۱۳۹۶ تیر ۴, یکشنبه

خوش‌به‌حال اونا که دارن




یه روزی واسته باباهاست 
یه روزی واسته مامانا 
 یکی معلما یکی عشق و یکی دختر و ... همه روزی داریم جز روز من. 
   یعنی نمی‌شه یه روز توی سال واسته خود خود آدم باشه؟ 
  توش به کسی جواب پس نده. هر کارانی دلش خواست بکنه.
  خودش رو هی دوست داشته باشه واسته خودش کادون بخره خودش رو ببره سینما پارک و .... خلاصه مهربونی و اینا.
   خب اینم شد زندگی که مال همه هست جز خود خود آدم؟
    فقط واسته دوست داشتن خودم و راضی بودن خودم از خودش و شاد بودن خودم و ....... اینا؟ 
نمی‌شه؟
 خلاصه که روز همه باباهای دنیا مبارک 
  ما که نداریم خوش‌به‌حال اونا که دارن

عوضی نشیم





تا وقتی بچه بودم، تا یه چی می‌گفتم، بی‌بی چشم غره می‌رفت و اخم می‌کرد،می‌گفت : 
    این حرف‌ها گنده‌تر از دهن بچه‌اس. 
 

    کلی زور زدیم باورمون شد، راس راستی و تا ابد ابد،  بچه‌ایم.
تازه تازگی مدل بي‌بی عوض شده و زور می‌زنه باور کنم .

ما خدا به دنیا اومدیم، از روح خدا هستیم تا آخرش هم خداییم. 
   مگه من کی‌ام که هی عوض بشم؟

  ولی با این همه مدلان روز به روز بی‌بی؛ عوضی نشم؟

انقده خوبه





بی‌بی می‌گه:
     نه که خدا از روحش توی ما فوت کرده،واسته همین باهستی مواظب حرفایی هم که می‌زنیم و فکرایی که می کنیم هم باشیم. چون‌که همه‌اش می‌شه. 
 بعدم می‌گه:

   تا وقتی هی بگی، چرا این رو ندارم چرا اون رو ندارم و چرا تهنام و چرا عشق و چرا ..... اینا، همین‌طوری هم ندار می‌مونی چون هی داری با انرژی الهی‌ت می‌گی:
   ندارم.
باهستی برعکس فکر کنی تا همه چیزانی که می‌خوای داشته باشی 
 حالا منم بگم که: 

   انقده زندگی خوبه.   انقده همه چی آرومه .   انقده من خوشحالم و   انقده خوشبختم و   انقده عشق دارم و  انقده همه چیزان دارم و    انقده هوا خوبه   انقده پول دارم و    انقده همه دوستم دارن 
    انقده با خدا می‌گیم ، می خندیم و پارک می‌ریم فیلم می‌بینیم .
    انقده دنیا جای خوبیه...................... که دلت رو بزنه

تولد تا مرگ







  صبحی توی مترو نشسته بودیم که یهویی یه خانومی جیغ کشید.
   هی داد زد و جیغ کشید تا نفهمیدم چی شد پشت چادر بی‌بی یه بچه‌ی راس راستی به دنیا آورد.
    به خدا ... با چشم خودم دیدم . 
تازه‌شم مجبور شدن تا برسن بیمارستان بذارش لای چارقد بی‌بی . 
    چارقد رو ولش کن. 
 همیشه می‌ترسیدم به مردن و ایی‌که بعدش چی می‌شه فکر کنم؟ 
   چون باورم نمی‌شه هیچ وقت نبوده باشم و نمی دونم چطور باور کنم بعدش نباشم.
آخه چطوری؟

   مگه می شه من نبوده باشم؟؟ 
نو باورت می‌شه هیچ وقت نبوده باشی؟
  امروزی فهمیدم از مردن عجیب‌ تر؛ همی تولد هست که آدم ‌‌نمی‌فهمه چه‌جوری یه آدم راس راستی توی شکم مادرش درست می‌شه ، بیرون می‌آد و تندی هم گنده 

  عاقبت شاه یا گدا می‌شه؟!
   نه که هی می‌بینیم بچه به دنیا میاد دیگه بهش فکر نمی‌کنیم اما چون نمی‌بینم بعد از مردن چی به سرمون میاد؟ 
  ترسناک می‌شه.
   حالا نمی‌دونم چطوری ایی فکر رو از سرم بیرون کنم تا شب بتونم بخوابم؟   یعنی منم یه روزی همین‌طوری پریدم وسط دنیا؟
   غصه‌های خودم کم بود؟   اینم اومد روش

بی‌بی میگه : عشق


    




بی‌بی میگه :
       زمون ما نه ولنتانک بود،  نه اینترنت و نه ماهواره.
     ولی هر آدمی به وقتش عاشق می‌شدو به وقتش هم می‌فهمید عشق همه زندگی نیست.
   یعنی اگه همیشگی می‌شد، دیگه عشق نمی‌شد. مث شیرین و فرهاد.
  می‌فهمیدیم باید؛ خودمون رو دوست داشته باشیم و همه کاران خوب رو خودمون واسته خودمون بکنیم واگه یکی نبود که واسته‌اش روزی بیست بار جلوی آینه بریم. 
   یکی که محکم بغلت کنه تا بفهمی چنی عزیزی. یکی که واسته‌اش هی به ساعت نگاه کنی و روی شصت بار دم پنجره سر بکشی.
   و فکر نکنی بی‌خودی به دنیا اومدی.

اصنی لازم نیست





   خب اگه بنا نیست همه عشق داشته باشن و اصنی لازم نیست همه‌ی همه بفهمن عشق اصنی خوردنیه یا پوشیدنی، چرا ساختی؟ 
  شمایی که تا نخوای برگام از درخت نمی‌افتن! 
   چرا بعضی مث من تهنا میان تهنا میرن بعضی هی دو تا سه تا عشق پیدا می‌کنن؟
    بی‌بی می‌گه اونا از منم تهناترن فقط خودشون نمی‌دونن. عشق فقط یکی و برای هر آدمی همون بسه .
     اون‌ها یه وقتی می‌فهمن عمرشون دنبال هی عشق هی عشق حروم شده که دیگه نمی‌تونن تنهایی حتا نفس بکشن، چه به ایی که زندگی یا خدایی کنن.

    شاید بی‌بی راست می‌گه چون من یه عالمه چیزان خوب با شما تو تهنایی‌هام ساختم که شب‌ها بهشون فکر می‌کنم.
    ولی اونا فقط می‌تونن واسته دیگران زندگی کنن.
     خب اگه اینارم نگم که از ناراحتی با مخ می‌رم تو دیفال

ولنتانک





باز ایی بهمن اومد و دلم از غصه می‌ترکه.
 تا صبح چش باز می‌کنم یادم می‌افته داره ولنتانک می‌شه و همه‌ی همه خوشحالن و من هیچی.
 همه یکی رو دارند براش کادون بخرن ، من هیچی. 
  همه یکی رو دارن بهشون کادون بده ، من هیچکی.
   بعد باورم می‌شه اصنی دوست داشتنی نیستم . 
    یعنی به نظر شما ایی بد نیست؟
    نباهستی خودم رو خودکشی بدم ؟

چند تا عشق





کاش یه چند روزی شما از خدایی می‌افتادی و می‌اومدی زمین و آدم می‌شدی و می‌شستی پای اخبار تی‌وی‌های ما.
یا اصنی عاشق دختر همساده می‌شدی و محلت نمی‌ذاشت

  به جاش با یارو کچله عاشقیت داشت که ماشین بنز سوار می‌شه و شکمش جلوتر از خودش میاد تو اتاق و زن و بچه هم داره. 
  یا هزار سال پشت کنکور می‌موندی،

   یا می افتادی گیر طالبان یا داعش و هزار چیزان دیگه تا بعد 
   ببینی باز به خودت می‌گفتی: 
   آفرین چه جیزانی ساختیم ما؟
   تازه همه‌اش هیچی

    دیگه نمی‌دونم باهستی عاشق چیه پسر همساده بشم ؟
   وقتی اصنی هیچ وقت عشق نداشتم و بچه‌های کلاس یکی یکی که نه یکی چندتا چندتا عشق دارن؟