاس يهروزم پسش بده ؟
- نمي دونم. قربونت من بايد به كارم برسم. همين طور تا آشپزخانه دنبالم آمد
- آخه، از اولش که معلوم بود خوابانش الكي بوده. خدا كه ما رو دوست داره. تازشم بهمون همه چيزان خوب داده كه، نميگه: باهاس پسرت رو بكشی؟ هان؟
میگه ؟
خدا همیشه ما رو از نقطهضعفهامون امتحان یا شكار مي كنه
- چرا هي دوست داره امتحان بگيره؟ نكنه ميترسه هي بازي كنيم خدا رو يادمون بره؟
وگرنه كه خدا باهاس خودش بدونه چي ساخته؟ عین اونباری که به اونا گفته بود سیب نخوری؟
نميشه كه هي، مثل خانوم ناظم با چوب بياد دنبالمون؟
پس كي خدايي كنه ؟
محل نذاشتم و مشغول شستن باقي ميوهها شدم . كنار پنجره نشست و تو نخ گوسفنده مادر مرده بود
- ايي گوفسنده گناه نداره سرش رو ميبرن؟ شايد بچه داشته باشه هان؟
خدا همیشه ما رو از نقطهضعفهامون امتحان یا شكار مي كنه
- چرا هي دوست داره امتحان بگيره؟ نكنه ميترسه هي بازي كنيم خدا رو يادمون بره؟
وگرنه كه خدا باهاس خودش بدونه چي ساخته؟ عین اونباری که به اونا گفته بود سیب نخوری؟
نميشه كه هي، مثل خانوم ناظم با چوب بياد دنبالمون؟
پس كي خدايي كنه ؟
محل نذاشتم و مشغول شستن باقي ميوهها شدم . كنار پنجره نشست و تو نخ گوسفنده مادر مرده بود
- ايي گوفسنده گناه نداره سرش رو ميبرن؟ شايد بچه داشته باشه هان؟
تازه شايد عاشيق يه گوفسند ديگه باشه؟
اونوقت هم " يه گوفسند مرده" و" هم يه گوفسند دیگه غوصه دار شده!" حالا خدا لازم داره اين همه كاران زشت بكنيم كه بگيم دوستش داریم
اونوقت هم " يه گوفسند مرده" و" هم يه گوفسند دیگه غوصه دار شده!" حالا خدا لازم داره اين همه كاران زشت بكنيم كه بگيم دوستش داریم
بیشتر اينها سنت و فرهنگ آدمهاست. به هر حال، روزي كلي از اينها براي شكم ما سر بريده ميشه
گلي : خب واسته اينكه خدا باهاس مردمش رو سير كنه. اما نباهس شماها گوفسند بيچاره رو بكشتونين كه نشون بدين خدا رو دوست دارين
تازشم، واسه چي اصلا دوسش داري؟تو كه باور نداري خدا خودش مواظبته! چون ميخواي سر ايي بدبخت رو ببري که خودت تنهايي جلو دردسران رو با كشتوندن ايي گوفسند طفلي بگيري.
- گلي بسه ! كم مونده واسه يه جونور اشكم رو در بياري! چقدر حرف ميزني؟
- نخيرم؛ خودم الاني ديدم تو چشاش اشك بود اونوقتي كه منو نگاه ميكرد تو دلش بهم گفت:
« یه عشقي داره كه منتظرشه!» تازشم گفت:« پل صراط رو بستن، واستهاش دور برگردون گذاشتن و اونم همونجا جلوت رو ميگيره
ناخودآگاه رفتم كنار پنجره و مثل احمقها از طبقه پنجم دولا شدم، بلکه چشمهای گوسفند ببینم. از اين فاصله امکان نداشت حتي صورتش ديده بشه
گفتم :گلي خجالت نمي كشي با وقاحت تمام تو روز روشن دروغ ميگي؟
- اه نخيرم خانوم. اونجوري كه نگام كرد، من خودم ديدم
نکنه از دل تو میگفت که تو فهمیدی؟
سكوت كرد و دوباره وارد ارتباط و تله پاتي با گوسفند زبون بسته شد. يهو طبق معمول ترقهاش تركيد كه
- واي كيميان! حالا اگه ایی ابراهيم خوابش الكي بود، هيچكيهم گوفسند راست راستي نميفرستاد، بازم سر پسرش رو ميبريد؟
سكوت كردم
- پسرش يواشكي از زير دستش در ميرفت. اونم كه پير بود بهش نميرسيد که. اونوقت آنفالاكتوس ميكرد و همونجا ميافتاد و چشاش اين شكلي ميشد
واي چه خوبه که خدا راست راستي خداست و به داد ايي پسر بيچاره رسيد. وگرنه كه من مطئنم شب گشنه پلو داشتن
آخه مگه میشه یه خدا، از کسی بخواد سر پسرش رو ببره که طفلی پسره هم از ترس زحله ترک بشه. تازشم دیگهاز باباشم بدش بیاد و ازش بترسه که چی؟
خدا خواسته امتحانش کنه؟
کیمیان، خدای اونا که گفتی، خون میمالن ها. با مال ما ها فرق دار؟
- خدا یکیست. احد و واحد
- پس چرا از اولش همه چیزان و یه جا به همه نگفت که هی باهم فرق نداشته باشه؟ یکی خون بماله یکی نماله. نکنهخدام هی مدرسه میره، بزرگ میشه
وگرنه که باهاس خدا که خدا بوده از اول آخر همه چیزان رو بدونه که آدماش هی سرگیجة بکن نکن نگیرن
- خدا نمیدونست یه روز تو رو میسازه. وگرنه فکری براش کرده بود
گلي : خب واسته اينكه خدا باهاس مردمش رو سير كنه. اما نباهس شماها گوفسند بيچاره رو بكشتونين كه نشون بدين خدا رو دوست دارين
تازشم، واسه چي اصلا دوسش داري؟تو كه باور نداري خدا خودش مواظبته! چون ميخواي سر ايي بدبخت رو ببري که خودت تنهايي جلو دردسران رو با كشتوندن ايي گوفسند طفلي بگيري.
- گلي بسه ! كم مونده واسه يه جونور اشكم رو در بياري! چقدر حرف ميزني؟
- نخيرم؛ خودم الاني ديدم تو چشاش اشك بود اونوقتي كه منو نگاه ميكرد تو دلش بهم گفت:
« یه عشقي داره كه منتظرشه!» تازشم گفت:« پل صراط رو بستن، واستهاش دور برگردون گذاشتن و اونم همونجا جلوت رو ميگيره
ناخودآگاه رفتم كنار پنجره و مثل احمقها از طبقه پنجم دولا شدم، بلکه چشمهای گوسفند ببینم. از اين فاصله امکان نداشت حتي صورتش ديده بشه
گفتم :گلي خجالت نمي كشي با وقاحت تمام تو روز روشن دروغ ميگي؟
- اه نخيرم خانوم. اونجوري كه نگام كرد، من خودم ديدم
نکنه از دل تو میگفت که تو فهمیدی؟
سكوت كرد و دوباره وارد ارتباط و تله پاتي با گوسفند زبون بسته شد. يهو طبق معمول ترقهاش تركيد كه
- واي كيميان! حالا اگه ایی ابراهيم خوابش الكي بود، هيچكيهم گوفسند راست راستي نميفرستاد، بازم سر پسرش رو ميبريد؟
سكوت كردم
- پسرش يواشكي از زير دستش در ميرفت. اونم كه پير بود بهش نميرسيد که. اونوقت آنفالاكتوس ميكرد و همونجا ميافتاد و چشاش اين شكلي ميشد
واي چه خوبه که خدا راست راستي خداست و به داد ايي پسر بيچاره رسيد. وگرنه كه من مطئنم شب گشنه پلو داشتن
آخه مگه میشه یه خدا، از کسی بخواد سر پسرش رو ببره که طفلی پسره هم از ترس زحله ترک بشه. تازشم دیگهاز باباشم بدش بیاد و ازش بترسه که چی؟
خدا خواسته امتحانش کنه؟
کیمیان، خدای اونا که گفتی، خون میمالن ها. با مال ما ها فرق دار؟
- خدا یکیست. احد و واحد
- پس چرا از اولش همه چیزان و یه جا به همه نگفت که هی باهم فرق نداشته باشه؟ یکی خون بماله یکی نماله. نکنهخدام هی مدرسه میره، بزرگ میشه
وگرنه که باهاس خدا که خدا بوده از اول آخر همه چیزان رو بدونه که آدماش هی سرگیجة بکن نکن نگیرن
- خدا نمیدونست یه روز تو رو میسازه. وگرنه فکری براش کرده بود
اشتراک در:
نظرات (Atom)

