۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

گلی و خدا پرسی




ميگم هان ، اگه يه چي بپرسم شاكي نمي‌شي ؟
تو چطور تونستي مظهر عشق باشي وقتي 
 هيچ وقت نمي توني يكي مث خودت و پيدا كني تا بفهمي عشق چيه ؟

مگه نباهس خدا همه چيزان و بلد باشه و بدونه ؟
تو چطوري مي خواي عاشقي رو بفهمي،  هان . من الانه گريه‌ام مي گيره
حالا اگه اينكه فكر مي كني خدايي اشتيباني بود و فقط فكر خودت بوده ،  پس تكليف چيزاني كه ياد نگرفتي چي مي‌شه ؟
  چطور مي‌شه بگيم : يكي بود يكي نبود. غير از خدا هيچي نبود ؟
به نظر شما ايي عوضي نيست؟
اگه يكي بوده حتمني اون يكي ديگه هم بوده چون همه چيزان و خودت گفتي جفتي درست كردي

بعدم مگه مي‌شه غير از خدا هيچي نبوده باشه
ولي خدا، خدان يه چيزاني هم باشه ؟


خدايا،  نمي شد تو كه همه چيزان و در گوش آدم ياد دادي   اين
خوشبختي و عشق هم ياد مي دادي تا ما هي دنبال چيزان آشغالي نگرديم؟
ما كه تا حالا خوشبخت نبوديم كه بدونيم چه 
 شكليه و از كجاهاني مي‌شه پيداش كرد ؟

خدايا
ممكنه همه اش اينا كلك هاي شيطون باشه تا ما تو رو نبينيم ؟



۱۳۹۰ مهر ۱۴, پنجشنبه

رفتیم بالا ماست بود، اومدیم پایین دوغ بود





گلي :  واسه‌ام قصه بگو خوابم ببره. یه چی  كه شيطون و جهندم نداشته باشه
 يكي بود يكي نبود
گلي : اون یکی كجا بود كه نبود؟
- اصلا نبود.  فقط يكي بوده. که قصه شده. حالا اجازه ميدي بگم؟
گلی: خودت گفتی، یکی بوده یکی هم نبوده. اونی که نیست که دیگه نمیگن نبود؟  
گلي :همي الاني نگفتي ؟     
اگه خداهم بوده باشه، باهاس بگی: یه روزی که خدا تهنا نشسته بود و یکی هم بود
گلی، همه‌ی قصه‌ها از همین‌جا شروع می‌شه، یکی بود، یکی نبود.  
گلي : يعني تو هم نبودي؟
منم نبودم
گلي :   نازيلا اينام نبودن؟
نه گلي وقتي مي‌گم هيچ كس، يعني صفر مطلق. هیچ کس
گلي :  اگه هيچ کس  نبوده  از كجا فهميده خدا بوده؟ 
هنوز چیزی نساخته که خدا بشه؟
شايد هنوز اون‌وقتا خدا نشده بوده، هان؟
سرش را بالاگرفت و نگاهي معصوم و پر از سوال كرد.   گفتم :
- خدا، هميشه خدا بوده
گلی: پس يكي ديگه هم بوده كه فهميده خداس ؟  كسي که تهنايي خدا نمي‌شه؟  
تازشم خدا باهاس بنده داشته باشه تا هي براش نماز بخونن که خدا بشه؟ 
 تازه باهاس یه چیزان زیادی هم ساخته باشه که خودش بفهمه خداس یا نه؟
 يعني‌، اون روزی، آدم و حوام نبودن؟
- نه نبودن
گلي :  آسمون و ستاره‌ها هم نبود؟
 شيطونم نبود؟ 
- یه چیزایی بود و یه چیزایی نبود. گلی مگه قصه نمی‌خوای؟ چرا گیر دادی به خط اول؟ اجازه می‌دی قصه رو شروع کنم؟
گلی: تو بگو،  اگه خدا بوده و یکی، یعنی آدم از اول اولش تهنا بوده، اگه یکی بودهو یکی نبوده 
 یعنی حوا خانومم نبوده، پس شیطون کی‌ها رو گول مالید که خدا با اردنگی، واسته یه سیب از بهشت انداخت‌مون بیرون؟ هان؟
اون‌وقت تا من بیچاره دلم یه عشق کوچولو می‌خواد تو و بی‌بی بهم چشم غره می‌رید که الانه شیطون گولت می‌ماله ومی‌ری جهندم
خودت که می‌گی، خدا بوده و یکی دیگه،  نمی‌ری جهندم؟

آگه حوا خانوم نبوده که مام نباهاس باشیم. ایی گناه نداره که با یه یکی بود یکی نبود، می‌زنی به کاسه کوزه کتاب خدا؟ ولی عشق، منو می‌اندازه جهندم؟ نکنه خدا با میوه‌ها مشکل داشت؟ یا واسته سیب خوردن می‌اندزتمون بیرون یا واسته‌ی انگور یا عشق!!!
ما که نفهمیدیم  این عشق رو خدا ساخت یا شیطون که آخرش همه باهاس بیفتن تو جهندم؟
- گلی، عشق صاف و ساده به جهنم راه نمی‌ده، عشق توام با تاچ و ماچه که ما رو می‌اندازه جهنم.  
- دیگه با تاچ و ماچ عشق نیست. می‌شه شهوت  و فرمایش هورمون
گلی: یعنی همه فقط باهاس عاشق خدا باشن که دم دست نیست که بشه تاچ و ماچش کرد؟
- گلی جون شما همیشه سر این جمله‌ی یک بود یکی نبود،‌ انقدر چونه می‌زنی تا برسی به عشق و تاچ و ماچ. برو خودت بگیر بخواب. تو قصه نمی‌خوای...... استخفراله
 به تو هم میگن بچه؟ 

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

آهای.........................پس ایی خدا کو؟؟؟؟؟؟؟؟



طبق معمول حوصله‌اش سر رفته بود و دم پنجره بز می‌چروند. نمی دونم چی دید اون پایین که یهو گفت:
گلی : کیمیان......
تو مطمئن، مطمئنی که خدا هس؟
- مگه می‌شه خدا نباشه؟ بالاخره این هستی ،   با این همه حکمت، یه سازنده‌ای داره
گلی: مثل تو که تو کارگاه چیز می‌سازی؟
- آره. مثل من؟
گلی: تو رو که مادرت زائیده. خدا رو کی زائیده، مثل تو؟ هااااااا؟
- خدا شد، چون از کسی متولد نشده.
گلی: نباهس یه چیزانی هم باشه که خدا رو ساخته باشه یانه؟ اگه حتا باباهم نداشته باشه، چه‌طوری خودش واسته خودش یهویی شده؟ هان؟
- صدتا خدای دیگه هم که بشماری، بالاخره اون اولی رو باید به خدایی ساخته باشه، یا نه؟   بهتر نیست به همین یک خدایی دل‌ت رو خوش کنی؟
یه‌خورد نگاه‌ش را به آسمان داد. بی‌اون‌که نگاهم کنه گفت.:
گلی: چطوری می‌شه یه خدایی باشه، فقط هم یکی باشه،
 زن و بچه‌هم نداشته باشه و تک تنا، این همه چیزارو از کجا یادگرفته که ساخته؟
- مگه من مجسمه سازی بلد بودم؟   یه چیزی درونم می دونست باید بسازم. می‌دونست و بلد بود ، چه‌طوری و چی رو دوست داشته باشم و بسازم. من دست دراز کردم و ساختم
او که خداونده، دل‌ش می‌خواسته بسازه، هی بسازه، هی بسازه 
گلی: بسه دیگه، هی بسازه، هی بسازه....... واسته همینه که نمی‌شنوه مردم‌ش چی می‌گن دیگه
اون روزی دیدی خانومه که تو مترو یه نی‌نی‌کوچولو   بغل گرفته بود، گفت: 
« بچه‌اش گسنه‌اس ‌» ها. اون آقاهه هم که پا نداشت. یکی هم لیف می‌فروخت،  چشم نداشت و کور بود. 
اونام که چشم دارن، چشم اونای دیگه رو در می‌آرن که حواس‌شون به آسمونا و خدا ایناس
چون نمی‌شه که هم آدم مواظب خودش باشه، هم از صبح تا شب هی نماز بخونه و همه چی رو بده خدا براش  درست کنه. هر کی هم اومد بزنه پدر آدم رو دربیاره و هیچی نگیم که خدا دوست داشته باشه؟
............... اوکی
نفسم گرفت
نمی‌شه، هی کمتر بسازه عوضش یه آدمای خوشحالی بسازه که همه مهربون باشن
چش هم رو هم در نیارن
مام تکلیف‌مون رو بدونیم، راست راستی یه خدایی هس، که همه‌چیزا رو همین دنیا می‌بینه و پدرمون رو هم در می‌آره.   اگه یه روز بمیریم و ببینیم خدا نیست چی؟
همین‌طور که داشت می‌گفت و نگاهش به آسمون بود، از اتاق جیم رو زدم
از قدیم گفتن، حرف راست رو از بچه بشنوید
گلی: تازه ایی‌که شب‌ها  از ترس جهندم از خواب می‌پرم هم عیب نیست؟
این که هیچ‌کی نمی‌آد پدر اونا که اذیتم می‌کنند رو در بیاره
که دیگه بی‌خودی مردم آزاری نکنه و تو دلش بگه، ذکی، قیامت. آره جون خودت. کو خدا؟    چرا جلو منو نگرفت بدی نکنم....................؟
اه کیمیان................ کیمیان............. کوشی؟

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

خودت دیدی خدا هست؟


نگفتم دوستان خدا هی یه بلایانی سرشون می‌آد، کیمیان خانوم
هی تو از الکی بگو ، نخیر خدا مواظب  ماس
  پس کو؟
ایی خدان طفلی انقده سرش شلوغ پلوغ  شده که نمی‌تونه مواظب خونه خودش باشه
او وقت تو هی می‌گی: گلی توکل کن به خدا
چی می‌گی هی خدا؟
ایی طفلی نمی‌تونه از پسه حقه‌های ایی شیطون بر بیاد
شده عین تو که منو از سینه‌ات کندی
بعدش نمی دونستی چی باهاس بگم، نگم، ببینم، نبینم، فکر کنم، نکنم؟
هی برام اما و آیا گذاشتی 
حالام که خودتم باهاس بمیری
چرا ایی خدان یه کارانی نمی‌کنه؟ هان؟ مگه تو نگفتی خدا پسه همه چیزان بر می‌آد
اون‌وقت هی اون آقای توسری بهت می‌گفت، تو هیچی نمی دونم
واسه ایی بود
که نه تو می دونی نه تازه ایی خدای طفلی که هی خونه‌اش رو آب می‌بره
و حتا بارونم به حرفش گوش نمی‌ده
  می‌خوای هوای ما رو داشته باشه؟
تو هی باز بگو، گلی بلا یعنی امتحان
ایی چه درسیه که تمومی نداره؟ هر روز هر روز همه اون چیزانی که ما دل‌مون می‌خواد رو ازمون می‌گیره تا تو هی بگی امتحان، امتحان
تو اصن ایی خدا رو با چشات دیدی، یا الکی هی میگی گلی خدا مواظبه دروغ نگی، عاشق نشی، هیچی نخواهی، هیچی نگو خدا می‌شنوه؟
ها؟ یا به تو هم همی حرفان و زدن که می‌گی، هست.
یا خودت با چشمای خودت دیدی؟



دوستان خدا





دیشب خونه‌ی بی‌بی‌ اینا باز دوباره روضه بود
بی‌بی‌ می‌گه: یکی از فامیلان امام حسین اینا مرده.  شوکت خانوم قصه‌های گریه دار می‌گفت. 
همه‌ي خانوما بلند بلند گریه می‌کردن.
نمی‌فهمم چرا هر جا اسم شما می‌شه، آدم گریه‌اش می‌گیره؟
آخه وقتایی هم که مشقام رو ننوشتم
از فکر مدرسه و خانم‌ معلم هم گریه‌ام می‌گیره
  انگاری همه دوستان شما یه بلاهای بدی سرشون می‌آد
منم همیشه می‌ترسم، زیادی با شما دوست بشم یا مثل عیسی برم بالا به‌علاوه
یا اگه سرم رو مثل حسین ببرن چی؟
خب من غلط کردم بخوام از فامیلان شما باشم
 چه خدایی هستی؟
که  کمک فامیلانت نمی‌کنی؟
همه فامیلان شیطون اینا پولدار و گردن کلفتن. 
همه فامیلان شما مث ما بدبخت بیچاره
فکر نمی کنی باید یه ذره هوای دوستات هم داشته باشی؟
تازه یه روزی هم تو خونه خود شما زدن محکم کله‌ی علی رو شکوندن
  یا اون ایوب بدبخت که بیچاره شد و همه چیزان‌ش هم از دستش رفت
پس چه فایده داره که آدم دوست شما باشه و تازه بعدش هم ندونه چرا همی‌طوری الکی   شما رو باور داریم؟
بی‌بی می‌گه، چون  اون روزه چی بود یه ذره ، دو ذره؟
همون که بی‌بی می‌گفت، شما رو با چشم خود، خود، خودمون دیدیم
خب اگه بی‌بی‌ می‌گه، حتمی راست می‌گه  

نمی‌آی پدرمون رو درآری؟


هی شبا از خواب می‌پرم
خواب از سرم می‌پره و می‌ترسم
 هی خواب می‌بینم  مُردم و شما نیستی
آخه هر وقت
هرکار خواستیم بکنیم 
 حواس‌مون فقط به این بود که شما
هستی 
 و الانه داری تند تندی گناهای ما رو چک نویس می‌کنی
تا قیامت که شد
پدرمون رو دراری 
هی  از ترس 
اون قصه‌هایی که بی‌بی، از مار و آتیش و جهندم می‌گه هااا
چقده  شب‌ها خوابای بد بد دیدم و نصفه شبا با ترس از خواب پریدم
هر جا می‌رفتم، شیطون جلوتر اون‌جا بود و باهاس
از دستش در برم
همی‌که می‌شد در برم، واسته ایی بود که 
فکر می‌کردم 
  شما از اون بالا هوا مو داری و کمکم می‌کنی
حالا هر شب خواب می‌بینم 
مُردم
هی موندم تو اون تاریکی‌ تا یکی بیاد
  
اقلا پدرمون رو در بیاره بفهمیم کجاییم؟
   نه کسی می‌آد بندازتم جهندم
  نه کسی می‌گه، نکیر و منکرم من
نه فرشته خانومی پیداس
  اصلا هیچ‌کی نیس که بخواد چیزی بگه
هی تو دلم  پیچ می‌خوره
نه  بودنم تموم می‌شه
نه  می‌شه دیگه بعدش خوابید
همه‌اش شب و پر از خالی‌س
پر از 
هیچی‌ها
حالا دیگه همه‌اش می‌ترسم
شما که این‌جا حتا دروغای ما رو می‌شنوی
ممکنه ما بمیریم و شما
پیدات نشه.......؟



۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

اصن نمی‌خوام


اصن نمی‌خوام
اصن باهاتون قهرم. همه‌اش گریه‌ام می‌آد.
به شما می‌گن خدا؟ نباهستی از منم بپرسی؟
مگه تو به من نگفته بودی باش؟
خودت اون روزی که داشتی آدم رو می‌ساختی به منم نگفتی باش؟
گفتی گلی بیا که این‌جوری تهنا باشم همه‌اش؟ هان؟
خجالت نداره تو منو آوردی اینجا که مث خانوم ناظما، هی تو بدا بنویسی، گلی. و هی ازم انظباط کم کنی؟ هان؟
من اصن می‌دونستم هستم؟
اصن گلی کی بود، اگه شما یادش ننداخته بودی می تونه باشه

به من چه ؟
ایی کیمیان میگه.
تازه‌شم.
من که اصن نبودم. نمی دونستم که می‌تونم باشم
چرا گفتی باشم که بعد بگی هیچی دلم نخواد
همه‌اش روزه بگیرم و الکی به خودم بگم: نه گلی ایی آشغال پاشغالا چیه؟ دلت می‌خواد؟
حیف تو که خانومی نیست از اینا دلت بخواد؟
خب اونام که باهاس همینارو به خودشون بگن تا شما خوشت بیاد
پس کی، کی حق داره از یکی دیگه خوشش بیاد و عاشقی کنه و اینا؟
خب منو ببین
ببین دیگه. مگه هی بی‌بی تو نمازانش نمی‌گفت: تو بخوان منم می‌گم چشم
من که چیزی نخوندم. تازه اصنم خوندنم نمیاد. عوضش یه عالمه گریه دارم که اگه بزارم بیاد اینجا استخر می‌شه
من‌که مایو ندارم. تازه کلاه شنامم که نیست. اون‌وخت دماغ‌ گیرمم نیست
آب می‌ره تو گلوم و بعدش خفه بشم؟ تو فقط ما رو هی زنده می‌کنی که بکشونی؟ هان؟
من اگه عشق نداشته باشم دلت خنک می‌شه؟
چرا خب؟
اصن چرا چیزانی که خوب نیست می‌سازی؟
مث شیطون که هی به گوشم می‌گه : گلی عشق چی شد؟
ببین همه واسته خودشون عشق دارن ولی تو هیچی نداری
واسته ای که ایی کیمیان از الکی بهت گفته عشق رو من ساختم
خره عشق رو خدا ساخته
انقده خوبه
مث سیب که خیلی خوشمزه اس فقط شما دوس نداری ما بخوریم؟
خب شما حالت خوبه؟
مال من که هیچ خوب نیست
می‌گی نه نگام کن ببین دلت نمی‌سوزه؟



۱۳۸۹ آبان ۱۰, دوشنبه

من چی بگم



. . .  اجازه!؟
 می‌گم... این پنجره رو شما ساختی؟
  آخه ازش که نیگا می‌کنم، توش آسمونیه که خودت ساختی
 تازه ماهم که بازم شما ساختی
 ستاره‌ها، خورشید همه چی،همه چیزا رو شما ساختی؟
 پس یعنی ایی پنجره هم خودت ساختی؟
 می‌ترسم شما نساخته باشی و هر چی بگم ‌نشنوی. ولی ، ما که دیگه پنجره‌ای نداریم که حتمنی شما ساخته باشی
اگه اونا رو ساخته باشی، پس اینم خودت ساختی
خسته نمی‌شی که هی فقط می‌سازی؟
کیمیان می‌گه شما کاری بلد نیستی جز ساختن.   اینم که خودش خوبه باز شما ساختن بلدی
من چی بگم که فقط بلدم نقاشی کنم
تازه اونم بس‌که کیمیان هی زوری می‌گه برو نقاشی کن. 
دور و بر من نباش، دارم کار می‌کنم
راستی شماهم وقتی می‌سازی نباید با کسی حرف بزنی؟
خب ایی‌طوری بی‌خود نیست که شما حرفان منو نشنیدی
وقتی فقط بلدی بسازی و   همه‌ی همه‌اش داری می‌سازی
و نباهس کسی باهاتون حرف بزنه، پنبه کردی تو گوشات که چیزی نشنوی
خب تو هم گناه داری و یه عالمه بنده که همه‌اش دارن صدات می‌زنن و می‌گن خدا
حالا هرموقع که وقت داشتی صدای منو از آسمون بگیری و بشنوی، 
می‌شه یه چیزانی هم بهم بگی؟
چرا شیطون رو ساختی که ما همه‌اش ناراحت باشیم؟
آخه کیمیان می‌گه شیطون   تو کله‌مونه
هی عبضی و جای ما حرف می‌زنه تا ما هی ناراحت باشیم
نمی‌شه صداش رو ببندی؟
آخه صبح تا شب داره می‌گه:
گلی خودمه. 
طفلکی تنها مونده، اصلنم عشق نداره
حیف نیست همه عشق دارن تو نداری؟
من می‌گم من دلم و فقط جا برای عشق خدایی دارم
می‌گه: خدا کیلو چنده؟ 
خدا انقده حوریپریان خوشگل داره که 
تو رو نمی‌بینه
عشقت به چه دردش می‌خوره؟
اون خودش نتونست عاشق بشه،  تو رو ساخت که وقتی می‌بینه شما هم عشق ندارین، دلش خنک شه 
که خودش تنها بی‌عشق نمونده
هان؟
راست می‌گه؟ 
اگه صدام رو می‌شنوی یه چیزی نشون بده
یادته اون‌روزی که موسی‌خان گفت خودت رو نشونم بده، تو هم دادی؟
یه ستاره هم چشمک بزنه بد نیست
فقط حیف که بارون می‌آد و ستاره‌ها پیدا نیست
می‌شه یه چیزی بگی منم بشنوم،‌هستی؟
من که خودم تا حالا ندیدمت،   همه‌اش این حرفا رو کیمیا می‌گه و اون خانم چادریا که برات گریه می‌کنن
من که خودم ندیدمت
همه‌اش می‌ترسم، راس راستی نباشی
 هان؟
آهای خداخان می‌شنوی چی می‌گم؟ یا نه؟
هی .... کسی اون بالاها
پشت ابرا و بارونا هست؟
.
.
معلومه که نیست،  تو هم چه وقتی  برای دیدن خدا پیدا کردی
معلومه تو ایی بارون حتا خود، خدانم از خونه بیرون نمی‌آد
حتمنی چیزی هم نمی‌سازه، مثل آدم بزرگا نیشستی دم شومینه و فارسی 1 می‌بینی؟
هان؟
یه چی نمی‌گی؟

.
.
.
.

.
.