۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

گلی و شهرت



همیشه به یه چیزایی باور دارم که خیلی هم جدی نیست
در عین حال همه زندگی منو می‌سازه البته همه زندگی همه ما رو می‌سازه قصد اراده همون چیزی که خدا باهاش هستی رو خلق کرد اراده کردو به تجسمش گفت
باش و موجود شد
اذا اراده شیعا یقول و له کن فیکون
حالا این تکنیک با وجود روح الهی چقدر از زندگی ما رو می‌سازه؟

اگر بدونی دیگه حواست رو به افکارت جمع می‌کنی هر قصد و نیت ماست که همه راه رو می‌سازه.
البته بستگی داره چه‌قدر باورش داشته باشی اون می‌شه جوهرة کار دارم از نمایشگاه کتاب می‌آم.
این تا این‌جا خبر. بعد توضیح می‌دم
پرسید: ما مشهوریم؟
بخشی از کتاب گلی رو می‌ذارم و
- به چه مناسبت؟
- خب مگه باهاس چه‌كار کنی كه مشهور بشی؟

- شهرت كه الكی بوجود نمی‌آد؟
باید كار بزرگی انجام بدی كه فقط مال تو باشه و قبل از تو كسی اون كار رو نکرده باشه. مثل خانم انصاری که رفت به فضا و مشهور شد. كار بزرگی كرد که همه راجع بهش صحبت کردن.
بعد از صحبت. تازه مردم می‌‌خواهند بدونند كیه و چه شکلیه؟
عكس و مصاحبه پیش می‌آد، به خودت می‌آی می‌‌بینی مشهور شدی.

- تو كه خیلی كار عجیب می‌‌كنی چراتاحالا مشهور نشدی؟
که منم از ایی عینک سیاها بزنم تا کسی نشناستم؟ها؟
- چه‌كار بزرگی کردم كه به خاطرش از من صحبت بشه؟
- همیشه‌
كه نباهس همه از خوبی یا خوشگلی مشهور بشن.
مثل: ایی شیطون یا آقا گرگه، ببین این آقا گرگه هم تو قصه شنگول منگول هست هم توی چوپان دروغ گو، هم توی، سه خوك كوچولو!
ببین چقده مشهور شده و همه می‌‌شناسنش؟
تازه فکر کنم از سیندرلا هم مشهور تر باشه؟
تو اگه مشهور بشی. من‌هم که همیشه با تو‌ام مشهور می‌‌شم دیگه. تازه می‌‌تو
نم کمکتم بکنم.
هر چی تو بهشون گفتی، می‌‌گم راست می‌‌گه من‌هم بودم.
- به خاطر، شهرت با گرگه هم مقایسه‌ام کردی؟
- اونم مشهوره دیگه؟ هر كی هم که بتونه مشهور بشه، مهم می‌‌شه. نمی‌‌شه؟
- چه‌کار كنم؟ نكنه انتظار داری به‌خاطر شهرت جنجال درست كنم؟
- جنجال، سر و صداش زیاده، من می‌‌ترسم. یه كاری بكن كه من، اذیت نشم. یه كار یواش.
- من حوصله ندارم. دوست داری خودت مشهور شو.
- تو مشهور شو، اگه دوست نداشتی‌ بگو همه‌اش کار گلی بود. جهندم بذار من یه كم مشهور بشم.

 اون‌وقت هی ازم عکس می‌‌ندازن، هی می‌‌پرسن: خانم شما از كی مشهور شدی؟ خانم شما همیشه مشهور بودی یا تازه مشهور شدی؟

نتیجه این کلمات و قصد گلی شد نمایشگاه امروز صبح من از دنیا بی‌خبر
اون پشت غرفه داشتم با ناشر گپ می‌زدم و دوربین شبکه خبر از راه رسید گلی اول از همه پرید جلو و خودش رو نشون داد و باقیش رو خودت حدس بزن چی
خدا شاهده این حتا نمی‌تونست قصد یا آرزوی شهرزاد منطقی، دون‌خوآنی باشه. ولی کودک درون از من قوی تر بود
گلی به دوربینش رسید دقت کن.

فقط گلی به دوربینش رسید خدایا من عشق را هم همین‌قدر باور دارم هنوزها نمی‌خوای اینم بگی باش؟


۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

گلی و لیلیت

از عشق نبود. 
  آژیرکشان مثل اجل معلق خودش رو انداخت روی کاناپه و برابرر تی‌وی افتاد. طبق معمول
چند صد کانال نامفهوم، گنگ و مبهم
از برابر چشمش می‌گذاشت و من منتظر. ممکنه گلی در لحظه به چیزی نیاندیشه؟ 

سرگرم کارم شدم که گفت:
کیمیان. 



  من چرا هی باهاس به چیزان سخت فکر کنم؟
نکنه به خدا فکر می‌کنم تا به عشق فکر نکنم؟ هان؟
اون‌وقت آقای روسری دعوام می‌کنه و من شب خواب قیامت و آتیش ببینم

چند لحظه سکوت گلی به من اجازة بازبینی نظرش را داه بود. خیلی وقت‌ها می‌دونم راست می‌گه. اما یه قانون می‌گه، بعضی چیزها رو رو هوا ول کن تا وقتش بشه
منم ول کردم تو این برو بیای ارشاد هر چی هم بلد نبود یاد گرفت
روزای اول حرفای بو، دار می‌زد
کلی، جلسة توجیهی براش گذاشتم که
گلی جونم آدم هایی که دائم از زندگی و دنیا و سیاست شکوه دارن، مال اینه که توان انجام کار بزرگی را ندارن
وقتی نمی‌توان قوانین را تغییر داد،
هنر به خرج داد و خودت قشنگش کنی

به‌من چه
به‌من چه خانوم شماها یه چیزانی رو قایم می‌کنید از ما بچه‌ها بعد باهاس یه جاهی دیگه بشنویم و سر درنیاریم آخرش چی بود
تو نگفتی حوا زن آدم بود؟
  چی شد که آدم خان یه زن دیگه‌ام داشت و نگفته بودی ؟ مگه از اولش خود خودان لیلیت رو واسته آدم نساخته که اون روزی دعواشون می‌شه و لیلیت خانمم می‌ره قهر و خدام واسته آدم خان، حوا خانوم ساخت؟ هان؟ هان؟

وای خدا، کی باید حالیه گلی کنه لیلیت کی بود؟
گفتم: گلی این‌همه موضوع روز وجود داره
پرید وسط حرفم: « مث عشق؟ » ای لعنت بر او ذات نکن بدتر کن‌ت
نه حالا خود، عشقم.
دنیا که فقط بند خدا و عشق و قیامت نشده
برو تو حیاط کمی بازی کن ببین بچه‌ها دارن چه می‌کنن. فقط چیزی از قصه‌های غلطی که شنیدی نگو
اه یعنی تو همه کتاب نویسان دنیا تو از همه بهتر همه چیزان رو می‌دونی؟
یعنی او کتاب قدیمی‌ه دروغ می‌گفت؟
اون یه قصه یک اسطوره از کتاب مقدس عهد عتیق و ربطی به الان  نداره
تو بچه مسلمونی
نمازت به زبون پیغمبرت‌ه باورهاتم از کتاب الله
وگرنه تو افریقا آدم می‌خورن.
در هند گاو مقدس، در مصر گربه هرجا که نگاه کنی در تاریخچة باستانی‌ش از این اساطیر بوده
که مال حالام نیست
همه این‌ها آمد تا تو بتونی بهتریش را انتخاب کنی و بالاخره به یک قوانینی متعهد باشی
وگرنه بچه
بشر بشر می‌خورد
من از کجانم انتخابش کردم؟ مگه رفتم مدرسه که یادش گرفتم. تو گفتی بچه مسلمونم
 اصنی چرا باهاس بدونم؟
  اگه یه وقتی بزرگ شدم و دوسش نداشتم چی؟ 

یک نگاه از اون پایین فرستاد که صاف بر قلبم نشست. طبق معمول که بلاتکلیفه و نمی‌دونه کار بد یا خوب کرده، نوک دماغش رو می‌خاراند و هی چتری‌هاش رو عقب می‌داد
دلم براش سوخت
خودم هنوز به هیچ یک از حرفایی که می‌زنم به ایمان کامل نرسیده و گاهی گریبان تردیدم تنگ می‌شه
چه غلطی کردم که این طفلی را  از توی سینه‌ام درآوردم
اون‌موقع فقط یک عشق می‌شناخت

اومد بیرون دنیا رو دید رفت ارشاد
من به ایمانم هم شک کردم.

فقط برای عشق نکبتی 

۱۳۸۷ بهمن ۲۵, جمعه

ولنتانک مبارک هورررررا

آخی چه تمیز شد اتاقم
دلم انقده
انقده واسه‌اش تنگ شده بود که نگو. اون‌جا یه فکران خوبی کردم گفتم خودم نویسنده بشم
پس چی
مگه من از ایی کیمیان که انقده خالی‌های گنده می‌بنده، چیم کمتره؟ منم می‌شینم هرچی بلد نبودم و اون‌جا یاد گرفتم و می‌نویسم
ایی ایی ایی
چه بامزه!پ یادم افتاد!
یه کتاب پیره بود اون‌جا. ...
که گفته بودن دیگه زیادی پیر شدی حرفات یادت رفته آریزاری گرفته. انقده بامزه بود داشت حرف می‌زد خوابش می‌برد. مام انقده می‌خندیدیم. ماهی سیاه کوچولو پر تو دماغش می‌:رد. اوه یه کتابان مهشوری اون‌جا بون. که نمی‌دونم چرا بعده این همه سالان فهمیدن غلط بوده؟ چه زرنگن بعضیا؟ نه؟
می‌گفت ما اولش ریواس بودیم
ایی‌ ایی ایی
خیلی بامزه‌اس
تازه می‌گفت بعدش که دیگه کنده شدیم آدم شدیم
دیگه ریواس نبودیم، آدم تندی یه کاران بدی کرد. « جیش کرده» تازه این که چیزی نیست. اسمشون موشک؟ نه موشک که می‌ره هوا
آهان، پیراشکی. وای خراب کردم
مشدی. نمی‌دونم موش داشت
وقتی خودشون درستشو نمی‌گن آدم خب غلطی یادش می‌مونه دیگه
هان؟
مشیه؟ ماشیه؟ نمی‌دونم ماشین یا مشیانه
می‌گفت: آدم اولش که هنوز خانوم حوا رو نگرفته بود که گولش بماله سیب بخورن بندازن‌شون بیرون، آدم خان تازه یه خانومه دیگه داشته اسمش لیلی خانوم؟ نه اون‌که زن اصغر آقا بود
منم آریزاری زندان گرفتم
نمی‌دونم خلاصه که اون خانومه زرنگ بوده گفته اه من چرا حرفان آدم رو گوش بدم
اون حرفان منو گوش بده. بعد آدم رفته گریه کرده به خدا گفته: « ببین این حرفانه منه گوش نمی ده. دعواش کن. بعدم با تیپا بندازش بیرون از بهشت
اونم با اردنگی انداختنش رو زمین
بله
تازه یه عالمه چیزان خوب دیگه یاد گرفتم
که تا حرف نزنم و کیمیان نشنوه نمی‌دونم
اونام حرفان خطرناکی بوده یا نه؟
چون اون آقاهه می‌گفت اگه بری برای دوستات بگی ایی کتابا این‌جا بودن
دفعه دیگه می‌دم آقای ارشاد همه مقشات و خط بزنه
دیگه هیشکی گلی دوست نداشته باشه
حالا منم که خیلی خانوم شدم می‌خواستم
آخی حالا قرار دوباره عاشق کی بشم؟
خدا کنه نویسنده‌ای
میرزاقلم‌دونی
چیزی باشه که بشه براش از خاطراتم بگم
چقده تهنا بودم
خب بالاخره هرچی باشه کفترا با کفترا دونه می‌خورن
اهل قلمم با هم
تازه کجاش و دیدی
یه حرفان گنده‌ای یاد گرفتم. بفهمی کله‌ات سوت می‌کشه
چقده عشق نداشتم
تازه یه کتاب خطرناک یه روز آوردن اون‌جا که می‌گفت« شیطون خدا بوده» این‌که دیگه خودمم فهمیدم از اون خطرناک جهندمیا بوده
تندی بردن سوزوندنش
خوبش شد
یه حرفان زشت زشتی می‌زد که خدا آدم و می‌اندازه جهندم
از ترس صورتم زرد بود و پریده بود و مریض بودم داشتم می‌مردم
خب دیگه بسه بریم دنبال عشق تازه
زندگی سلام
ولنتانک همه مبارک
من برگشتم خونة خودم
عشق کجانی؟

خونه تکونی










سلام به هر چی کتابان عشقی و قدیمی که داره خاک می‌خوره و کسی دیگه دوسشون نداره

آخی خیالم راحت شد
هی شبا خواب ایی کتابانی که اون‌جا که بودم ها ... اسمش و نبر. همون .
آره یه کتابانی اون‌جا بود که نه دیگه کسی دوسشون داشت نه یادشون بود.
ولی او طفلیا که مث من، شبا تاریک که می‌شد
نمی‌ترسیدن که تو تاریکی هم همه‌جاهان رو خوب می‌دیدن
نه ایی که آدم هی تو اون قفسه‌های ازمابهترون تهناس
وای ولش کن گفتم دیگه بذار این رو بگم
یه کتابه بود، پر از قصه‌های عشقی پشقی
انقده قشنگ بود
ولی گفته بودن دیگه لازم نیس مردم از ایی عشقان این مدلی بخونن کارای بد یاد بگیرن
بعد یه کتابان بی‌خود، لوسی بودن اون‌جا
هی الکی به اینا این‌جوری، لین‌جوری دهن کجی می‌کردن می‌گفتن: حرفای بد
تازه اینم که چیزی نیست.
تخت نداشتم.
لباس خواب و دمپایی گوفسندیامم نبود.
هیچی نبود
اصن نبود.
برای همین تازه فهمیدم چه تخت خوبی داشتم
تازه اصنم دیگه لب تاف نمی‌خوام. همی کامیولوتر کیمیان خوبه
فقط بذاره اتاقم مال خودم باشه
عسکانم رو دیوار باشه
منم تو اتاقم باشم
تازشم من‌که هیچی نگفتم
ولنتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتانک رسییییییییییییییییییییده خانوووووووووووم
هیچی نیست؟
تازه این همه از عشق عقب موندم هی شبا خوابای بد بد دیدم
دیدم؟
من‌که همیشه خوابان بد می‌دیدم. ولی ولش کن
بذار منت‌ش بره گردن کیمیان که منو داد دست او آقای روسری
بذار برم اتاقم و تمیز کنم برمی‌گردم
نه
یه دوشم بگیرم
نو بشم
خانوم بشم
ولنتانک شده
منم قشنگ بشم
یهویی تندی
عشق پیدام بکنه
چقده خوبه خونه آدم










۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

تولد گلی در، نشر ژرف

به محض این‌که قدم به اولین پنجرة اتاق رسید و آسمان را دیدم؛ از خودم پرسیدم: « حالا ایی خدا کجای ایی آسموناس؟»
وقتی به زیر آسمان رسیدم، شنیدم، خداوند همه جا با ماست.
از هرکه پرسیدم :« بالاخره این خداوند کجاست؟ »انقدر لب گزیدند و اخم کردند که فهمیدم، خداوند خود، ماجراست و از قرار اصلا به بچه‌ها مربوط نیست.
در بزرگسالی ناگهان و خیلی جدی با خروارها قوانینی که از چرایی آن‌ها آگاه نبودم سروکله‌اش پیدا شد.
چون نگفته بودندم که برای چه معجزی به زمین آمده‌ام
دیر فهمیدم، نه بالاست، نه اون‌جا، همین‌جاست و باید تازه شناخت خودم را آغاز می‌کردم چون، تازه به خود رسیده بودم
گلی مباحثة مداوم کودک درون و سوالات اوست که در پشت گره‌های ابروی بزرگسالی کم رنگ و شکلش را از دست می‌دهد و تا همیشه گنگ خواهد ‌ماند






ما مشهوری نخوایم چی؟






سلام............... باز مثل همیشه یواشی اومدم
خوبی؟ این روزا همه هم‌دیگه رو نگا می‌کنن. شما چکار می‌کنی؟
خوبی؟
راس راس، راسش می‌دونی چیه؟
ایی کیمیان از اون حقه بازای کلکه که دومی نداره. نه که دید من ایی قده خانومم که همه دوسم دارن‌ها، الکی گولم مالید مه گلی، بیا تمیز و مرتب بذارمت یه‌جا تا هر کی خواست بیاد ببینت، هر وقت دلش خواس فقط لای کتابش رو باز کنه» منم که هی طفلی و
حیوونی مثل همیشه باز گول ایی کیمیان و خوردم. ولی او می‌گه:گلی جون کج بشین صاف بگو. تو گول هوس شهرت رو خوردی.دوست داشتی برات تابلو بگیرم و روش بزرگ بنویسن گلی که یادت نرفته؟

گلی: نخیرم من که از اولش این چیزا بلد نبودم که خانوم. همه‌اش تقصیر تو شد. یادت رفته چقده از او آقای‌، روسری ترسیدم. هی شبا خواب می‌دیدم شیطون می‌گه« گلی بیا ببرمت یه جاهان خوبتر؟» بعدش
من هی ترسیدم و گریه کردم؟
تازشم چی می‌گی، یه روز قلبت بودم دادی آقا دکتره درم آورد و کاشتیم تو گلدون
بعد که دیدی، هنوز عشق می‌خوام و واسته خودم شدم گلی خانوم، دادیم دست او آقای روسری که دو سال انداخت‌م تو کمد و درش و بست و هی گفت« اسم ایی گلی، تو بداس. نمی‌شه کتاب بنویسه؟» کی کرد ها
خانوم ؟
تازشم انقده وسطای حرفام و درآوردین و یه چیزان دیگه جاش گذاشتید که، همه چی بدتر خراب شد. من‌که خودم همی‌طوری غلطی می‌گم، شما غلط ترش کردین که
استارت اشک را زد و موتور گریه‌اش راه افتاد.
دمه پنجره همین‌طور که به آسمون ابری نگاه می‌کرد ابر چشماش می‌بارید

به‌جای گریه، بگو مشکلت با چی حل می‌شه؟
گلی: بیذار مثل قدیما همین‌جا واسته خودم دوستان خودم و داشته باشم. نه مشهور بشم نه عینک سیاه بزنم.
من اصن غلط کردم که گفتم« کیمیان یه کاری بکن مشهور بشم» بذار برگردم خونه؟
ایی‌جا باز می‌شه یواشی عاشق شد و چت کرد
تازشم تو که نمی‌فهمیدی. منم واسته خودم عشقان حسابی داشتم
همون حقه‌بازه که می‌گفت« سلمان خانم و تو آمریکا زندگی می‌کنم ولی شبا تو هند می‌خوابم؟ یا اون شاهرخ خانی که کلک بود و لهجة بندری داشت. می‌گفت از عشق تو یاد گرفته و عینک ریبن می‌زد؟

همونا که همیشه تنهات گذاشتن؟
دنبال چیسی گلی؟
گلی: خب تونم که تهنا موندی؟
دنبال هیچی نیسم.
بذار واسته خودم همین‌جا بازی کنم و با هادی جون حرف بزنم. می‌شه؟






۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

گلی در ارشاد

فکر کن توی گرمای خداد درجه بری ارشاد گلی از ترس بلرزه و یک در میون دامن مانتوی صد کیلویی رو بکشه که
گلی: کیمیان! من می‌گم تا دیر نشده دریم
چرا ؟ مگه دزدی کردیم یا جنایتی مرتکب شدیم؟
باید بمونیم و همه سعی که داریم بذاریم برای گرفتن نتیجه
گلی : خب اگه ایی آقای ارشاد زد تو کله‌ام و
گوشم و پیچوند و
گفت : کی گفته از ایی حرفان زیادی بزنی چی ؟
تو اگه باور داری حرفهات الکی نیست باید بتونی ازشون دفاع کنی ؟گلی جون ، زندگی یک مبارزه است
گلی : خب من که نمی تونم هی با همه بی جنگم ؟
تازشم تو خودیتم نمیذاری حرف بیزنم، حالا باهاس جواب شب اول قبر به ایی آقاهه بدم ؟
خنده ام گرفته بود . گفتم
گلی تو که از منم زنده تری شب اول قبر کجا بوده ؟
گلی :
اوکی خانومو ! ندیدی اون آقاهه اون روزی چطوری نیگام کرد؟
اون وقتی قلبم از سینه‌ام افتاد تو دیلم و هی پیچ خورد و هی چرخید؟
گلی جون زندگی نوعی مبارزه است . مبارزه برای آنچه که حق خودت می‌دونی. اگه حقت رو نگیری کسی دو دستی تحویلت نمی‌ده
گلی : حالا نمیشه بجای ایی آقای از ما بهترون با یکی دیگه حرف بزنم؟
مثلا با کی ؟
گلی : با شیطون که هم از ایی آقای روسری گونده تره و هم خطرناک تر ولی
همیشه به من میگه نازی نازی گلی تو خیلی خانومی؟
خب گلی اگه شیطون هم بخواد مثل اداره از ما بهترون دعوات کنه که دیگه کسی گولش رو نمی‌خوره؟
. همه مثل بچه آدم زندگی می‌کردن
طبق معمول وارد عالم کشف و شهود شد و جرقه‌ای درخشید و گفت
گلی : اه ! خب پس چرا ایی آقای روسری مث اون نمیگه گلی نازی که منم نخوام بیرم با شیطون حرف بزنم ؟
نکنه ایی آقاهه خودیش از دوستان
شیطونه که هی یه کارانی می کنه که من از خدا بترسم و هی برم سراغ شیطون ؟
مگه اون روزی نمی گفت
های گلی تو خدا رو نشناختی بیا تا خودم برات بیگم خدا چیه هان ؟
تازشم نکنه خود خداهم میث ایی آقاهه بداخلاقه که همه دوس دارن حرفان شیطون و گوش بیدن ولی حرفان خدا رو نه
ببین گلی بعضی ها فکر می کنند خدا پرست هستند .
در حالی که معنای خدا شناسی و خدا پرستی رو نمی دونند و حتی جرات فکر کردن به خدا را هم ندارند چون نه قادر به درک خودشان هستند و نه خدا.
همیشه از نزدیک شدن به خدا ترسیدن چون مثل تو فکر می کنند خدا فقط از آتش و خون حرف می‌زنه.
در حالی که خدا با مهربونی می‌خواد حالی ما بکنه که همگی
اشرف مخلوقات و حامل روح او هستیم
گلی : خب منم که اگه بخوام هی خدا بداخلاق رو دوس داشته باشم که دیگه
کسی منو دوس نداره و عمو سید بهم نمی‌گه نازی ؟
تازشم
هی باهاس از ترس شبا خوابان بد بد ببینم و تا صبح از ترس بلرزم که چرا حرف خدا رو زدم . ایی آقای روسری از قیامت هم خطرناک تر شده
حالا هم چینام معلوم نیس قیامت راس راستی باشه ولی ایی آقای روسری الانه پشت اون در منتظر برم تو و خدمتم و برسه
حالا نمیشه قول بیدم دیگه به خدا فکر نکنم . هیچی هم نپرسم و مث بز هر چی هر کی گفت باور کنم؟
نه گلی جون همه عمر مثل بز ترسیدیم،  لای قران رو باز کنیم که
چشممون نخوره به جاهایی که گفته خدا در همه هست و انسان صغیر نیست که جز خدا ولی دیگری داشته باشه
تاهمیشه بتوانند به ما زور بگویند و از جهل مون کوچیک مون کنند
تو کار بد نکردی که از چیزی بترسی
همین موقع در اتاق از ما بهترون باز شد و نوبت دیدار رسید .
غلط نکنم کم مونده بود خودش رو خیس کنه
پشت مانتوی من قایم شد و ما قدم به دروازه نکیر و منکر گذاشتیم
طرف مربوطه بی آنکه سر بالا بیاره گفت
خب پس این بچه زبون دراز تویی ؟
صدا از دیوار دراومد ولی از گلی نه. حضرت اجل سرش را بالا آورد و گفت
کی به تو گفته خدا توی همه آدم ها زندگی می‌کنه؟
با لکنت زیر لبی گفت
گلی : من فقط بی گوناهم همه اینارم ایی کیمیان گفته
بی من چه خدا از الکی تو کیتابش گفته روحیش و داده به آدم. ها؟؟
حالام هر کی هر کاران بدی می‌کنه می‌اندازه گردن شیطون.
خب اگه خودش تو ما هس چرا با اردنگی نمی‌زنه شیطون و بیرون کنه؟
حضرت اجل فرمودند
خدا فقط روحش را در حضرت آدم دمید نه در تو
گلی : اه پس ما همه بچه سر راهی بودیم و مال بابا آدم نیستیم ؟
به بچه این فضولی ها نیومده . تو هم اگه خیلی دوس داری چند تا کتاب آقای قرائتی بخون تا همه رو یاد بگیری
گلی : هان ! یعنی پس قران ما با مال اون فرق داره ؟
نخیر
گلی : پس قران فقط واسته بابا ادم گفته ؟
تازشم اونم که خدا خودیش بیهش گفته بود از روحش توش ریخته که از بهشت انداختن بیرون
پس کی باهاس حرفان خدا رو گوش کنه ؟
حالا که حرفانیش به من مربوط نیست و مال منم نیست پس من باهاس جواب کدوم خدا رو بدم ؟
اگه روز قیامت هم گفت چیرا حرفان منو گوش ندادی منم بگم
تو اون کیتابه فقط واسه بابا آدم حرف زده بودی که خودیش اونقده سال پیش مرده بوده ؟
ولی شیطون هر روز با من و در گوشم حرف می‌زنه
تازشم بهم می‌گه : گلی نازی چقده تو ماه‌یی . بیا همه چیزان خوب دنیا واسه تو.
خب
من باهاس حرفان یکی رو گوش بیدم دیگه ؟