۱۳۹۸ تیر ۲۹, شنبه

چرا



چرا تا وقتی نیکان پسر همساده‌مون 
بهم از پفک خودش می ده. می‌خنده،
 باهام بازی می‌کنه و همه چیز خوبه من یاد شما نیستم. 
ولی تا باهام قهر می کنه یاد شما می‌افتم؟
 نه که واسته همین هیچ وقت بهمون عشق نمی‌دی تا فقط به شما فکر کنیم؟

فسقلی







ایی بی‌بی صبح تا شب توی خونه است. 
همه‌اش زل می‌زنه به دیوارها و یاد قدیمش می‌افته.
 می‌گم : بی‌بی برو بیرون.
 برو پیشش همون فامیلات که به خاطره‌هاشون فکر می‌کنی. 
چرا آدمای زنده رو گذاشتی فقط به قدیما فکر می‌کنی؟ 
مگه نمی‌گی خدا فقط توی الان و این‌جاست؟
خب وقتی شما هی فقط به دیروز فکر می کنی یعنی اصلا زندگی نمی‌کنی.
نه؟
بعد اخم می‌کنه می‌گه: 

خدا به دور دوره آخر زمون شده که تو فسقلی به من چیز یاد بدی؟

خانوم همساده



بی‌چاره شوهرخانوم همساده،
 تا وقتی خونه است ازش پول می‌خواد، کادو ، گل ، لباس خوشگل و یه عالمه چیزان زیاد می‌خواد.
بعد هی داره تو خونه داد می‌زنه ،

 چرا شب دیر می‌آی خونه؟
ایی چه کاریه که این همه طول داره؟
دیروز بردنش زندان ،آخه دزدی کرده بود که 

هم زود بیاد همه چیزانی که خانومش می‌خواد و براش بخره.

به چه دردی می‌خوره




بی‌بی می‌گه: ما نه که هیچکی رو دوست نداریم و فکر می‌کنیم بدبختیم،
 فقط منتظریم وقت بدبختی آدمای دیگه سراغ‌شون بریم که فکر کنیم خودمون چنی خوشبختیم بتونیم هنوز زندگی کنیم.
آدم‌ها تا وقتی زنده‌ان بی‌کس و تهنا و بی‌چاره‌ان. 

به چه دردی می‌خوره وقتی می‌میرن همه سیاه بپوشن از الکی گریه کنن که چرا دیگه نیست؟
مگه تا وقتی بود کسی باهاشون کاری داشته؟ 
شایدم از الکی ادا در میارن که بگن: 

ببین ما چقده آدمای خوب و مهربونی هستیم.
 بعد فکر می‌کنن ببینن آخرین بار کی یارو رو دیده بودن ؟

۱۳۹۶ مرداد ۵, پنجشنبه

چطوری باور کنم؟




خوش به‌حال قدیم‌ها، شما ریش سپید داشتی توی کاخ گنده روی ابرها بودی و کاری نداشتی به‌جز که؛
مراقب باشی کسی بهم اذیت نکنه، حرفان بد نزنه دلم رو نشکونه، چی دلم می‌خواد؟
چی‌کار کنی خوشبخت می‌شم؟ چه چیزانی لازم دارم و ... اینا
منم فقط نگران بودم دمپایی شما از تو ابرها نیفته توی کله‌ام!
دنیا هم جای بهتری بود و واسته خودم تو حیاط با بچه‌ها بازی می‌کردم.
از وقتی بی‌بی حالیم کرد، باهستی خودم مواظب خودم باشم و خودم همه کاران خودم رو بکنم و ... اینا
دنیا هم تنگ شده
حالا هی بی‌بی بگه: روح شما توی من اومده زمین بازی و ... اینا
خودم چطور باهستی باور کنم؟
آخه من‌که اصنی خوشحال نیستم. توی دلمم که بی‌بی می‌گه: خونه‌ی شماست خالی شده و مث بید می‌لرزم ، نه که یه بلای آسمونی، چیزی سرم خراب بشه.
خنده‌ام نمیاد، دلم بازی نمی‌خواد، همه چیزان تلخ و سیاه شده و ... اینا. مگه خدا ناراحت هم داریم؟

۱۳۹۶ تیر ۲۹, پنجشنبه

شب و روز



بی‌بی می‌گه: شما واسته‌مون شب و روز درست کردی تا بتونیم استراحت کنیم. 
من می‌گم: 
نمی‌شه که هر دو طرف زمین روز باشه.

 شما که نمی‌تونی هر دو طرف رو نیگا کنی کی بدی می‌کنه کی خوب؟ 
واسته همین یه ور شب می‌شه که شما بتونی مراقب کاران اون وری باشی که روز شده
نه؟ حوصله تون سر نمی ره به جای این‌که زندگی کنی شاد باشی و اینا هی مراقبی کی بد و کی خوبه؟
واسته همین نه خودت وقت کردی عاشق بشی و نه ما می‌تونیم. تا شما عشق رو نشناسی ما از کجا بشناسیم؟

نماز من




این همه نماز خوندم
 هی سرم رو به اسمون گرفتم شاید صدام رو بشنوی. 
تازه بی بی میگه :
   همه اش غلط خوندی. 
  نماز واسته اینه که من شما رو توی خودم بیدار کنم.
   نه که هی حواسم به چیزان دیگه رفته و هی دلم خواسته و نرسیدم و . . . اینا شمام یادت رفته خدانی. .
  فکر کردی خدا صدای فکرامه و اونی که تو آسمونا هی چوب خط بد و خوب میزاره. 
  منم هی سر نماز باهس چیزانی رو یادت بندازم که از اول خودتون بودی بعدش که یادت اومد خودت همه چیزان زندگیم رو درست میکنی. خب شما که خدایی چرا باهس گول فکرانم رو بخوری؟

اگه من خدام



اگه من از روح شمام، پس ایی صدای کیه هی توی سرم حرفان بد می‌زنه؟ 
هی می‌گه :
     گلی تو بدبختی. ببین همه خوشبختن تو نه. ببین همه عشق دارن همه چیزان دارن تو هیچی. چرا هی دلش می‌خواد مسعود پفک دزد با مخ بره توی دیفال یا هر کی اذیتم می‌کنه بره زیر ماشین داغون بشه خون بپاشه همه جا ریز ریز بشه هان؟ مگه شما می‌تونی واسته خودت توی آدمان دیگه بدی بخوای؟


اگه ما از شماییم، 
   چرا همه با هم دشمن هستن؟ چرا هم رو می‌کشن؟ چرا با هم قهرن؟ چرا دلشون می‌خواد آدما بمیرن؟ چرا هی جنگ می‌کنیم هی پدر همه رو در میاریم؟ چرا یکی می‌گه شما تو مسجدی یکی توی کلیسا یکی دیگه یه جاهان دیگه؟


اگه ما از شماییم 
   چرا این‌جا بهشت نیست؟ چرا هم رو دوست نداریم؟ چرا عشق گم شده؟ چرا هیشکی خوشحال نیست؟ چرا بهم نمی‌خندیم؟ چرا با هم مهربونی نمی‌کنیم؟ مگه نه که خدا خوده عشقه؟ پس ما چی ؟