۱۳۹۲ تیر ۳۰, یکشنبه

پرنده‌های عشقولانه




الانی تی‌وی یه مستندی داد. باز یاد خدا افتادم

همه‌اش تقسیر ایی قصه‌های خطرناکیه که بی‌بی از اول واستم گفت
فیلمه درباره پرنده‌ها بود. یه عالمه پرنده‌ی خوشکل خوشکل نشون داد
وای دلت نخواد
نه‌که خودم تا هر چی می‌بینم دلم می‌خواد؛ 
واسته همینم مواظبم یه چی نگم کسی دلش بخواد
اندازه کافی کیمیان حساب کارماهام رو داره، دیگه کارما نمی‌خوام
داشتم چی می‌گفتم؟
آهان. گوینده می‌گفت: پرنده‌های نر واسته این‌که دل یه خانوم ماده رو به دست بیارن، باهاس شونصدتا پشتک و فیلم و اینا تا شاید خانوم ماده خوشش بیاد، پرنده‌ها از همه بدبخت‌ترن
تازه آقاهه دلش واسته‌اش سوخته بود
اوه ه ه ه ندیدی بالاش رو این‌طوری وا می‌کرد، باد می‌انداخت به سینه‌اش از خودش صدا در می‌آورد که خانومه رو گولش بماله
حالا من از همون وقت هی می‌خوام بهش فکر نکنم ها... ولی هی فکرش می‌آد که
یعنی این پرنده‌هانم شیطون گول مالیده؟
اینام می‌دونن این‌کارا بده؟
واسته اینام عشق چشم غره داره؟
چرا فقط واسته آدما بده؟
نه که اینا عشق نیست؟
تازه اینام که هیچی، یه پشت بوم جلو خونمون هست که کفتراش عصرا می‌آن اون‌جا دور دور، مثل خیابون جردن. 
اونام کلی   فیلم در می‌آرن و با هم سر یه خانوم ماده دعواهم می‌کنن، تازه جلو چشم همه، که یه ماچ بگیرن
ولی کسی به اینا کار نداره، پلیسم بهشون چیزی نمی‌گه و ....
خب ایی اگه این قده معمولیه، مال مارم معمولی نگاه کنین ، بلکه از تب افتاد
اینا که جهنم نمی‌رن، با شیطونم که کار ندارن
ولی همون کاری رو می‌کنن، که همه خودشون رو می‌کشن واسته‌اش یه اتاق خالی گیر بیارن

 شاید
 چون خدا از روحش فقط توی ما فوت کرده، 
ما نباهس هیچ کاری بکنیم، 
 په، اگه ما خداییم که دل‌مون هیچی نخواد، به هیچی شک نکنیم، فکر نکنیم....
چرا تو بهشت نیستیم؟




گلی و اداره فخیمه



آخی چه تمیز شد اتاقم    دلم انقده، انقده واسه‌اش تنگ شده بود که نگو. 
اون‌جا یه فکران خوبی کردم گفتم خودم نویسنده بشم.
پس چی
مگه من از ایی کیمیان که انقده خالی‌های گنده می‌بنده، چیم کمتره؟ منم می‌شینم هرچی بلد نبودم و اون‌جا یاد گرفتم و می‌نویسم
ایی ایی ایی
چه بامزه!  یادم افتاد!
یه کتاب پیره بود اون‌جا. ...
که گفته بودن دیگه زیادی پیر شدی حرفات یادت رفته آریزاری گرفته. انقده بامزه بود داشت حرف می‌زد خوابش می‌برد. مام انقده می‌خندیدیم. ماهی سیاه کوچولو پر تو دماغش می‌کرد.
 اوه یه کتابان مهشوری اون‌جا بود  که نمی‌دونم چرا بعده این همه سالان فهمیدن غلط بوده؟ چه زرنگن بعضیا؟ نه؟
می‌گفت ما اولش ریواس بودیم
ایی‌ ایی ایی
خیلی بامزه‌اس
تازه می‌گفت بعدش که دیگه کنده شدیم آدم شدیم   دیگه ریواس نبودیم، آدم تندی یه کاران بدی کرد. « جیش کرده» تازه این که چیزی نیست. اسمشون موشک؟ نه موشک که می‌ره هوا
آهان، پیراشکی. وای خراب کردم
مشدی. نمی‌دونم موش داشت
وقتی خودشون درستش رو نمی‌گن آدم خب غلطی یادش می‌مونه دیگه
هان؟
مشیه؟ ماشیه؟ نمی‌دونم ماشین یا مشیانه
می‌گفت: اولش که آدم هنوز خانوم حوا رو نگرفته بود که گولش بماله سیب بخورن بندازن‌شون بیرون، آدم خان  یه خانومه دیگه داشته اسمش لیلی خانوم؟ نه اون‌که زن اصغر آقا بود
منم آریزاری زندان گرفتم
نمی‌دونم خلاصه که اون خانومه زرنگ بوده گفته اه من چرا حرفان آدم رو گوش بدم
اون حرفان منو گوش بده.
 بعد آدم رفته گریه کرده به خدا گفته: « ببین این حرفانه منه گوش نمی ده. دعواش کن. بعدم با تیپا بندازش بیرون از بهشت
اونم با اردنگی انداختنش رو زمین
بله
تازه یه عالمه چیزان خوب دیگه یاد گرفتم
که تا حرف نزنم و کیمیان نشنوه نمی‌دونم اونام حرفان خطرناکی بوده یا نه؟
چون اون آقاهه می‌گفت اگه بری برای دوستات بگی ایی کتابا این‌جا بودن، دفعه دیگه می‌دم آقای ارشاد همه مقشات و خط بزنه
دیگه هیشکی گلی دوست نداشته باشه
حالا منم که خیلی خانوم شدم می‌خوام فقط عاشقی کنم. فقط فقط.
حالا قرار دوباره عاشق کی بشم؟
خدا کنه نویسنده‌ای میرزاقلم‌دونی چیزی باشه که بشه براش از خاطراتم بگم
چقده تهنا بودم
خب بالاخره هرچی باشه کفترا با کفترا دونه می‌خورن
اهل قلمم با هم
تازه کجاش رو دیدی
یه حرفان گنده‌ای یاد گرفتم. بفهمی کله‌ات سوت می‌کشه
تازه یه روز یه کتاب خطرناک آوردن اون‌جا که می‌گفت« شیطون خدا بوده» این‌که دیگه خودمم فهمیدم از اون خطرناک جهندمیا بوده تندی بردن سوزوندنش. خوبش شد.
یه حرفان زشت زشتی می‌زد که خدا آدم و می‌اندازه جهندم
از ترس صورتم زرد بود و رنگ پرید و مریض شدم داشتم می‌مردم
خب دیگه بسه بریم دنبال عشق تازه
زندگی سلام
ولنتانک همه مبارک
من برگشتم خونة خودم
شما کجانید؟

خاطرات سرفه بازار




ديروزي شيش ساعت تيپ زديم بريم خونه بي‌بي،  سرفه

از همونا كه از اين سر اتاق پهن مي‌كنن...................... تا اون سر اتاق. پر از ميوه و شيريني.
پر از غذا و چيزان خوشمزه و يه عالمه هم شمع روشن مي‌كنن هااااا!
اسمش چي بود؟
خانوم شنبه؟ يه‌شنبه؟ سه‌شنبه.... شاهدم جمعه؟ ولي همون شنبه
از سر كوچه بي‌بي  اينا جا نبود كيميان ماشين بذاره تا چارتا خيابون اون‌ور تر. چه ماشينايي......دلت نخواد.
همه از اون گنده‌هاي گرون گرون. شاهدم كيميان از خجالتش ماشين‌ش رو يه جا ديگه پارك كرد . خب آبرو آدم پيش اون خانوما مي‌ره كه اومدن گريه كنن تا آخرش يه ظرف غذا بخورن
به من چه؟
خب آدم باهاس به همه‌چيزان فكر كنه، يا نه؟ منم جرمم یکی زبون درازمه یکی غلط حرف زدن و آخریشم زیادی فک کردن
به‌من چه؟ خود آقای توسری گفت: بچه غلط می‌کنه به این چیزان فکر کنه. من هر چی گفتم، بچه باهاس بگه، چشم
مام نگفتیم دو سال افتادیم گنجه آقای توسری.
هی همینا رو می‌گن، بچه هی دلش می‌خواد پا بزنه زودتر گنده بشه. حرفان گنده گنده بزنه. کاران خودش رو بکنه. به خودش بگه، من بزرگم. نه بچه دیگه.
خلاصه که دیروز اصنم خوش نگذشت. کلی هم گریه کردم. نه واسته بی‌بی‌شنبه‌هاااااا ، از دست کیمیان که گوشم رو پیچوند انداخت تو کمد.
تازه‌شم تقسیر من نبود که! فقط 
نباهس به اون خانومه که می‌گفت «دوست خداست و بهتر از همه همه چیزان خدا رو بلده » می‌گفتم:
- خوده این بی‌بی هم که یه‌جوره بدی مرده!
 چه‌طوری می‌خواد  کمک یکی دیگه کنه؟



پس لا اله الا الله چی می‌شه؟
خدا یعنی فقط یکی که فقط اون می‌تونه همه کاران رو بکنه. 
مگه نه؟ حالا باز هی دعوام می‌کنن...

به‌من‌چه؟ وقتی این آدم بزرگا حرفای گنده می‌زنن که آدم نمی‌فهمه، نباهس بپرسه؟
بعدشم که همه داشتن می‌رفتن من یواشکی به کیمیان گفتم:
اینا که همه خودشون با اون ماشین گرونا اومده بودن. چرا این همه خوراکی می‌دی ببرن؟ گداهای پولدارن؟
که یهو همون خانومه که دوست خداس شنید، بعدهم بغل دستیش و یهو همه کیسه‌ها رو گذاشتن زمین و رفتن
به من چه؟
یعنی تقسیر من بود؟


یعنی خدا گفته، به‌جای من باهاس از اونایی که من ساختم کمک بخواین؟
 مگه از روح خودش به همه نداده؟
 پس واسته چی اینا سرفه می‌اندازی؟
تازشم اگه خدا یکیه؟ چرا اینا چیزاشون رو از آدمای دیگه می‌خوان؟
اونام که آدم بودن یا نه؟
مثل ما؟
مگه نه‌که خدا همونیه که همه چیزان رو ساخته ؟ 
پس واسته چی اینا از یکی دیگه چیز می‌خوان؟
لااله‌الاالله  یعنی ایی؟
بی‌بی  اون همه پول رومی‌داد یکی که نون نداره بخوره که خود خانم بی‌بی خوشحال تر نبود؟
. نه اینا که از شیکی آخره دنیان



خدا هست؟



 از صبح صدايي از گلي در نيامده 
و از كنار پنجره اتاق تكون نمی‌خوره و به راحتي مي‌شه فهميد، طبق معمول در حال خلق ماجرايي جديد است. پشت پنجره سرگرم تماشای خيابان شلوغ هر روزي و این‌که چه منظره تازه‌اي می‌تونه اين‌طور اينجا نگه‌ش داشته باشه... این از همه مهمتره؟ رد نگاهش که به آسمان خيره و چشم بر نمي‌داشت، گرفتم................................. ؟ در رویا بود.  چشمای سرگردونش آويزون مونده بود گوشه‌اي از آسمون. آهي كشيد و گفت:
- كيميان! خدا اون بالاها توي آسموناس؟
- خدا، همه جا هست. اون بالا، اينجا، درتو، درهر نفست،
در آسمون و جنگل، حتي در رنگين كمان.........
- اووقت ایی خدا یعني چي؟
- كلمات را سواد ما مي‌سازه و با كلمات،  نمي‌شه خدا را توضیح داد.  فكر كن اونی كه به تو زندگي داده. تا وقتي هم كه روحش در تو زندگي مي كنه تو زنده‌اي.
- اگه چيكار كنم مي‌ره و ديگه زندگي نمي كنم؟   
- یك روزي اومديم يك روز هم بايد بريم.
   از اين حرفم خوشش نيامد و نگاهش دوباره رفت به پنجره تا وقتی که گفت:
 - یعنی حتا تو درياها هم،
هست؟
- همه جا و در هر چيز که خواست و اراده‌اش وجود داشته که موجود شده. به عبارتی در کل هستی.
- یعنی توي اون آقا پليس ِ هم هست؟
- بله... گلی  توي آقا پليس هم هست.
- توي اون آقا دزده هم هست كه با تفنگ ميره دزدي؟
 - بله در او هم هست.
- يعني توي اصغر آقا 
هم كه تا منو مي‌بينه اين شلكي مي‌شه و هي مي‌گه « بچه جون انقده ندو. يواش برو» بعدش ازش هي مي‌ترسم هم، خدا هست؟
 - چرا كه نه ؟ البته گو اينكه خدا هرجا كه باشه با خودش عشق، مهربوني و زيبايي مياره. شايد  اصغر آقا قيافه‌اش عصباني باشه،  تو كه از قلبش خبر نداري؟
-  يعني توي اون خانوم گداهه كه اونجا سر كوچه وايستاده گدايي مي‌كنه هم هست؟
         با انگشت زن كولي را نشان داد
که ظرف اسفند به دست وبچه‌اي هم بسته به پشت،  سر چهاراه مشغول گدايي بود. قلبم فشرده و به درد آمد.  اون‌جاايستاده، نفس مي‌كشه و زنده است! چطور می‌شد منکر روح خدا در او شد؟ ازديدن خدايي كه فراموش شده و دهانش رو  دوخته‌اند غمگين شدم. با افسردگي گفتم:
- بله گلي متاسفم؛ ولي اون‌جا هم هست.
- واي مگه مي‌شه خدا گدايي كنه؟
- مي بيني كه داره مي‌كنه. خدا گدا نيست. ولی از روح همون خدا در این  گدا هم هست، چي مي‌شه گفت جز تاسف؟
-  چرا خدا بهش نمي‌گه، من اين‌جانم و تو نباهاس گدایی كني؟
- خدا مي‌گه، ‌او  صداش رو نمي شنوه.
- یعنی چه‌جوری باهاس صداش رو بشنوه؟
- اگر صدای ذهن را خاموش کنیم، حتما صدای روح را درون‌مون  می‌شنویم.
-  واي اينكه خيلي ترسناكه يه صدايي تو آدم يهويي حرف بزنه! خدا كنه با من حرف نزنه كه مي ترسم.اگه يهو بگه‌:
    یوهه، هه، هه. گلي .  من كه از ترس مردم ديگه؟
-  نگفتم شيطون! گفتم: خدا.
  دوباره سكوت كرد و نگاهش را به خيابان پس داد . پيكان سفيدي گلگير پژو را داغون كرد و آمدن پايين.  طبق معمول، دعوا شروع شد و تا مي‌شد از هم
پذيرايي شاهانه‌ای و دست آخر هم که  گلاويز و خودخواهانه فرياد ناسزا سر دادند!  چشم هاي گلي از تعجب گرد شده بود با لكنت گفت:
-  چرا نميري بهشون بگي كه خداها با هم دعوا نمي كنن؟
-  يك خدا بيشتر نداريم! خداها كجا بوده؟
- ولي اونا كه چند تا هستن! پس چند تا خداست ديگه؟
- ببين گلي خدا ما را به‌وجود آورد و از روحش در ما دمید،  تا بتونیم در زمین جانشین او باشیم.
خودش گفته: من سلطنت زمین را به انسان دادم.
- یعنی  نباهس ازش هیچی بخوام؟
- هر چیز را فقط باید درون خودت جستجو کنی.  باید با انرژی بالا خودت در زندگی‌ت خدایی کنی و محتاج کسی بیرون از خودت نباشی
    كتك كاري آقايون بالا گرفته بود و كار به مامورين انتظامي كشید. در همين حال زن كولي از بازار داغ تجمع كمال استفاده را مي‌برد. که لب‌های گلی گشوده شد.
- خدا چطور مي‌تونه بزن بزن كنه و حرفان زشت بگه. هان؟ يعني اينا خداهاي بدي هستن مثل شيطون
؟
- شيطون كه خدا نيست گلي؟
-  مگه خودت نگفتي خدا توي همه چيزان هست؟ اينا از اون خدا بدهان دیگه؟
-  خداي بدی‌ها، نداريم. 
- خب شيطونم از اون چيزايی  كه خدا توشونه ديگه؟ ولي باهاس اسمش شده باشه خداي زشت؟
-   اون روزي بود كه اون خانومه ... چي چي بود اسمش؟مي‌گفت: اون آقاهه مي‌آد
تا پدر همه رو در بياره بعدش بيچاره‌مون كنه،  بندازه جهندم‌ها... همون روز قيامت؟ بعد خودش رو چطوري دعوا مي‌كنه؟
   كمي گير كرده بودم و با من و من گفتم :
- نه گلي جونم! كسي خدا رو دعوا نمي كنه. روز قیامت هم مال ما آدم‌هاست نه روح خدا.
- اگه فقط مال ماس په او کارانی که خدا خواسته و ما کردیم چی؟
مگه بی‌بی نمی‌گه تا خدا نخواد یه برگم نمی‌افته. هان؟؟
  این از اون دست پرسش‌هایی بود که از بچگی خودم درگیرش و نمی‌دونم باید به این بچه چی بگم؟!
       نگاهش  به خيابون برگشت و بعد از تماشاي انواع بي حرمتي و وحشي گري دوباره گفت:
-  خدا
دردش نمياد اينا می‌زننش؟
- خدا كه جسم نداره با كتك دردش بگيره.
- خب اگه همه جا و توی همه هم هست، اونوقت عیب نداره که اون روزي اون خانومه رو ماچ كرد؟ خودم از پنجره شون ديدم یه آقای خدا داشت اون خانوم خداهه رو،ماچ مي كرد.
- نه گلي اشتباهي ديدي.
-  به خدا راست مي‌گم! با همي چشاي خودم ديدم
به خدا. من كه خودم ديدم بهتر مي‌دونم يا تو كه مي‌گي:‌ نديدم ؟
باید از این کوچه بن‌بست هم خودم را نجات می‌دادم. طبق سنت همه‌ی بزرگترها با غضب گفتم:
- حالا كارت به جايي رسيده كه مي‌شيني و خونه‌هاي مردم رو دید می‌زنی؟
- نه به خدا! اون روزي بود كه تو رفته بودي دكتر و دير كردي‌ها. من اينجا هي نگاه مي‌كردم تا تو زودتر بيايي‌ها؟ يهویی
چشمم افتاد به اون پنجره  كه الاني پرده زرد داره‌ها...
   شروع كرد با انگشت اشاره خانه‌ی مردم را نشان دادن. گفتم: «  بنداز دستت رو آبروم رفت. »
- خيلي خب مي‌گم چشمم افتاده.آخرش نگفتي عيب داره يا نداره؟
هميشه كه همه بوسه ها عيب دار نیست.  من هم تو رو مي بوسم!  برادرم را هم مي‌بوسم.
- اون رو كه مي‌دونم. ولي مثل تو كه نادر و بوس مي كني نبود.
- خب ديگه بسه نمي خواد توضيح بدي.حتما اون خانومه حوا بوده اون آقا هم آدم.
- يعني فقط آدم و حوا مي‌تونن همديگه رو ماچ كنن؟
- هم بله، هم نه.  پيغمبر ها كه كار بد نمي كنند.
- يعني اون‌ها پيغمبر، 
خداها هستن؟
- من چه مي‌دونم؟ اون ها اولين آدم‌ها و پدر و مادر همه ما آدم ها بودند.
- اه پس تونم هم خواهر اصغر آقا مي‌شي و هم خواهر شوهر خودت بودي؟
-  معلومه که نه.  اين چه حرف احمقانه‌ايه ؟  مگه آدم مي‌تونه خواهر شوهرش باشه؟
-   اگه حوا خانوم مادر همه‌اس. مادر تو و شوهرتم بوده دیگه؟ 
- بچه تو چكار به اين چيزها داری؟ به جاي حرف‌هاي بي‌خودي برو يه كاري بكن كه چيز جديدی ياد بگيري .  كتاب بخوان.
- مگه با اين همه بگير و ببند تو من قراره چي كاره بشم كه اين همه كتاب بخونم؟
تا جواب نداري بدي مي‌گي « گلي برو، کتاب بخون یا برو، نقاشي بكش؟»
-آخرش نگفتي   :خدا توي منم هست؟
- بله هست. خدا در قلب همه‌ی انسان‌ها زندگي مي‌كنه.
- اه من كه خودم قلب تونم! من ديگه از كجا  قلب بيارم واسته خودم؟ هان؟
  صرف نداشت جواب بدم و به روي خودم نياوردم چي پرسيد . بعد از پنج دقيقه سكوت را شكست. 
-  اگه خدا دلش بخواد عاشق بشه يا حتي پسر همساده رو ماچ كنه، عيبي نداره؟
خدا دلش خواسته ديگه... تو چرا نمي ذاري من با پسر همساده بازي كنم ؟هان ؟؟ هان ؟؟
  - شما هنوز بچه اي و بچه خداها كسي رو ماچ نمي كنن! 

- یعنی خدا هم که باشیم تا وقتی بچه‌ایم باهاس از شما بزرگترها که خودتونم هیچی رو نمی‌دونید بپرسیم؟ په ایی خدا بودن چه فایده‌ای داره؟
-  تو اصلا طرف اين چيزها نگردي بهتره. همه كه مثل تو خبر ندارن خدا در قلب‌شون زندگي مي‌كنه. ممكنه شيطون بياد گول شون بزنه كه يه جور ديگه ماچت كنند كه مي‌شه دردسر.
  كمي خم شد و توي صورتم نگاه كرد . گفت:
- اه پس ماچ جوراي ديگه هم داره كه اسمش درد سره؟
بله همه چيز همه جور هست. ولي تو نمي‌دوني كه اون داره به تو چه جوري نگاه مي‌كنه؟ تو فقط عشق مي‌خواي. منم كه باور ندارم پس اين احساسات زود گذر و آني دو سه روزه عشقي متولد بشه . پس شر به پا نكن.
- پس چرا بی‌خودي ميگي خدا توي همه چيزا هس؟ هان ؟؟ هان ؟؟ مگه نمی‌گی همه چيزان
از  خداست،  پس چرا پسر همساده از خدا نیست؟

 تازه‌شم ما چه جور خدایی بودیم که با اردنگی از بهشت انداختن‌مون بیرون هان؟
 اگه خدا  نباهس سيب مي‌خورد، چرا سيب درست كرد؟
- بچه تو چه‌كار به اين چيزها داري برو بشين يه گوشه نقاشی كن بذار من هم به كارم برسم. چقدر چيز مي‌پرسي سرم رفت
- الانی خدای تو سرش درد گرفت؟
- بله. بی‌حد.
- فهميدم چي شده! چون خانوم حوا مثل من زياد حرف مي‌زده، خداهم سرش مثل تو درد گرفت و از بهشت
انداخت مون بيرون. وگرنه يه سيب كه خدا رو گدا نمي‌كرد كه به خاطرش همه رو از بهشت انداخت بیرون؟
- اين حكمت خداوندي بوده به من و تو هم مربوط  نمي‌شه گلي جون
- توهم كه هر جا كم مياري زودي مي‌گي حكمت خدا. مگه الانی خودت نگفتي:
 خدا توي همه چيزان هست.
توي من هم هست.
 پس چرا ايناش به من مربوط نيست؟ 

تونم شدی آقای توسری که بهت گفت: «خانوم تو که درس خدا رو نخوندی غلط کردی درباره‌اش نوشتی؟»
نكنه خودتم نمي دوني ؟




۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

گلی و دمپایی خدا






 اشک به گلی مهلت نمی‌داد.
  کنارش نشستم . نوازشش کردم. اما این گریه تازه فتح باب شده، نه گمانم به این راحتی بند بیاد. گفتم:
گلی جون سرت رو بگیر بالا و به سقف نگاه کن.
گلی:   دماغم خون می‌آد؟

- نه. این‌طوری غم گم می‌شه

استاد فلانی می‌گفت به دلیل  سر که می‌ره بالا ، اندوه متوقف می‌شه. جسم هم این را بلده و برای همین وقت قورت دادن بغض، سرمون رو بالا می‌گیریم .  مسیر انرژی عوض و حالت خوب می‌شه.
سر گلی می‌رفت و می‌اومد.
به عبارتی گریه از یاد رفت و سرگرم دنیای کودکانه‌ی خودش شد و  به مطبخ برگشتم.
به قدر پوست کندن یک سیب‌زمینی این آرامش ادامه نداشت که گلی مثل اجل معلق سر رسید که:
- کیمیان.....تو از کجا فهمیدی خدا تو آسمونا زندگی می‌کنه؟

- من غلط کردم. تو دائم نگران دمپایی خدایی از اون بالا نیفته روی سرت. 


گلی: یادت نیست اون روزی که اون خانمه خونه مامانی روضه می‌خوند .گفت: 

 «خدا از صبح تا شب فقط از اون بالا ما رو نگا  می‌کنه. تا بعدش که رفتیم پیشش پوست‌مون رو بکنه و بندازه تو آتیش؟»
-  خانمه غلط کرد با تو.

خدا مگه جلاد یا بیمار روانی‌ست که کاری نداشته باشه جز گرفتن حال تو؟
خدا هر لحظه در حال خلقتی تازه است. همین که از روحش در ما دمیده یعنی همه جا درما هست. چه نیازی داره بره اون بالا تا تو رو بپاد؟
گلی:
فهمیدم،‌ نه که هی آدما بغض داشتن
هی سرشون رو بردن بالا و هی گریه‌شون تموم شده
واسته همینم فکر کردن خدا اون بالاست. نه؟
- شاید گلی جون.
گلی: په اگه خدا اون بالا نیست
،  په فرشته‌ها هم بال ندارن؟
بهشتم اون بالا نیست؟
په آدم هم اون بالا نبوده؟ 


په از کجان با تیپا انداختنش بیرون؟
 په اگه خدا همین پایینه چرا تا حالا کسی ندیدش؟
اه په چرا سر نماز هی دولا راست 
می‌شیم و دستامون رو می‌بریم بالا به

آسمون‌...... هاااااااااااااااااا؟
 نه که..............؟
 یه نگاهی بهش کردم و پشت اون برقی که به چشمش افتاده بود می‌شد،  تا ته خط دردسر را خواند. گلی  می‌رفت به سمت کمدی الهی دانته که تلفن زنگ خورد .
 




 

۱۳۹۲ تیر ۲۱, جمعه

گلی و افطار بازی



وای جونم، حلیم.  

 با اون دارچین و شکرای زیاد
انقده خوبه وقتی آدم هی به چیزان خوشمزه‌ای فکر کنه که نباید بهش فکر کنه
اون‌وقت همون چیزانی که دیگه دوستم نداشیم باز از اول خوشمزه می‌شه
ما که همه سال به هیچی اجازه نداریم فکر کنیم
نه که یه وقتی یه فکری به سرمون بیاد و خطرناک باشه
همینم که حوصله ندارم شبای خوابان خطرناک جهنم و اینا ببینم
واسته خودم به سکوت درونی؟ بیرونی؟ چی بود اون‌که....
کیـــــــــــــــمیــــــــــــــــــــــــــــــــان
واسته این‌که فکر نکنیم، باهاس بریم سکوت درون یا بیرون؟ هااااااان؟
و کیمیا از مطبخ فریاد می‌زنه:
چـــــــــــــــــــــــی؟
- هیچی بابا، گندمت رو بکوب
آخی می‌خوان حلیم بپزن
چی‌قده خوبه ایی ماه مهمون بازی خدا
کاش همه سال مهمون بازی بود. فقط اینا که راس راسی روزه می‌گیرن
بداخلاق نمی‌شدن که انگاری رفتن نشستن جای خدا و باید به همه دعوا کنن
دهناشونم بشورن که هی بوی بد نده
یعنی نمی‌شه؟ 
اونام که از راستکی روزه نمی‌گیرن
فقط از الکی واسته هم قپی می‌آن که :  وای مادر، روزه بردتم
منو بگو که فکر می‌کردم بناس ما روزه رو بگیریم.
 ببین چیه که روزه آدما رو می‌بره!!
هی ما بریم خونه اون‌ها، هی اونا بیان خونه ما ، 
و من هی به سفره افطار فکر کنم
دلم هی این‌جوری مالش بره .
زینب خانوم هم باشه که تا دهن باز می‌کنه و یه چی می‌گه، 
همه از الکی می‌زنن زیر گریه
نمی‌دونم چرا خدا انقدر گریه داره؟ هر جا، هر چی درباره خدا باشه همه گریه شون می‌گیره
کتابشم که واسته مردن می‌خونن. آدم تا می‌شنوه یاد مرده‌هاش می‌افته
می‌زاره می‌ره که اصلن نشنوه!
همه چیزان خدا گریه دارن
حتا زندگی ما بنده‌هاش 
خب چی‌کار کنه؟ 
نه که خودش تنهاست.
از هیچی هم ناراحت نمی‌شه
  نمی‌دونه اصلن من ناراحتم یعنی چی؟
خوراکیه؟ پوشیدنیه؟ چیپس؟ یا شله زرد............ وای جون دلم شله زرد خواست
از ظهر تا حالا هیچی نخوردم واسته افطار
فقط یواشکی یه انگشت کوچولو، حلوا خوردم.
یه دونه‌ام خرما که توش گردو داشت و یه  
فقط خدا کنه، یه روز که بزرگ شدیم. 
کیمیان راست گفته باشه و مام بفهمیم
چیه؟ نه که همه اونا که با هم افطار بازی می‌کنن و هی الکی دور افطار می‌شین و اذان که شد، 
دستاشون رو این ریختی میارن بالا و یه چیزانی زیر لب می‌گن
بعد دستاشون و می‌مالنن به صورت خودشون و راضی هم هستن که از الکی روزه بودن فقط خوبن؟
 خدا کنه بزرگ شدم بفهمم خدا راست راسی همه اینا رو می‌بینه؟
یعنی وقت می‌کنی دهن   همه رو ببینی که چیزی خوردن یا نه؟
حالا اگه بخورن چی؟ 
 واسته یه لقمه غذا باهاس بشیم، ژان وال ژان  که هی فراری بود؟ 
یعنی همه داریم فیلم بینوایان بازی می‌کنیم؟
یا نه اونی که کیمیان می‌گه؟
 که بناس روزه بگیریم که رشته برشته‌های اراده؟ یا اداره‌مون قوی بشه؟
بی‌خیال، افطار و عشقه





۱۳۹۲ تیر ۱۳, پنجشنبه

گلی و لیلیت بانو

از عشق نبود.  
آژیرکشان مثل اجل معلق خودش رو انداخت روی کاناپه و برابرر تی‌وی افتاد. طبق معمول
چند صد کانال نامفهوم، گنگ و مبهم
از برابر چشمش می‌گذاشت و من منتظر. ممکنه گلی در لحظه به چیزی نیاندیشه؟ 

سرگرم کارم شدم که گفت:
کیمیان. 



  من چرا هی باهاس به چیزان سخت فکر کنم؟
نکنه به خدا فکر می‌کنم تا به عشق فکر نکنم؟ هان؟
اون‌وقت آقای روسری دعوام می‌کنه و من شب خواب قیامت و آتیش ببینم

چند لحظه سکوت گلی به من اجازة بازبینی نظرش را داه بود. خیلی وقت‌ها می‌دونم راست می‌گه. اما یه قانون می‌گه، بعضی چیزها رو رو هوا ول کن تا وقتش بشه
منم ول کردم تو این برو بیای ارشاد هر چی هم بلد نبود یاد گرفت
روزای اول حرفای بو، دار می‌زد
کلی، جلسة توجیهی براش گذاشتم که
گلی جونم آدم هایی که دائم از زندگی و دنیا و سیاست شکوه دارن، مال اینه که توان انجام کار بزرگی را ندارن
وقتی نمی‌توان قوانین را تغییر داد،
هنر به خرج داد و خودت قشنگش کنی

به‌من چه
به‌من چه خانوم شماها یه چیزانی رو قایم می‌کنید از ما بچه‌ها بعد باهاس یه جاهی دیگه بشنویم و سر درنیاریم آخرش چی بود
تو نگفتی حوا زن آدم بود؟
  چی شد که آدم خان یه زن دیگه‌ام داشت و نگفته بودی ؟ مگه از اولش خود خودان لیلیت رو واسته آدم نساخته که اون روزی دعواشون می‌شه و لیلیت خانمم می‌ره قهر و خدام واسته آدم خان، حوا خانوم ساخت؟ هان؟ هان؟

وای خدا، کی باید حالیه گلی کنه لیلیت کی بود؟
گفتم: گلی این‌همه موضوع روز وجود داره
پرید وسط حرفم: « مث عشق؟ » ای لعنت بر او ذات نکن بدتر کن‌ت
نه حالا خود، عشقم.
دنیا که فقط بند خدا و عشق و قیامت نشده
برو تو حیاط کمی بازی کن ببین بچه‌ها دارن چه می‌کنن. فقط چیزی از قصه‌های غلطی که شنیدی نگو
اه یعنی تو همه کتاب نویسان دنیا تو از همه بهتر همه چیزان رو می‌دونی؟
یعنی او کتاب قدیمی‌ه دروغ می‌گفت؟
اون یه قصه یک اسطوره از کتاب مقدس عهد عتیق و ربطی به الان  نداره
تو بچه مسلمونی
نمازت به زبون پیغمبرت‌ه باورهاتم از کتاب الله
وگرنه تو افریقا آدم می‌خورن.
در هند گاو مقدس، در مصر گربه هرجا که نگاه کنی در تاریخچة باستانی‌ش از این اساطیر بوده
که مال حالام نیست
همه این‌ها آمد تا تو بتونی بهتریش را انتخاب کنی و بالاخره به یک قوانینی متعهد باشی
وگرنه بچه
بشر بشر می‌خورد
من از کجانم انتخابش کردم؟ مگه رفتم مدرسه که یادش گرفتم. تو گفتی بچه مسلمونم
 اصنی چرا باهاس بدونم؟
  اگه یه وقتی بزرگ شدم و دوسش نداشتم چی؟ 

یک نگاه از اون پایین فرستاد که صاف بر قلبم نشست. طبق معمول که بلاتکلیفه و نمی‌دونه کار بد یا خوب کرده، نوک دماغش رو می‌خاراند و هی چتری‌هاش رو عقب می‌داد
دلم براش سوخت
خودم هنوز به هیچ یک از حرفایی که می‌زنم به ایمان کامل نرسیده و گاهی گریبان تردیدم تنگ می‌شه
چه غلطی کردم که این طفلی را  از توی سینه‌ام درآوردم
اون‌موقع فقط یک عشق می‌شناخت

اومد بیرون دنیا رو دید رفت ارشاد
من به ایمانم هم شک کردم.

فقط برای عشق نکبتی 


گلی و ننه حوا





هنوز يك ساعت از خواب  گلی ‌نگذشته بود كه  صداي رعد محیبي شيشه‌ها را لرزوند. 
نوری عجيب تا اتاق من رسيد و همه چيز، مي‌لرزید! 
گفتم:  بشقاب پرندة‌های  " رايل"  پیغمبر فضایی آمده اول همه سراغ ما؟
همه فكرم پيش گلي بود كه در چنگ مريخي ها اسير شده! به هر ضرب و زوري بود؛ در با فشار زيادي باز شد و افتادم وسط اتاق.
 چه اتاقي! از شدت نور چشمم جايي رو نمي‌ديد!  به هر شكل گلي رو زدم به بغل که قبل از خروج، در بسته شد.
 

تدريجا از شدت نور كاسته مي‌شد تا تونستم تصوير واضحي از اتاق به دست بيارم. بر خلاف انتظار و با كمال تعجب  زن و مردي از عصر پارينه سنگی وسط اتاق ایستاده  بودند.
گلي هم رنگ به صورت نداشت و از زبان افتاده بود
 دقايق گذشت تا زن لب گشود و گفت: 
  چي بديم اين گلي بي‌خيال اون یه دونه سیبی که ما خوردیم بشه؟
  
خدا، با اون عظمت و خداييش، يه‌بار ما رو از بهشت انداخت بيرون و بی‌خیال ما شد. این نیم مثقال ما زو به کل جمبونده.
 

با  شرمندگي گفتم :
يا حضرت حوا، شما به بزرگي و مادری خودت نادوني گلي رو ببخش
- خداد سال پيش ما يه كاري كرديم! همه بي خيال شدن. گلي دست بردار نبود و انقد به همه گفت تا دیوان عدل الهی هم یاد پرونده‌ی ما افتاد و بعد از خداد سال،  پرونده ما رفت ديوان لاهه و حالام تبعيد شدیم،  گوانتاناما
ننه حوا شروع كرد با مشت به سينه  كوبي كه :
كاش خدا منو نيافريده بود به آدم بگم " سيب بخوريم" 

تا حالا اين‌قدر به چشم خاص و عام خوار نشده بوديم. همه  چپ چپ نگام كنند و با انگشت به هم نشون بدند!
جز جيگر بزني ابليس كه ما رو دربه در كردي
الهي به زمين گرم بخوري ابلیس
  طفلي ننه حوا چنان رنجور و نحيف مقابلم ايستاده و ناله مي كرد كه جاي هيچ چرا و اما نبود. گفتم : 
- مادر جان شما انقدر خودتون رو ناراحت نكنيد. خدا باید می‌بخشید که بخشیده.
تو رو خدا به دل نگيرید. از رو بچه‌گی، یه وقتا، یه چیزایی می‌گه


گلي : چي چي رو خدا بخشيده؟ 
من كه نبخشيدم! مگه نباهس  خدايي  توي منم  ببخشه؟
این تقصیره منه که هر كار مي كنم خوشحال نيستم؟!
خودم که  مي‌دونم يه چيزایی كمه
مادر حوا  کنار گلی نشست 
:

- ننه تو تنها نيستي!
همه يه چيزي كم دارند. تا چيزي خراب مي‌شه مي گردن  دنبال يكي  بندازن گردنش.
 حالا از بخت گل گرفته‌ی من، بين اين همه تو فقط زورت به ما رسيده؟
   یه‌سر برو، 
گوانتاناما، محله‌ی بد  ابلیس بلاگرفته و دار و دسته‌ی خل و دیوانه جنایت کارش را ببين؛

  ببین دیگه؛  می‌تونی به منه گیس سفید و خاک به سر؛  واسه یه لقمه سیب کوفتی هی نق بزنی؟
ما  يه گاز به سيب زديم، هنوز هر کی می‌رسه،   با انگشت نشون‌مون  ميده!
  در گونتانامو
تا وقتی راحت بودیم که  ناشناس بوديم .   از وقتي ابليس ذليل مرده به گوش‌شون رسوند ما كي هستيم.  مي‌رن و ميان ناسزاي زشتي اعمال‌شون رو به ما مي‌دن
حالا باز ما اگه يه خطايي كرديم تقصير نبود امكانات و فقر فرهنگي و آموزشي در عهد عتیق بود.
شما ها كه ماهواره و شاتل هم داريد و انوشه خانم انصاریتون تا ماه می‌‌ره؛  چرا روزي هزار بار سيب مي‌خوريد؟
ترقه‌ی گلی به جرقه‌ای پرید و ترکید که:
-
اگه از اول تو و بابا آدم حواستون بود كه حرفای خدا رو گوش كنين، ما هم از رو دستتون نگاه مي‌كرديم.

 

- ورپريده؛ چرا اون‌هايي رو نمي‌بيني كه به حرف خدا گوش دادن؟ 
گلي : واسه اين كه اونايي كه تو ميگي رو فقط تو كتابا نوشتن خانم
- مگه نيم وجبي من و بابا آدم رو ديدي كه به ما نگاه كردي؟


گلي : من هي به خودم مي‌گم :

گلي تو خانوم باش بدي نكن.
 اما باز ايي شيطون مي‌اد در گوشم مي‌گه :« اونا كه به اون گنده‌اي بودن و خدا رم ديدن، خطا كردن.
گلی، تو چطوري مي‌خواي اشتيباه نكني؟  

بعدش تا به خودم بيام مي‌بينم، دوباره گول خوردم



تازشم اون شبي بود كه شام گوشنه پلو باقالي داشتيم هان، من خواب ديدم قيامت شده  هی شيطون هي مي‌گه: گلي بيا بريم تو مال مني

خوب ننه جون تو كه انقدر از قيامت مي‌ترسي خودت رو نجات بده. چرا به ما گير دادي؟ 

تا اسم اين جوون مرگ شده صدام مياد. همه به ما نگاه مي‌كنند!
اسم بمب هسته‌اي مي‌آد، باز ما رو چپ چپ مي‌بينند! 
تا يكي بگه اورانيوم، همه با ما دعوا مي‌كنند
برو دعا به جون من و بابا آدم كن که گول بخوریم و اين سيب بشه، اسباب گیر شما آدم‌ها.  وگرنه مي‌خواستي قصور خود تون رو گردن کی بندازين؟

گلي: بيا خانم تونم كه مي‌ندازي گردن يكي ديگه؟
خدا به ايي بابايي آدم گفت : 

چرا سيب خوردي ؟ 
 آدم گفت: به خدا تخصير من نبود. ايي خانوم حوا گولم زد
تونم گفتي:  نه قربان من چكاره بودم؟ 
شيطون گولم ماليد.
شيطون هم گفت
همه اش تقصير خدا بود كه انسان و خواستن رو  آفرید